واژه

سوگند به واژه، و آن‌چه واژه می‌سازد

واژه

سوگند به واژه، و آن‌چه واژه می‌سازد

«تروریسم اسلام رادیکال»: یک نگاه اجمالی

سه شنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۵، ۰۹:۲۱ ق.ظ

بنا نداشتم ذیل سیاست هم چیزی قلمی کنم؛ با این حال، ظاهراً بنا نیست چنین باقی بماند ـــ از کُشتار اُرلاندو شروع می‌کنم و، در ادامه، می‌کوشم به‌چند موضوع دیگر هم بپردازم.

احتمالاً سیر وقایع را می‌دانید: کسی به‌باش‌گاه شبانه‌ای که مختص هم‌جنس‌گرایان بود حمله کرد؛ گروگان‌گیری و کُشتار، ماتم و عزا. در این‌که چنین کُشتاری مذموم است و سبعانه است هیچ تردیدی روا نیست؛ جان آدمی‌زاد محترم است، و دعا می‌کنم خدای تعالا، به‌حق همین ماه مبارک، روح همه‌ی درگذشتگان را قرین رحمت واسع خود کند، و به‌بازماندگان‌شان ـــ مشخصاً مادر یکی از درگذشتگان، که تصویر پیامک‌های ردوبدل‌شده میان او و فرزندش، و لمس بی‌واسطه‌ی فاجعه، یکی از دردناک‌ترین تصاویر این کُشتار وحشیانه است ـــ صبر عنایت فرماید.

بعد چه شد؟ پدر قاتل گفت فرزندش از مشاهده‌ی بوسیدن دو هم‌جنس در خیابان «خشم‌گین» شده‌است و، از این رو، احتمالاً این کُشتار را به‌راه انداخته‌است. از نامش فهمیدند افغان‌تبار و مسلمان است؛ هم‌سرش را یافتند، و او هم گفت قاتل اختلالات روانی داشته‌است. در میان این سه گزاره، آن‌چه توجهات را به‌خود جلب کرد، این بود که قاتل مسلمان است و، لابد، ارتباطاتی با داعش داشته‌است؛ همین حوالی بود که وب‌سایتی منتسب به‌داعش پذیرفت حمله کار آن‌ها بوده‌است ـــ در حالی که هیچ سندی دالّ بر ارتباط قاتل با داعش موجود نبود، و هیچ‌کس هم نپرسید شاید داعش بلوف زده، تا اعتبارِ در حال زوالش را اعاده کند.

حالا چه شده؟ دُنالد ترامپ، که نام‌زد جمهوری‌خواهان در انتخابات ریاست‌جمهوری پیشِ روی ایالات متحد است، شب گذشته یک سخن‌رانی جنجال‌آفرین داشت و، مداوماً، بر طبل «تروریسم اسلام رادیکال» کوبید؛ چنان‌که اندکی پیش‌تر، در توییت‌هایی، از رییس‌جمهوری این کشور خواسته‌بود یا این عبارت را به‌کار ببرد، و یا کناره‌گیری کند (!). احتمالاً ترامپ دلش را صابون زده‌بود، که از این ماجرا بتواند برای خود ماهی بگیرد؛ بدین‌ترتیب که اقبال به‌او، که ظاهراً پرچم‌دار مبارزه با تروریسم است، و مطابق همان سیاست تمامت‌طلبانه‌ای که «دشمن» می‌آفریند، تا وحدت خلق کند، رفتار می‌کند، فزون شود، ولی نه: ماجرا چیز دیگری‌ست.

اکنون روشن شده قاتل مرتباً به‌این باش‌گاه شبانه آمدورفت داشته‌است و، حتا، پروفایلی در یک برنامه‌ی ویژه‌ی ملاقات هم‌جنس‌گرایان داشته‌است؛ اَمارات روشنی بر این‌که خودِ قاتل نیز هم‌جنس‌گرا بوده‌است، و این بِدان‌معناست که «خشمی» که پدر قاتل از آن سخن گفته‌بود، به‌احتمال زیاد ریشه‌هایی که رسانه‌ها می‌خواهند نداشته‌است، بلکه ظاهراً موضوع چیزی از جنس شکست عشقی، حسادت، و کین‌توزی‌های این‌شکلی بوده‌است، که طبعاً ربطی به‌دین، مذهب، و یا نژاد انسان ندارد. البته هنوز ماجرا دچار سایه‌روشن است، ولی انتشار همین یک خبر، نشان می‌دهد حزم چه فضیلت مفقودی در سیاست‌ورزی‌ست.

شاید زمانی بیش‌تر درباره‌ی زوج هیلاری کلینتُن ـ دُنالد ترامپ نوشتم (هنوز قطعاً روشن نیست هیچ‌یک از این‌دو نام‌زد نهایی حزب متبوع‌شان باشند؛ پای کلینتُن در ماجرای نامه‌های محرمانه هم‌چنان گیر است، و ترامپ هم، اگرچه کارآفرین و شخصیت رسانه‌ای موفقی‌ست، در اندازه‌های ریاست‌جمهوری ایالات متحد نیست ـــ فرض کنید این شخص، فقط با این موضع‌گیری‌های شتاب‌زده، قرار است فرمان‌دِه کل بزرگ‌ترین ارتش جهان باشد)؛ چنان‌که بعید نیست درباره‌ی ریشه‌های داعش بنویسم: این‌که اتفاقاً، چنان‌که ترامپ می‌گوید، «تروریسم اسلام رادیکال» موضوع مهمی‌ست، و باید بِدان پرداخت؛ منتها کلام ترامپ، سخن حقی‌ست که از آن اراده‌ی باطل شده‌است. به‌عبارت دیگر، ریشه‌ی داعش، واقعاً، در «تروریسم اسلام رادیکال» است؛ اما فقط در صورتی که معنای درست هر سه لفظ این ترکیب را مُراد کنیم: «تروریسم»، «اسلام»، و «رادیکال».

۱ نظر ۲۵ خرداد ۹۵ ، ۰۹:۲۱
محمدعلی کاظم‌نظری

«میتینگ کوروش»، یا: کوششی برای درک یک نسل نو

چهارشنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۴۷ ق.ظ

گروهی نوجوان، در اینستاگرام و تلگرام، قرار گذاشتند با پایان امتحانات‌شان، در بازار کوروش (تعمداً نمی‌گویم «مال» کوروش؛ لفظی که داخل گیومه گذاشته‌ام، مختصات ویژه‌ی خود را دارد، که در کوروش مفقود است) گرد هم بیایند، و نام گردهم‌آیی‌شان را هم گذاشتند: «میتینگ کوروش». ظاهراً شمار شرکت‌کنندگان در این گردهم‌آیی، آن‌قدر بوده که این بازار را به‌تعطیلی بکشاند؛ گذشته از این‌که گویا نیروی انتظامی هم در صحنه حاضر شده، و حضار را متفرق کرده‌است. در میان روشن‌فکرانی که مابِین آروغ‌های‌شان از «نَسل پَسل» سخن می‌گویند، و جامعه‌شناسانی که پژوهش‌هایی به‌ژرفای «مطالعه‌ی تطبیقی روی‌کردهای مدرن و پسامدرن در مطالعه‌ی آثار گادامِر، با تأکید بر روش‌شناختی هرمنوتیکی پُل ریکور، و زبان‌شناختی ساختارگرای سوسور» (این عبارت هجویه‌ای بی‌معناست؛ برای فهم آن کوشش به‌خرج ندهید!) را نصب‌العین خود قرار داده‌اند، ظاهراً کسی نیست که نگاهی دقیق‌تر به‌نسلی که پایان امتحاناتش را با یک «میتینگ» جشن می‌گیرد، مسئله‌اش باشد؛ اگر هم چنین کسی یافت شود، از آن‌جا که این موضوع ظرفیت چاپ در فصل‌نامه‌های «علمی ـ پژوهشی» را ندارد، باید در چنین فضاهایی درباره‌اش بنویسد. من می‌کوشم ملاحظاتم را درباره‌ی این موضوع بنویسم؛ شاید صداهای دیگری هم برخاست.

یک. نوجوانانی که بانی و شرکت‌کننده در «میتینگ کوروش» بوده‌اند، متولد اواخر دهه‌ی هفتاد، و اوایل دهه‌ی هشتاد خورشیدی‌اند. همانند همیشه‌ی این سرزمین، البته در دوران معاصر، که نسل‌های گوناگون الگوی رفتاری‌شان را از غرب می‌گرفته‌اند، این نسل نیز چنین است؛ بدین‌ترتیب، در دهه‌ی ۶۰ میلادی، به‌پِی‌رَوی از جنبش چپ اروپا، در ایران هم سبیل‌ها کُلُفت و کُلُفت‌تر شد، و در دهه‌ی کنونی، که «سِلِنا گومِز»، خواننده‌ی محبوب «تین‌اِیجِر»ها، بیش از ۸۰میلیون دنبال‌کننده در شبکه‌ی بَدَویِ اینستاگرام دارد (بعداً درباره‌ی اینستاگرام، و بَدَویتِ ذاتی‌اش، بیش‌تر خواهم‌نوشت)، این‌جا هم الگوهای رفتاری همان است که از غرب می‌آید. در این الگو، خوش‌باشی حرف اول و آخر را می‌زند؛ این‌که هیچ‌چیزی، غیر از خنده و شادی، موضوعیتی نداشته‌باشد: اعتراض، مطالبه‌ی دگرگونی و، حتا، مطالعه‌ی هر چیزی غیر از آن‌چه سُرور می‌افزاید، هیچ مدخلیتی در روحیات این نسلِ جهان‌گیر ندارد. بخشی از همه‌گیرشدن پیام سیدمحمد خاتمی درباره‌ی انتخابات مجلس، مدیون این نسل است، که ابتدا با توسل به‌یک سَهوِ لِسان («تَکرار می‌کنم»)، آن را از یک کُنِش سیاسی، به‌یک کُنِشِ خوش‌باشانه فروکاست، و آن‌قدر با آن شوخی کرد، تا همه فهمیدند جریان از چه‌قرار است؛ نکته‌ی مهم در این میان آن است که مسئله‌ی این نسل، در وهله‌ی نخست، شادی و خوشی‌ست، نه کُنِش‌گری، یا مفاهیم ثقیل دیگری از همین دست.

دو. واکنش نسل‌های دیگر به‌رفتارهای این نسل، در نوع خود، می‌تواند جالب‌توجه باشد؛ مشخصاً آن‌چه درباره‌ی «میتینگ کوروش» از سوی نسلی بر زبان و قلم آمده، که اصطلاحاً «دهه‌ی شصتی»ست: این نسل، که خود را میراث‌دار همه‌ی مطالبات فروخورده‌ی ایرانیان می‌داند، و خود را صدای انحصاری تمام مفاهیم لیبرال قلم‌داد می‌کند، در برابر گردهم‌آیی «دهه‌هشتادی‌ها» گارد می‌گیرد، آن را به‌تمسخر می‌کشد و، به‌نوعی، نسل اخیر را اصلاً جدی نمی‌گیرد ـــ رفتاری که نعل‌به‌نعل، مطابق با همان رفتار تحقیرآمیزی‌ست، که نسل‌های گذشته با این نسل می‌کردند. مهم البته رفتار تَبَختُرآمیزی نیست که با نسل خوش‌باشان می‌شود؛ خوش‌باشان چنان مستانه می‌رقصند که خُرده‌گیری‌ها را به‌چیزی نیانگارند. در مقابل، مهم این است که متولدان دهه‌های نزدیک، چنان متأثر از نولیبرالیسم‌اند، که اصلاً مفهومی به‌نام «نسل» را به‌رسمیت نمی‌شناسند؛ این‌ها، چنان‌که زمانی تاچرِ فقید گفته‌بود، فقط جمعی «فرد»اند، که هرجا امکان خوش‌باشیِ جمعی باشد، دور هم جمع می‌شوند و، هرجا نباشد، سر در گوشی هوش‌مندشان می‌برند، و گوشی به‌گوش، موسیقی گوش می‌دهند («جاستین بیبِر» آهنگ تازه‌ای نخوانده؟): از همین رو، این‌که کسی به‌جمع‌شان بپیوندد یا نه، این‌که تازه‌واردی کهن‌سال از راه برسد یا میان‌سالی دهه‌پنجاهی، نزدشان اهمیتی ندارد، که بخواهند در مقابلش گارد بگیرند، یا خیر.

سه. «دهه‌ی هشتادی‌ها»: این نامی‌ست که آینده‌ی سیاسی ـ اجتماعی ایران، دست‌کم تا زمانی که سیطره‌ی جهانی با نولیبرالیسم است، زیر تأثیر خُردکننده‌ی آن خواهدبود؛ جمعی از خوش‌باشان، که نزدشان، کیستیِ «فرشته»ی تازه‌ی «ویکتوریا سیکرِت»، مهم‌تر از بحث‌هایی‌ست که ما خیلی جدی‌تر و مهم‌تر و اساسی‌ترشان می‌دانیم، و خوشی چنان محوریتی برای‌شان دارد، که اگر ببینند می‌شود خوش بود، هیچ اِبایی از خوش‌بودن ندارند ـــ صرف‌نظر از این‌که پدرومادر، مدرسه، جامعه و، حتا، حکومت، چه می‌گوید. فقط یک لحظه فکر کنید ما پایان امتحانات‌مان را چگونه برگزار می‌کردیم، و این‌ها چه می‌کنند؛ خاطرم هست که اطراف مدرسه‌ها، خصوصاً آن‌ها که حوزه‌ی برگزاری امتحان نهایی بودند، در پایان امتحانات، پوشیده از کاغذهای کتاب‌های درسی بودند، که دانش‌آموزانِ خسته، در فرآیندی خشم‌آگین و اعتراض‌آمیز، آن‌ها را ریزریز و نابود می‌کردند: «یک‌سال عذاب‌آور دیگر هم گذشت!» و، حالا، به‌واکنش این نسل به‌پایان امتحانات‌شان توجه کنید: «میتینگ کوروش»؛ برای دیدار دوستان و خوش‌باشی، بی آن‌که اعتراضی در کار باشد، و کتابی پاره شود.

۱ نظر ۱۹ خرداد ۹۵ ، ۱۰:۴۷
محمدعلی کاظم‌نظری

چندخطی هم درباره‌ی ماه مبارک

سه شنبه, ۱۸ خرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۲۶ ق.ظ

امروز نخستین روز از ماهی‌ست که در آن روزه نگاه می‌داریم، که فی‌نفسه مبارک هست؛ با این حال، تبریک این کم‌ترین را بابت فرارسیدن رمضان پذیرا باشید، که پیام‌بر (روحی فداه) درباره‌اش فرمود (بِحارُالأنوار، جلد ۹۳، صفحه‌ی ۳۴۶): «لَوْ یَعْلَمُ الْعَبْدُ مَا فِی رَمَضَانَ لَوَدَّ أَنْ یَکُونَ رَمَضَانُ السَّنَة ـــ اگر بنده می‌دانست چه در ماه رمضان هست، می‌خواست که تمامِ سال، رمضان باشد».

اما بعد؛

حضراتی که روزه می‌گیرند، البته واجب خدا را به‌جای می‌آورند، که امید است مأجور باشد؛ مُبطِلات این واجب هم، انگشت‌شمار است، که احتمالاً همگی می‌دانید. کوچک‌تر از آن‌ام که بخواهم توصیه‌ای به‌تان بکنم، ولی به‌خودم می‌گویم که بوی بد دهانم، به‌هم‌ریختگی اعصابم از گرسنگی، ناپاکیزگیِ ناشی از بی‌حوصلگی‌ام، دودَره‌کردن کارم از خستگی، گرچه روزه‌ام را باطل نمی‌کنند، ولی هریک حقی را زیر پا می‌گذارند، که محترم است، و تعدی به‌آن، موجب عِقاب اُخروی.

توجه کنید که روزه‌داشتن، هیچ حقی را برای شما، به‌جهت ممانعت دیگران از خوردن و یا آشامیدن، ایجاد نمی‌کند؛ به‌عبارت دیگر، روزه‌داری، گرچه موجب اجر اخروی‌ست، ولی هیچ حقی برای تعدی به‌حریم عمومی به‌ما نمی‌دهد. اگر کسی، به‌هر دلیل، از جمله این‌که عذر شرعی دارد، ناتوان از روزه‌داری‌ست، و یا اصلاً مسلمان نیست که بخواهد روزه بگیرد، روزه‌دار نیست، به‌سادگی می‌تواند غذا بخورد و آب بیاشامد؛ این‌که بگوییم «مراعات منِ روزه‌دار را بکن، که اشتهایم تحریک نشود»، وجه شرعی ندارد ـــ در حقیقت، این‌که اویِ ناروزه‌دار مراعات می‌کند، و جلوی‌مان غذا یا آب نمی‌خورد، به‌ما محبت کرده‌است.

ببینید دوستان؛ روزه‌داشتن برای این است که واجب شرعی را به‌جای آوریم ـــ مابقی حرف‌ها، این‌که روزه‌داری برای آشناشدن با رنج فقراست، یا برای تن‌درستی مفید است، و یا لازمه‌ی پالایش جسم و جان است، صرفاً گمانه‌زنی‌هایی‌ست که مطرح می‌شود، تا کمک‌حال ایمان تحلیل‌رفته‌ی‌مان باشد. حقیقت آن است که حتا اگر تمام این حرف‌ها نادرست هم باشند (صرف‌نظر از این‌که مَحمِل شرعی ندارند)، باز هم روزه‌ی ماه مبارک، بنا به‌تصریح آیات و روایات متعدد، واجب می‌بود؛ لذا اگر برای سلامتی روزه می‌گیریم، یا هر چیز دیگری، جُز قُرب الاهی، و به‌جای‌آوردن واجب شرعی، بهتر است یکی از رژیم‌های متعددی را که وجود دارد بیازماییم.

رفقایی هم که به‌دنبال امر به‌معروف و نهی از منکر هستند، و می‌خواهند مزه‌ی خوش‌طعم ایمان را به‌دیگران نیز بچشانند، کمی تأمل بفرمایند: مهم‌ترین نکته‌ی مغفول‌مانده‌ی این رفتار، که باید مفصل‌تر به‌کل آن، و به‌قانونی که جهت حمایت از آن وضع شده‌است، پرداخت، این است که اولاً واجب نیست؛ بلکه تحت شرایطی، که در رساله‌های عملیه‌ی آقایان علما مندرج است، واجب می‌شود و، حتا، در شِقّ وجوب نیز، مراحل متعددی دارد، که باید مراعات‌شان کرد، وگرنه از دایره‌ی فعل واجب خارج شده‌ایم و، متعاقباً، از آن‌جا که متعرض حریم آدمی‌زاد شده‌ایم، ممکن است مرتکب حرام شده‌باشیم. اگر می‌خواهید «روزه‌خواران» را امر به‌معروف و یا نهی از منکر کنید، ابتدا خوب رساله‌ی مرجع تقلیدتان را بخوانید، و مطمئن شوید کسی که می‌خواهید امر به‌معروف و یا نهی از منکر کنید، اولاً مسلمان، ثانیاً شیعه، ثالثاً دوازده‌امامی، و رابعاً مقلد مرجع تقلید شما باشد؛ بعداً تازه می‌توانید، به‌همان ترتیب مندرج در رساله‌ی مرجع تقلیدتان، که شرط واجب‌شدن امر به‌معروف و نهی از منکر را، احتمال تأثیر می‌داند، وارد مراحل این رفتار شوید.

دعا می‌کنم همه‌ی‌مان، در پایان این ماه، به‌آدم‌های بهتری بدل شده‌باشیم.

۰ نظر ۱۸ خرداد ۹۵ ، ۱۰:۲۶
محمدعلی کاظم‌نظری

درباره‌ی ماجرای قزوین، با اندکی دیرکرد

دوشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۰۷ ق.ظ

غالب گفتنی‌ها را درباره‌ی آن‌چه در قزوین به‌وقوع پیوسته‌است، حضرات حقوقی قلمی کرده‌اند؛ این‌که چه اشکالاتی به‌کل این ماجرا، از نگاه فقهی و حقوقی و جرم‌شناختی و کیفرشناختی و جامعه‌شناختی وارد است، نیازی به‌ایضاح دوباره ندارد. آن‌چه شاید مغفول مانده‌باشد، توجه به‌روش‌شناسی تحلیل و، احیاناً، انتقاد از این ماجراست؛ این‌که چگونه می‌توان هم‌زمان قانون‌گرا بود، ولی عنداللزوم از ظرف قانون بیرون پرید ـــ روی سخنم البته به‌شخص خاصی نیست.

پیش از این، خبر گسیل ۷هزار نیروی گشت نامحسوس، برای کنترل امنیت اخلاقی و جز آن، در همین حدواندازه‌ها سروصدا کرده‌بود؛ عمده‌ی حضراتی که به‌نقد این ماجرا نشسته‌بودند، و عده‌ی پُرشمارتری که در شبکه‌های اجتماعی به‌این موضوع پرداخته‌بودند، اصلاً حواس‌شان نبود که حفظ حجاب شرعی، چه بخواهیم و چه نه، یک الزام قانونی‌ست و، از آن مهم‌تر، عدم مراعات آن، یک جرم. از این رو، برپایی گشت ارشاد و گشت نامحسوس و حبس و جریمه و شلاق مرتکبان آن، قانوناً منعی ندارد؛ چنان‌که دست‌گیری قزوین و تمام جزئیاتش، می‌تواند منتسب به‌قوانین و مقررات کیفری کشور انجام شده‌باشد.

اما واکنش‌ها به‌هر دو موضوع تقریباً یک‌سان بود: این‌که فراموش کنیم رکن موجهه‌ی چنین اقداماتی، قانونی‌ست که اتفاقاً از نظر قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران به‌درستی تصویب شده‌است و، صرف‌نظر از این‌که خوب است یا بد، عادلانه است یا ظالمانه، کیفرشناسانه و جرم‌شناسانه و بشردوستانه است یا خیر، «قانون» است، و باید اجرا شود؛ همان‌گونه که اصل ۱۶۷ قانون اساسی قانون است و، لذا، باید اجرا شود. آیا می‌توان رفتارهای قانونی اشخاص را نقد کرد؟ ظاهراً اشخاصی که رفتارهای‌شان مستند به‌قوانین و مقررات جاری‌ست، دست بالا را در این منازعه دارند؛ کافی‌ست بگویند قانون این را گفته‌است، و همین. روشن است که اعتراض به‌معلول، به‌جای علت، دردی را، اگر هم باشد، درمان نمی‌کند.

نکته‌ی جالب‌توجه در این میان، آن است که معترضان به‌ماجرای قزوین، و یا گشت ارشاد، در دیگر موارد، عمده‌ترین نقدشان به‌رفتارهای «غیرقانونی»ست؛ این‌که چرا قانون پای‌مال شده‌است و، از دید من، اصلی‌ترین نکته‌ای که باید بِدان توجه کرد، نه شلاقی‌ست که بر پیکر گروهی جوان وارد شده، نه گشت ارشاد است، و نه سکوت و یا اعتراض در برابر این خبرها؛ بلکه این است که چطور می‌شود به‌روشنی و، البته، به‌طور جمعی، ناهم‌ساز بود، ولی متوجه این قضیه نشد. چگونه است که اعتراض به‌اعدام‌ها و برخی قصاص‌ها می‌تواند مستند به‌غیرقانونی‌بودن انجام شود، ولی اعتراض به‌شلاق و گشت ارشاد اتفاقاً با غفلت از قانون؟

به‌عنوان فتح باب گفت‌وگو راجع به‌این معضل اساسی، با پذیرش این پیش‌فرض که قانون اصولاً چیز خوبی‌ست (گرچه شخصاً به‌این گزاره به‌دیده‌ی تردید می‌نگرم، و بعید نمی‌دانم قانون، به‌مثابه عریان‌ترین تجلی خشونت، و عقلانی‌ترین صورت انتظام‌بخشی به‌آدمی‌زاد، بیش‌تر به‌کار صیانت از قدرت مشغول باشد)، و پِی‌رَوی از آن ضروری‌ست (شخصاً به‌این گزاره تردیدِ حتا بیش‌تری دارم؛ به‌همان دلایلی که گفتم)، باید به‌دانش‌گاه نگریست؛ همان‌جا که برخلاف حوزه‌های علمیه، روش‌شناسی تقریباً جایی ندارد و، به‌همین خاطر، می‌شود از عدالت در عرض قانون، و نه در طول آن، سخن گفت، تا هرجا کار گره خورد، از ظرف قانون بیرون پرید، و با تمسک به‌عدالت، انصاف، و دیگر مفاهیم عریض‌وطویل، مشکل را حل کرد ـــ همین هم می‌شود که در نقد احکام شرعی، به‌اهداف تشریع آن احکام دست می‌یازند و، تازه، می‌توانند دست‌آوردهای علوم جدید را، به‌عنوان حکمت وضع احکام، معرفی کنند.

علاوه بر این، به‌نظرم خوب است نگاه‌مان را به‌دوگانه‌ی معماگونه‌ای معطوف کنیم، که از مشروطه بدین‌سو، دَمار از روزگارمان درآورده‌است: بالأخره شریعت یا قانون؟ اگر اختلاط نامحرمان حرام است، و تعزیر دارد، این‌که پی‌آمدهای این قضیه چیست، به‌کلی نامربوط است؛ از آن نامربوط‌تر، نقد شریعت، با ابزارهای عقل عُرفی‌ست: ملغمه‌ای از دو پارادایم قیاس‌ناپذیر ـــ همان کاری که مثلاً عبدالکریم سروش سال‌هاست بِدان مشغول است، و موسا غنی‌نژاد یک‌بار درباره‌اش گفته‌بود (مهرنامه، شماره‌ی ۳۴): «روشن‌فکری چپ‌زده‌ی ما، از شهریور ۱۳۲۰ به‌این‌سو، دست‌گاه فکری‌ای ساخته‌است، که هر چیزی که از غرب می‌آید، درون آن می‌ریزد، و معجون فاجعه‌باری از آن بیرون می‌آورد. این تنها مربوط به‌اقتصاد و عدالت اجتماعی نیز نیست، همه‌جا ما با این پدیده‌ی شگفت روبه‌رو هستیم؛ به‌عنوان مثال، جای دیگری هم اشاره کرده‌ام، وقتی اندیشه‌ی پوپری در این ماشین شگفت‌انگیز ریخته می‌شود، و با تفکرات عرفانی در هم می‌آمیزد، از آن طرف آش درهم‌جوشی به‌نام "تفرّج صُنع" بیرون می‌آید!». اگر هم عقل عُرفی می‌گوید اختلاط دختران و پسران مردم، درون خانه‌ی‌شان، ربطی به‌حکومت ندارد، دیگر صحبت از این‌که شریعت چه می‌گوید، وجهی ندارد؛ نمی‌شود هم خدا را خواست، و هم خرما را.

و دوگانه‌ی معماگونه‌ی شریعت و قانون، تصویری از دوگانه‌ای‌ست که هم‌چنان با آن گَل‌آویزیم، و آن عبارت است از: سنت، و مدرنیته. از همان هنگام که هجوم مدرنیته به‌این مملکت آغاز شد، و هر روز هم فزونی گرفت، تا همین امروز و همین لحظه، هم‌چنان در حیرت به‌سر می‌بریم، که تکلیف‌مان را با مدرنیته‌ی ذاتاً مهاجمی که سَرِ آشتی با هیچ‌یک از سنت‌های‌مان، اعم از دینی و جز آن، ندارد، چگونه روشن کنیم: آیا باید از سنت‌های‌مان دست بشوییم و، به‌قول تقی‌زاده، از پا تا به‌سر غربی شویم؟ یا باید در برابر مدرنیته، داعش‌وار، سلاح به‌دست بگیریم؟ نتیجه همین می‌شود که نمی‌دانیم وقتی ۳۵ جوان را شلاق می‌زنند، باید با استمداد از جرم‌شناسی و کیفرشناسی متعرض قاضی شویم که این چه‌حکمی‌ست؟ یا پای شریعت را وسط بکشیم، و بگوییم این حکم با اقتضائات شریعت منافات دارد؟ یا اصلاً متعرض قانون‌گذار و شورای نگه‌بانی شویم که چرا شلاق را از ۱۴۰۰ سال قبل به‌امروز آورده‌اند؟ و تازه، پشت‌بند هریک از این پرسش‌ها، یک «چرا»ی بزرگِ مردافکن خودنمایی می‌کند.

مادامی که نسبت قانون ـ شریعت و، مهم‌تر از آن، نسبت مدرنیته ـ سنت را، نزد خودمان، روشن نکرده‌ایم، نمی‌توانیم کار خاصی انجام دهیم؛ این خطیرترین و فوری‌ترین پرسشی‌ست که باید از خودمان بپرسیم، و مهیای پاسخ‌گویی به‌آن باشیم ـــ مادامی که پاسخ این معما روشن نشده‌باشد، هرگونه سخن‌وری و نقد و بررسی، رَه به‌جایی نمی‌برد؛ حتا اگر به‌جایی برسد که مجازات شلاق به‌کلی مُلغا شود: زیرا در آن صورت می‌توان پرسید «مجوز این الغاء از کجا آمد؟»، و بعد نقد کرد از نظر شرعی تعزیر منحصر در تازیانه است؛ چنان‌که امروز استدلال می‌شود شلاق با انسانیت در تعارض است.

۱ نظر ۱۰ خرداد ۹۵ ، ۱۰:۰۷
محمدعلی کاظم‌نظری

احترام بگذارید؛ مِرسی، اَه!

چهارشنبه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۱:۴۸ ق.ظ

در جریان یک بحث جدی، هنگامی که شدیداً می‌کوشیدم طرف صحبتم را قانع کنم، یک‌مرتبه شنیدم چنین عبارتی از دهانش خارج شد: «هرکس دیدگاهی دارد، و دیدگاه هرکس محترم است» ـــ حس کردم خلع‌سلاح شده‌ام؛ نمی‌دانستم چه بگویم و، شوربختانه، این نخستین‌باری نبود که با این گزاره‌ی مُهمَل روبه‌رو می‌شدم. مؤدبانه به‌گفت‌وگو خاتمه دادم، و فکر کردم این عبارت چه‌مختصاتی دارد که این‌قدر محبوب شده‌است؟

دور از ذهن نیست که کاربرد پربسامد این جفنگ، از آشنایی نصفه‌ونیمه، ناروش‌مند و، به‌طور کلی، نادرست اهالی این سرزمین، با مفاهیم نوی غربی ناشی شده‌باشد؛ بدین‌ترتیب: غالب اطراف گفت‌وگو، تا پیش از این، هرگاه اصطلاحاً «کم می‌آوردند»، و چیزی برای عرضه نداشتند، انواع واکنش‌های نابهنجار را بروز می‌دادند: از بلندکردن صدا، تا مکدرشدن، قهر، و یا حتا زدوخورد. زمانی که «نسبی‌گرایی»، که البته خود، برخلاف ظاهرِ مثلاً مردم‌سالار، برابرساز، و قدرت‌مندش، یکی از ژرف‌ترین انواع جفنگ است، در محافل «روشن‌فکری» (یادم باشد زمانی هم درباره‌ی این واژه بنویسم) اروپای قاره‌ای مُد شد و، متعاقباً، به‌محافل درپیت وطن سرایت کرد، در این مسیر آن‌چنان زخمی شده‌بود، که از آن هِیمَنه، تنها پوستینی برجای مانده‌بود، که به‌جای سلاح یورش به‌گفت‌مان‌های مسلط، در واقع چونان اسلحه‌ای برای دفاع در برابر استدلال، و پوششی بر فقدان دانش، به‌کار می‌رفت.

جالب است که علاقه به‌نسبی‌گرایی، البته در این نسخه‌ی باسمه‌ای و پوشالی‌اش، که اصلاً چیزی نیست که بخواهد نامی بر خود ببیند، در ایرانی که زیر بار تاریخی لب‌ریز از استبداد فکری، ایام انحطاط خود را می‌گذراند، چنین پرطرف‌دار شده‌است؛ به‌عبارت دیگر، این همه‌گیری احترام به‌همه‌ی دیدگاه‌ها، در واقع، ریشه در همین تاریخ استبدادزده دارد: مایی که نیاموخته‌ایم چطور باید گفت‌وگو کنیم، نیاموخته‌ایم پیش‌شرط گفت‌وگو دانایی‌ست، و وقتی چیزی را نمی‌دانیم، یا بر زوایای آن مسلط نیستیم، باید گوش فرادهیم، و نه این‌که اراجیف ردیف کنیم و، در نهایت، بگوییم «دیدگاه هرکس محترم است»، باید هم به‌چنین سنگرهایی پناه ببریم، که کسی نتواند آرامش خیال‌مان را آشوب کند ـــ ملتی که سرانه‌ی مطالعه‌اش به‌زحمت به‌دقایقی دورقمی می‌رسد، و شمارگان کتاب‌های جدی و به‌دردبخورش در بهترین حالت دوهزار نسخه است، در واقع چیزی نمی‌داند؛ برای همین هم به‌دنبال چیزی می‌گردد، که کاستی بنیادی‌اش را در عرصه‌ی دانش به‌پَستو بفرستد.

خیر، از قضا دیدگاه هرکس محترم نیست؛ اگرچه ممکن است دیدگاه هرکس برای خودش محترم باشد و، در واقع، مُراد از این گزاره نیز همین است: اگر کسی بر آن باشد که «بهشتی که جای ملخ‌خورهاست ارزش زیستن ندارد؛ پس زَهی دوزخ!»، و اراجیف دیگری از همین قُماش، دیدگاهش شایسته هیچ‌گونه احترامی نیست؛ باید ضعف دیدگاهش را بداند و بفهمد، نه این‌که به‌کُنج خود پناه ببرد، و از بستر شبکه‌های اجتماعی برای ارتباط با کسانی که شبیه خودش هستند، و شبیه خودش فکر می‌کنند، بهره ببرد. تداوم چنین مسیری، کاری می‌کند کل جامعه به‌گروه‌هایی تبدیل شود که فقط خودشان را قبول دارند، فقط خودشان را محترم می‌شمارند و، عنداللزوم، چنان‌چه سلاح / سپر «دیدگاه هرکس محترم است» کار نکند، حاضرند برای دفاع از چیستی‌شان، با دیگر گروه‌ها بجنگند.

بدین‌ترتیب، جامعه به‌جزایر تک‌افتاده‌ای بدل می‌شود، که هریک به‌زبان خودشان سخن می‌گویند، و زبان دیگر جزایر را نیز نمی‌فهمند؛ همین فقدان فهم مشترک هم سبب می‌شود هروقت شرایط مهیا شود، آتش جنگی میان جزایر شعله‌ور شود: نمونه‌ها آن‌چنان روشن‌اند، که بی‌نیاز از تِذکار باشند. در این میان، بروز چنین وضعیتی، در عرصه‌ی مَجاز، بیش از هر جای دیگر است؛ چنان‌که در این عرصه، اثری از پایش هنجاری عمومی نیست، که البته آن هم در معرض هجوم مدرنیته است، و علی‌الدوام در حال تضعیف.

۱ نظر ۱۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۴۸
محمدعلی کاظم‌نظری

مورد عجیب سوسن پرور

دوشنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۱:۱۲ ب.ظ

سوسن پرور، که در بزنگاه رضا عطاران بازی می‌کرد و، بعداً، پایش به‌سریال‌ها و فیلم‌های دیگری نیز باز شد، در گفت‌وگویی چنین گفته‌است:

نصف فحش‌هایی که در کامنت‌های اینستاگرامم می‌خورم به‌خاطر چهره‌ام است؛ به‌خاطر این‌که چرا عمل زیبایی نمی‌کنم. برخی حتا می‌گفتند که من برای جراحی می‌خواهم به‌تایلند بروم، اما این موضوع واقعاً خنده‌دار است ... از کسانی که در اینستاگرام به‌من فحش می‌دهند عذرخواهی می‌کنم، و باید بگویم که من این چهره را دوست دارم، و هیچ‌گاه حاضر به‌تغییر آن نیستم.

از بررسی رفتار کاربران اینستاگرام، به‌طور عمومی، بگذریم، که یک‌وقتی تصمیم می‌گیرند صفحه‌ی لیونِل مِسی را لجن‌مال کنند، یک‌وقتی درگذشت مهرداد اولادی را به‌کریستیانو رونالدو تسلیت می‌گویند و، غالباً، در صفحات آدم‌های نام‌دار به‌دعوا مشغول‌اند، و همین چند جمله‌ی مهم را در نظر بگیریم: شخصی تصمیم گرفته از هنجارهای ناظر به‌زیبایی زنان ـــ مثلاً چشم‌های درشت (رنگی؟)، پوست صاف، گونه‌های برآمده، هیکل قلمی، لب‌های ضخیم، موهای رنگی، بینیِ سربالا، و آرایش غلیظ ـــ پِی‌رَوی نکند، و مطابق معیارهایی که خود می‌پسندد رفتار کند؛ آن‌گاه، بخش عمده‌ای از کاربران اینستاگرام، که به‌دلایلی که بعداً بِدان‌ها اشاره خواهم‌کرد، تصویری به‌نسبت دقیق از متوسطِ جوانان ایرانی به‌دست می‌دهد، همین تک‌رَوی پرور را برنمی‌تابند و، البته به‌شکلی دور از ادب، آن را تخطئه می‌کنند: مگر چه‌اتفاقی افتاده‌است؟

واقعیت آن است که معیارهای زیبایی نیز نوعی هنجارند؛ یعنی باید / نبایدهایی که جامعه به‌آن حساس است و، نظیر دیگر هنجارها، شخصی که از آن‌ها تخطی کند، محکوم خواهدکرد (هارت، در مفهوم قانون، می‌گوید این عمده‌ترین تفاوت یک قاعده با یک عادتِ صِرف است) و، از این رو، با نوعی مُد، که تداعی‌کننده‌ی نوعی عادتِ همه‌گیر است، متفاوت است. هر جامعه‌ای، البته به‌صورتی پویا، صورت‌هایی از ظاهر را می‌پذیرد، و صورت‌هایی را مردود می‌شمارد؛ مهم البته این است که این پذیرش و ردها غالباً غیر قابل کنترل‌اند و، در اکثریت قریب به‌اتفاق موارد، از آن‌چه در فرهنگ‌های دارای قدرت و ثروتِ بیش‌تر ـــ مشخصاً فرهنگ آمریکایی ـــ می‌گذرد متأثر می‌شوند: یعنی شرکت‌های بزرگ سازنده‌ی مُد، که هر لحظه به‌ساختن مُدی تازه، صرفاً برای جذب مشتری، و حفظ / گسترش بازارشان، مشغول‌اند، ظاهر تازه‌ای را به‌میان می‌آورند، و مردم هم آن ظاهر را، البته متأثر از ثروت و قدرتی که آن را پشتی‌بانی می‌کند، می‌پسندند و، اتفاق مهم این‌جا می‌افتد: هرکس قواعد این بازی را برهم بزند، با اعتراض بازی‌گران جامعه روبه‌رو می‌شود، که نظم یک‌دستِ آرامش‌بخش‌شان را برهم‌خورده می‌بینند: «چرا زشتی؟!» ـــ گویی زیبایی معیاری جهان‌شمول دارد، و آن هم چیزی‌ست که ورساچی و آرمانی و دِبِنْهامْز و بنِتون به‌آدمی حُقنه می‌کنند.

یک‌چیز دیگر هم درباره‌ی اظهارات پرور می‌توان گفت: آن بخش از جامعه‌ی ایران، که مخاطب ستاره‌های هنری‌ست؛ یعنی طبقه‌ی متوسط شهرنشین، که دیگر اجزای جامعه، نظیر گروه‌های رو به‌کاهش روستانشین، و طبقات فرودست اقتصادی، خواه‌ناخواه، از آن‌ها پِی‌رَوی می‌کنند، هنجار مربوط به‌پوشش خود را، تمام‌وکمال، از آن‌سوی آب‌ها می‌گیرد: بدین‌معنا که مرجعیت اخلاقی‌اش، دست‌کم در زمینه‌ی ظاهر، به‌جای دیگری منتقل شده‌است، که این هم البته منحصر به‌ما نیست ـــ تمام کشورهایی که در معرض «جهانی‌شدن» قرار دارند، از اثراتِ مشخصاً فرهنگی آن، که در حال هجومی همه‌جانبه به‌هنجارهای‌شان است، برکنار نیستند. جالب است که نمود عینی این اظهارات را، در فرش‌های قرمزی که برای ستارگان هنری برپا می‌شود نیز، می‌توان دید: ستاره‌های سینما و تله‌ویزیون، که طبعاً به‌دنبال جلب بیش‌ترین توجه‌های عمومی به‌خود هستند، کاملاً مطابق هنجارهای مسلطی رفتار، و این هنجارها را بازتولید می‌کنند، که اجرای طرح‌هایی از قبیل «گشت ارشاد»، «گشت امنیت اخلاقی»، و «گشت نامحسوس» نیز، در تداوم سلطه‌ی‌شان، کم‌تری اثری بر جای نخواهدگذاشت.

بدین‌ترتیب، سوسن پرور تک می‌افتد، فحش می‌خورد و، البته، می‌گوید قصد عقب‌نشینی ندارد ـــ چنین بادا!

۱ نظر ۰۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۳:۱۲
محمدعلی کاظم‌نظری

داستان یک نظرسنجی

چهارشنبه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۲:۱۹ ب.ظ

پارسینه یک نظرسنجی برگزار کرده‌است، که تا این لحظه ۲۶۴۲ نفر در آن شرکت کرده‌اند؛ بدین‌شرح (به‌عبارت‌پردازی پرسش البته اشکال دارم؛ مشخصاً این‌که هنوز وقوع هیچ جرمی به‌اثبات نرسیده، و وصف «افغانی» برای مَجنیٌّ‌علیها مناسب نیست و، از این گذشته، می‌توان پرسید: «اصلاً مگر مجازات باید "مناسب" باشد؟»):

چه‌مجازاتی برای قاتل ستایش، دختر افغانی، مناسب است؟
حبس مادام‌العمر / اعدام / حبس طولانی / هیچ‌کدام

به‌تقریب، ۲۱ درصد با حبس مادام‌العمر موافق بوده‌اند، ۵۸ درصد با اعدام، ۱۲ درصد با حبس طولانی، و ۹ درصد هم مجازاتی را که مناسب تشخیص می‌دهند در میان این گزینه‌ها نیافته‌اند و، از این رو، هیچ‌کدام را برگزیده‌اند ـــ از این نظرسنجی چه می‌آموزیم؟

پیش از ورود به‌بررسی نتایج این نظرسنجی، باید نکاتی را به‌اجمال مطرح کرد؛ با این فرض که تجاوز جنسی به‌وقوع پیوسته‌باشد، قتل عمد روی داده‌باشد و، از همه مهم‌تر، متهمِ بازداشت‌شده، در نهایت، مجرم تشخیص داده‌شود و، طبعاً، از نظر کیفری مسئولیت داشته‌باشد:

اولاً، متهم بازداشت‌شده ۱۷ سال دارد؛ از این رو، اگر دوستانی هستند که مخالف مجازات اعدام‌اند، آن را «غیرانسانی» می‌دانند، و اجرای این مجازات را محکوم می‌کنند، باید به‌فرض اعدام متهم معترض باشند، و یا اگر از اعدام وی دفاع می‌کنند، باید استدلال کنند چرا اعدام این شخص، عَلیٰ‌رَغْمِ این‌که کم‌تر از ۱۸ سال دارد، موجه است. جالب است که توجه کنیم حتا نهادی چون «کمپین بین‌المللی حقوق بشر در ایران»، که مخالف پروپاقرص مجازات اعدام است، بسیار به‌تلویح این موضوع را مطرح می‌کند که متهم کم‌تر از ۱۸ سال سن دارد، و این را هم اصلاً نمی‌گوید که به‌باورشان نباید مطلقِ افراد کم‌تر از ۱۸ سال را اعدام کرد؛

ثانیاً، ارتکاب این جرایم، مطابق حقوق کیفری ایران، موجب دو اعدام است: یکی از باب حد زنای به‌عُنف، دو دیگر از باب قصاص، و مطابق ماده‌ی ۱۳۵ قانون مجازات اسلامی (مصوب ۱۳۹۲)، از آن‌جا که مجازات جرم حدیْ سالب حیات است، لزومی ندارد که فاضل دیه به‌جانی پرداخت شود؛ با این حال، در ماده‌ی ۹۱ این قانون و تبصره‌ی ذیل آن، چنین آمده‌است (تأکید و عبارت داخل قُلاب از من است):

در جرایم موجب حد یا قصاص، هرگاه افراد بالغِ کم‌تر از هجده‌سال، ماهیت جرم انجام‌شده و یا حرمت آن را درک نکنند، و یا در رشد و کمال عقل آنان شبهه وجود داشته‌باشد، حسب مورد با توجه به‌سن آن‌ها، به‌مجازات‌های پیش‌بینی‌شده در این فصل [مجازات‌ها و اقدامات تأمینی و تربیتی اطفال و نوجوانان] محکوم می‌شوند.
تبصره ـ دادگاه برای تشخیص رشد و کمال عقل، می‌تواند نظر پزشکی قانونی را استعلام، یا از هر طریق دیگر که مقتضی بداند، استفاده کند.

البته هم‌چنان رویّه‌ی روشنی برای تشخیص شروط این ماده و، اساساً، مفهوم «رشد و کمال عقل»، پدید نیامده‌است (اگر هم پدید آمده‌است من از آن اطلاعی ندارم)؛ اما فرض کنید مرجع قضایی در نهایت احراز کند در «رشد و کمال عقل» مرتکب «شبهه» وجود دارد و، به‌عنوان مثال، وی را به ۵ سال نگه‌داری در کانون اصلاح و تربیت، موضوع بند الف ماده‌ی ۸۹ قانون یادشده، محکوم کند: در این صورت، واکنش بیش از ۹۰ درصدی که مجازات‌هایی سنگین ـــ اعدام، حبس ابد، حبس طولانی‌مدت ـــ را برای مرتکب این جرم «مناسب» تشخیص داده‌اند، چه خواهدبود؟ آیا این دیدگاه عموم، بر فرضی که مقبولیتی قابل ملاحظه داشته‌باشد، که به‌نظر می‌رسد چنین باشد، بر قضات صادرکننده‌ی رأی، که قاعدتاً باید در فضایی ایمن از همه‌ی اثرات بیرونی، مطابق قانون، تکلیف قضایای ارجاع‌شده را روشن کنند، سنگینی نخواهدکرد، و قضاوت‌شان را تحت‌تأثیر قرار نخواهدداد؟

واقعیت این است که چرا: خُلق‌وخوی عموم، بر قاضی هر پرونده‌ای که چنین مختصاتی بیابد، تأثیر می‌گذارد؛ به‌هر حال، قضات هم، هرقدر کارکُشته، انسان‌اند. در بی‌شمار پرونده‌ی دیگری که جَو‌سازی و جَوگیری، در آن‌ها نیز یقه‌ی قانون را گرفت، و آن را زیر اثر سهم‌گین خود خُرد کرد ــ از زورگیرانی که فیلم‌شان پخش شد، و در ملأعام به‌دار آویخته‌شدند؛ تا بهنود شجاعی و ریحانه جباری و شهلا جاهد ـــ هم چنین اتفاقی افتاد، و این وضعیتی‌ست که منحصر به‌ایران نیز نیست: دِیوید فینچِر، در دخترِ رفته (Gone Girl)، همین وضع را زیر ذره‌بین قرار می‌دهد، و دست‌آخر نیز، تصویری اسیرِ رسانه (جامعه؟) از آدمی‌زاد عرضه می‌کند؛ صرف‌نظر از وجوه خارق‌العاده‌ی دیگری که این فیلم از آن برخوردار است، و شاید وقتی دیگر بِدان‌ها پرداختم.

اما از این‌ها گذشته، شاید بتوان این وضعیت را با نگاهی مثبت‌تر نیز نگریست؛ مثلاً این‌که: «اثرگذاری افکار عمومی بر ساحت دادگاه بد نیست ـــ اصلاً مگر عدالت چیزی جُز خواست مردم است؟». مکتبی در فلسفه‌ی حقوق کیفری وجود دارد، به‌نام «بیان‌گرایی (Expressivism)»، که باورمندان به‌آن، توجیه هر مجازاتی را در این می‌دانند که بیان مؤکد تقبیح عمومی جرم از سوی جامعه است و، از این رو، نوع و میزان مجازات را، با دیدگاهی میزان می‌کند که عموم درباره‌ی پلیدی رفتار انجام‌شده اتخاذ می‌کند؛ یعنی: هرقدر جامعه جرمی را زشت‌تر تشخیص داد، مجازات سنگین‌تری در انتظار مرتکب آن است. فرض کنید این مکتب را، با وجود همه‌ی نواقصی که می‌توان متوجه آن دانست (مثلاً جریمه‌های چند۱۰هزار تومانی راه‌نمایی و رانندگی، واقعاً مستند به‌تقبیح عمومی توجیه می‌شود؟)، پذیرفتیم؛ آن‌گاه سرنوشت یکایک‌مان در برابر افسارِ گسیخته‌ی افکار عمومی، که خصوصاً در این زمانه، به‌شدت متلوّن و دَم‌دَمی‌مزاج است، چه خواهدبود؟

واقعیت این است که در پرونده‌های افتاده در اَفواه، تصمیم اصلی را مردم، فارغ از ملاحظات قانونی، و صرفاً مستند به‌شهود / احساس‌شان می‌گیرند، و از دست‌گاه عدالت کیفری، کاری جُز دنباله‌روی ساخته نیست: همین مردم، با حضور در صحنه‌ی اجرای مجازات، که فرقی نمی‌کند اعدام باشد یا قطع ید، دورگردانی با الاغ باشد یا کَت‌بسته چرخاندن در محل، بر عملی‌شدن تصمیم‌شان صحه می‌گذارند، و پاسخ مسئله‌ی حضور چشم‌گیر جمعیت در مراسم اجرای اعدام هم، همین است؛ مردم می‌آیند که به‌عینه ببینند تجلی احساس‌شان درباره‌ی عدالت چه‌مختصاتی دارد، و از این‌که به‌حساب آمده‌اند، این‌که می‌بینند عاملی که آرامش روانی‌شان را برهم ریخته، از صحنه‌ی روزگار محو می‌شود، دوباره احساس آرامش می‌کنند.

اما یک پرسش مهم برجای می‌ماند: آیا باید سرنوشت عدالت را به‌نظرسنجی بسپاریم؟ یا قانون؟ از نظر من هیچ‌کدام: ساحت قدسی عدالت، به‌امر عُرفی آلوده نمی‌شود؛ یعنی نباید بشود ـــ عدالت صرفاً در یک سنت غنی دینی امکان دارد، و لا غیر.

۰ نظر ۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۱۹
محمدعلی کاظم‌نظری

گِرشاد

سه شنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۵، ۱۲:۰۵ ب.ظ

این روزها همه، حتا برخی مقام‌های برخی نهادهای صنفی وکلای دادگستری، به‌اَنحاء گوناگون به«گشت ارشاد» می‌اندیشند، و درباره‌اش می‌نویسند؛ از اصل آن گرفته، تا خبر «سامان‌دهی بیش از ۷هزار مأمور نامحسوس پلیس امنیت، در راستای اجرای طرح امنیت اخلاقی در پای‌تخت» ـــ من هم همین‌طور؛ لذا می‌کوشم، به‌شیوه‌ی معهود، سیخونَکی به‌هر اندیشه و سخنی بزنم که به‌نظرم ناصواب می‌رسد.

کاظم جلالی، رییس مرکز پژوهش‌های مجلس، یک‌بار گفته‌بود «ما ۳۵۰ صفحه قانون درباره‌ی حجاب داریم»؛ عجالتاً بحث‌هایی را که در نقد این گزاره می‌توان کرد کنار بگذاریم، و تبصره‌ی ماده‌ی ۶۳۸ قانون تعزیرات (مصوب ۱۳۷۵) را با هم بخوانیم:

زنانی که بدون حجاب شرعی در معابر و انظار عمومی ‌ظاهر شوند، به‌حبس از دَه روز تا دو ماه، و یا از پنجاه‌هزار تا پانصدهزار ریال جزای نقدی، محکوم خواهندشد.

چنان‌که به‌روشنی دیده می‌شود، به‌موجب این تبصره، عدم مراعات حجاب شرعی، که عبارت از پوشاندن همه‌ی بدن، به‌جز گردی صورت و دو دست تا مچ است، صراحتاً جرم‌انگاری شده‌است. در این‌جا متعرض بحث‌های فقهی مرتبط با حجاب نمی‌شوم؛ ملاحظه‌ی من در این موضع بر اعتراض‌هایی متمرکز است که، حَسَبِ اقدام‌های دولتی در اجرای این تبصره، هرازچندگاهی ابراز می‌شود؛ اعتراض‌هایی که از وجود تناقضی ژرف در برخی موضع‌گیری‌ها حکایت می‌کنند. تأکید می‌کنم: در این نوشته، کاری به‌نظر خودم درباره‌ی این تبصره، بحث‌های مرتبط شرعی، و این‌که چنین قوانینی مفیدِ فایده‌اند، و یا اصلاً چرا باید/نباید مفیدِ فایده باشند، نمی‌شوم؛ به‌رفتار «کُنِش‌گران» کار دارم ـــ می‌خواهم توصیف حتی‌المقدور دقیقی از وضعیت قانونی موضوع ارائه کنم، تا دوستان در فضای شفاف‌تری به‌کُنِش‌گری بپردازند.

ماجرا از چه قرار است؟ غالب دوستانی که به‌این تبصره، و اقدام‌هایی از قبیل «گشت ارشاد»، در اجرای آن، معترض‌اند و، از این گذشته، دست به‌برپایی کارزارهایی از جمله «آزادی‌های یواشکی»، و نافرمانی‌هایی مانند عدم مراعات این تبصره، می‌زنند، در دیگر موارد، کاملاً قانون‌گرا هستند؛ بدین‌معنا که یکی از مطالبه‌های‌شان اجرای قوانین است و، حتا، در صورتی که دیگرانی باشند که به‌قانون بی‌اعتنایی می‌کنند، موضوع گلایه‌ی این دوستان قرار می‌گیرند.

صرف‌نظر از بررسی این تبصره و، منحصراً، در مقام توصیف، چنین موضع‌گیری‌هایی نشان می‌دهد: حامیان آن، یا از وجود این تبصره‌ی قانونی بی‌اطلاع‌اند، که بعید است، وگرنه سخن از «نافرمانی مدنی» به‌میان نمی‌آمد؛ یا از وجود ناهم‌سازی در مواضع‌شان آگاه نیستند، که به‌نظر می‌رسد خوب باشد آگاه‌شان کنیم، و بگوییم کسی که به‌دنبال اجرای همه‌ی قوانین است، و به‌عدم اجرای برخی دیگر از قوانین معترض می‌شود ولی، در عین حال، این تبصره‌ی معتبر را به‌سویی دیگر می‌نهد، در واقع به‌دنبال اجرای قانون، علی‌الإطلاق، نیست، بلکه می‌خواهد نظر خود را، وَلو در صورت روشن‌فکرپسندِ «احترام به‌قانون»، به‌خلق‌الله حُقنه کند؛ و یا خدای نکرده در حال تجاهل‌اند، که در این صورت، باید گفت خدای تعالا از سر تقصیرات همه‌ی‌مان بگذرد.

آبشخور عمده‌ی انتقادها به‌قوانین و مقرراتی که اصطلاحاً ناظر به‌حریم خصوصی اشخاص‌اند، حقوق بشر است (یادم باشد به‌تفصیل درباره‌ی ایده‌ی «حقوق بشر» بنویسم)؛ این‌که نواحی‌ای هست که باید مصون از تعرض هر قانونی قرار گیرد، و همین نواحی، که مثلاً «آزادی‌های اساسی» آدمی‌اند، برکنار از دخالت قانون، به‌عنوان تجلی قدرت دولتی، هستند. نکته‌ی مهم در این میان آن است که در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، به‌عنوان زیربنای همه‌ی قوانین و مقررات کشور، و بنیادی‌ترین سند حقوق و تکالیف کلیه‌ی اشخاص ایرانی، ذکری از به‌رسمیت‌شناسی «حق بر پوشش» به‌میان نیامده‌است، و ملاحظات بیرونی راجع به‌حقوق بشر، هرقدر خواستنی/نخواستنی، هیچ ربطی به‌قوانین و مقررات جاری کشور ندارند؛ توجه کنید که هیچ‌یک از اسناد بین‌المللی ناظر به‌حقوق بشر، هیچ وصف الزام‌آوری ندارند (یادم باشد وقتی درباره‌ی حقوق بشر می‌نویسم به‌این اشاره کنم که چرا این اسناد الزام‌آور نیستند و، به‌احتمال قریب به‌یقین، هیچ‌گاه هم الزام‌آور نخواهندشد، که اگر می‌شدند، «وضعیت استثنایی» فرانسه، به‌عنوان یکی از اعضای دائم شورای امنیت سازمان ملل متحد، این‌همه نمی‌پایید).

پس مراعات حجاب، در مقام یک الزام قانونی، ضروری‌ست و، عدم مراعات آن، مطابق تبصره‌ای که متن آن پیش‌تر ذکر شد، جرم و، طبعاً، موجب مجازات است؛ اما در مورد خبری که اخیراً منتشر شده، و در آن از گشت‌های نامحسوس برای اجرای این تبصره، در کنار گشت‌های محسوسی که به«ارشاد» منسوب‌اند، برخی نکات را اجمالاً می‌توان یادآور شد:

اولاً، عدم رعایت حجاب شرعی‌ای که مورد توجه «گشت ارشاد»، و یا نیروهای نامحسوس پلیس امنیت اخلاقی واقع می‌شود، جرم مشهود است؛ زیرا مطابق صدر بند الف ماده‌ی ۴۵ قانون آیین دادرسی کیفری (مصوب ۱۳۹۲)، «در مَرئا و منظر ضابطان دادگستری» روی داده‌است؛

ثانیاً، بنا بر اعلام حسین ساجدی‌نیا، که رییس پلیس تهران است، آن نیروهایی که قرار است به‌عنوان گشت نامحسوس فعالیت کنند، «ضابط قضایی شناخته شده ... و احکام قضایی لازم نیز در این خصوص اخذ شده‌است»؛ بدین‌معنا که ظاهراً از مقررات قانون جدید آیین دادرسی کیفری، که ضابطان قضایی را، صرفاً با دارابودن کارت ویژه و، به‌علاوه، دریافت آموزش‌های لازم از دادستانی، به‌رسمیت شناخته‌است، عدول نشده‌است؛

ثالثاً، حتا به‌کارگیری سربازان وظیفه در اجرای این طرح‌ها منع قانونی ندارد؛ زیرا تبصره‌ی ماده‌ی ۲۹ قانون اخیرالذکر چنین مقرر کرده‌است: «کارکنان وظیفه ضابط دادگستری محسوب نمی‌شوند، اما تحت نظارت ضابطان مربوط در این مورد انجام وظیفه می‌کنند»؛

رابعاً، با توجه به‌مشهودبودن جرم عدم مراعات حجاب شرعی، اجرای «گشت ارشاد»، بدین‌ترتیب که حتا مرتکبان آن بازداشت شوند، منع قانونی ندارد؛ زیرا چنین بازداشتی به‌وسیله‌ی نهاد «تحت‌نظرقراردادن متهم»، البته با رعایت مقررات ویژه‌ی آن، توجیه می‌شود، که مواد ۴۴ و ۴۶ قانون آیین دادرسی کیفری (مصوب ۱۳۹۲) صراحتاً آن را تجویز کرده‌است و، بدیهی‌ست، اگر بازداشت آنی مرتکب مجوز قانونی داشته‌باشد، احضار بعدی او، مستند به‌گزارش مأمور نامحسوس، نمی‌تواند محل اشکال قرار گیرد.

بدین‌ترتیب، قانوناً نمی‌توان اعتراضی را به‌این طرح‌ها روا داشت: اگر قانون محمل رفتارهای‌مان است، و به‌دنبال اجرای تمام‌وکمال آن هستیم، تنها راهی که برای اعتراض‌مان می‌توان شناسایی کرد، کوشش برای دگرگونی همین قوانین است؛ وگرنه، با این اعتراض‌ها، در واقع مشغول بازی‌بازی با گوشی‌های موبایل، مبارزه از پشت صفحه‌نمایش رایانه، لابد با فنجانی چای در دست، و ابداع «هَش‌تَگ»های تازه‌ایم.

پی‌نوشت: دیدم برخی برای هم‌دردی با خانواده‌ی ستایش قریشی (رحمت‌الله علیها) رفته‌اند مقابل سفارت افغانستان، و بعداً که با آن‌ها برخورد شده‌است، به‌پارکی رفته‌اند و شمع روشن کرده‌اند. به‌این دوستان باید گفت که هم‌دردی با این خانواده از این رفتارهای نمایشی نمی‌گذرد؛ افغان‌ها، برخلاف ما، که غالب سنت‌های‌مان را به‌شامورتی‌بازی فروخته‌ایم، مجلس «ختم» را بدون نمایش برگزار می‌کنند، و خیلی اوقات در آن چندین‌مرتبه کلام‌الله را «ختم» می‌کنند، تا ثوابش به‌روح تازه‌گذشته برسد ـــ نه این‌که برای هوچی‌گری تجمع برگزار کنند، یا با سانتی‌مانتال‌بازی‌ای پوچ، دور هم جمع شوند، و شمع‌بازی کنند: اگر قصدْ هم‌دردی با خانواده‌ی قریشی بود، راهش ملاقات با آن خانواده بود، ولی احتمالاً دوستان فُکُلی حتا نمی‌دانند خیرآبادِ ورامین کجاست، یا می‌ترسند حاشیه‌نشینانِ نامرئی زامبی‌هایی باشند که لخت‌شان می‌کنند، و یا اصلاً حالش را نداشته‌اند بِدان‌جا روند.

۲ نظر ۳۱ فروردين ۹۵ ، ۱۲:۰۵
محمدعلی کاظم‌نظری

طفل معصومی را مورد تجاوز قرار دادند و پیکر پاکش را با اسید سوزاندند و همین؛ بدون آن‌که صدایی از کسی درآید: «برنیاید زِ کُشتگان آواز!» ـــ کُنِش‌گران حقوق بشر، حقوق زنان، حقوق اقلیت‌ها، حقوق قومیت‌ها، و حقوق کودکان به‌کنار؛ حتا صدای فعالان حقوق حیوانات، حقوق موزه‌ی هنرهای معاصر، حقوق دریاچه‌ی ارومیه، و حقوق بین خطوط برانیم هم درنیامد؛ چرا؟

در جدایی نادر از سیمین، وقتی حجت با شبه‌اتهامی در خصوص تنبیه بدنی فرزندش روبه‌رو می‌شود، فَغان می‌کند: «فقط بچه‌های شما بچه‌ی آدم‌ن؟ بچه‌های ما توله‌ی سگ‌ن؟!»، و این، فریادی‌ست به‌درازای تاریخ، و به‌گستره‌ی جغرافیا. در حدواندازه‌ی یک طوفان توییتری، یک «هَش‌تَگ‌بازی» دیگر، یک روز و یا بخشی از آن، به‌ستایش قریشی (رحمت‌الله علیها) اختصاص یافت؛ اظهارات دوستان از ناراحتی و ترحم و دل‌سوزی آغاز شد، به‌درخواست مطالعه‌ی روان‌شناختی و جامعه‌شناختی انسانی رسید که مرتکب این جنایت شده‌بود، با دعوا بر سر مجادله‌ی ایرانی ـ «افغانی» افول یافت و، در نهایت، با موج دیگری جای‌گزین شد: شهرآورد؟ گشت ارشاد؟ شوربختانه از تازه‌ترین موجِ برپاشده اطلاع دقیقی ندارم.

چرا این‌طور است؟ چرا در معدود واکنش‌هایی که در سکوتِ کَرکننده‌ی رسانه‌های کشور به‌این فاجعه ابراز شد، در بهترین حالت، انسانی که مرتکب این جنایت شده‌بود، و انسان دیگری که قربانی آن بود، و خانواده‌ی دیگری که متعاقباً فروپاشید، همگی به‌نوعی اُبژه فروکاسته شدند؟ عجالتاً کاری به‌این ندارم که اگر وضعیت وارون بود ـــ یعنی یک ایرانی قربانی جنایتی چنین سبعانه به‌دست یک افغان شده‌بود ـــ چه می‌شد، که احتمالاً هیستری جمعی ملی دامن مرتکب را می‌گرفت؛ چنان‌که ملتی با پیشینه‌ای لب‌ریز از تحقیر و تخفیف، مترصد فرصتی‌ست تا خشم فروخورده‌ی خود را بیرون بریزد. موضوع من این است: چنین تجاوز وحشیانه‌ای، چرا به‌وقوع پیوست؟ و پرسشی دیگر: چرا آوازی از هیچ مثلاً قَلَندَرمَآبی برنیامد؟

گمان می‌کنم پاسخ پرسش اخیر، در واکنش هیستریکی نهفته‌باشد که سبب می‌شود اتباع افغانستان، صرف‌نظر از وضعیت هجرت‌شان، که قانونی‌ست و یا غیرقانونی، از سفر و اقامت در برخی استان‌های کشور منع شوند؛ نه بنا به‌ملاحظات امنیتی، بلکه بیش‌تر به‌خاطر امنیت جانی خودشان ـــ به‌عبارت دیگر، همان فاشیسم نهفته در ناخودآگاهی که حتا راه‌حل مسئله‌ی بی‌کاری کارگران ساخت‌مانی را در اخراج کارگران بی‌توقع افغان جست‌وجو می‌کند، اینک از آن‌سو وارد عمل می‌شود: «هیس! بهتر است صدایش را درنیاوریم؛ آب‌روی‌مان می‌رود»؛ همان که سبب می‌شود در پرونده‌های متعددی، که بزه‌دیده‌ی‌شان افغان است، کار حتا به‌طرح شکایت در دادسرا هم نرسد.

از این گذشته، باید به‌دقت وقوع چنین جنایت هول‌ناکی را بررسید؛ معضلی که جُستن راه‌حل آن، حتا می‌تواند پاسخ‌های دقیق‌تری را برای پرسش از سکوت دهشت‌بار کنونی دست‌وپا کند. تصور می‌کنم یکی از مهم‌ترین عواملی که وقوع چنین فاجعه‌ای را رقم می‌زند، مسئله‌ای باشد که دست‌کم یک سده است درگیر آن‌ایم: هجوم مدرنیته ـــ برنشاندن عقل مستقل، به‌جای همه‌ی سنت‌ها؛ در شرایطی که می‌توان اثبات کرد جامعه بدون سنت از هم فرومی‌پاشد و، حتا، همان عقل مستقل هم در فضا ـ زمان سنت است که می‌تواند کار کند و، چنان‌چه این فضا ـ زمان زایل شود، عقل مستقل هم از کار می‌ایستد. مدرنیته، با آن خوی یورش‌گر خود، همه‌چیز را می‌شویَد و می‌بَرَد؛ در خَلَئی که پی‌آمد این حمله است، حیوانی‌ترین اَمیال آدمی‌زاد بیرون می‌زنند: تجاوز نوجوانی ۱۷ ساله به‌یک طفل ۶ ساله، چندان تفاوتی با جنایات داعش در عراق و سوریه و اروپا ندارد و، به‌سادگی می‌توان نشان داد، که هر دو از همین آبشخور تعرض مدرنیته به‌ساحتی سیراب می‌شوند، که تا پیش از این، صحنه‌ی تَرَک‌تازی سنت‌هایی غنی و درازدامن بود.

با این حال، سنت، چونان درختی کهن‌سال و قطور، سخت‌جان است؛ حمله‌های متوالی مدرنیته، در انواع قالب‌ها، از اینترنت و موبایل و شبکه‌های اجتماعی، تا تله‌ویزیون و ماه‌واره، ممکن است در نهایت آن را از پا دربیاورَد، ولی پیش از آن، سبب می‌شود سنت تغییر شکل دهد: از حالت سالم و طبیعی خود به‌در آید؛ دچار جهش ژنتیکی شود، و صورتی ازریخت‌افتاده به‌خود بگیرد. از مثال‌هایی چون آداب ناسالم مناسکی از قبیل ولادت و ازدواج و مرگ، که بیش‌تر درباره‌ی‌شان خواهم‌نوشت، فعلاً می‌گذرم، و روی همین فاجعه‌ی اخیر متمرکز می‌شوم: سنتی که انسان را از بدی‌کردن در حق هم‌نوع بازمی‌دارد، و مهم‌ترین مانع در برابر خودخواهی غریزی آدمی‌ست، وقتی در برابر هجوم بی‌امان مدرنیته بی‌دفاع می‌ماند، و نمی‌تواند از ارتکاب چنین جنایتی ممانعت کند، در بدیهی‌ترین صورت خود، و یا ابتدایی‌ترین سنگر خود ـــ حفظ آب‌رو، به‌عنوان ارزش‌مندترین دارایی زیست در جامعه ـــ ایستادگی می‌کند، ولی چون از ریخت افتاده، این صورت را با وضعی اسف‌بار به‌نمایش می‌گذارد: جانی ۱۷ ساله، برای حفظ آب‌روی خود و نزدیکانش، می‌کوشد پیکر پاک ستایش را نابود کند؛ آن هم با دم‌دستی‌ترین شیوه و، در عین حال، سیاه‌ترینِ آن‌ها: اسید.

دوست دارم در حاشیه، به‌نقل‌قولی از جدایی نادر از سیمین، که پیش‌تر ذکر کردم نیز، بپردازم. به‌نظر می‌رسد در جامعه‌ی امروز ایران، مناسباتی حاکم باشد، که البته متأثر از ادبیات جهانی‌ست؛ این‌که در غیاب هیچ سنت مستحکمی برای کشیدن افسار هیولای سرمایه، و در حضور سنت‌هایی که حاکمیت سازوکار بازار را تقویت هم می‌کنند، رخ‌دادهایی که در حاشیه به‌وقوع می‌پیوندند، هیچ ارزشی برای خبررسانی پیدا نمی‌کنند: خوب است آن‌ها که در حاشیه‌ی جامعه زندگی می‌کنند، زوائد جامعه‌ای سرمایه‌سالارند، و چهره‌ی خوش‌رنگ‌ونگار شهر را، با آن‌همه مراکز خرید اَعیانی زیبا، با آن‌همه آدم‌های خوش‌پوش و خوش‌بو، با آن‌همه تجهیزات هوش‌رُبا، مُلَوَّث می‌کنند، اصلاً ناپدید شوند؛ گویی وجود ندارند، و از صحنه‌ی هستی محو شده‌اند ـــ نسبتی دقیق میان وقوع این فاجعه در حاشیه‌ی یکی از شهرهای استان تهران، بر یک مهاجر تهی‌دست، و سکوت شرم‌آور این روزها وجود دارد؛ نسبتی که بوی تعفن آن از تاریخ و جغرافیا به‌مشام می‌رسد، و سبب می‌شود برپایی نصفه‌ونیمه‌ی گشت ارشاد، که می‌کوشم مفصل درباره‌ی ابعاد گوناگونش بنویسم، در خیابان‌های میان و شمال تهران، واکنش‌های بیش‌تری به‌دنبال بیاورد: به‌هر حال، این معضل پول‌دارترهاست.

راستی؛ سرانجامِ به‌اصطلاح واگذاری موزه‌ی هنرهای معاصر چه شد؟

۴ نظر ۳۰ فروردين ۹۵ ، ۱۴:۰۲
محمدعلی کاظم‌نظری

بسم‌الله

يكشنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۵، ۱۱:۳۴ ق.ظ

در زمانه‌ای که طوفان شبکه‌های اجتماعی موبایلی، حتا حیات شبکه‌های اجتماعی را نیز تهدید می‌کند، نوشتن در رسانه‌ی متروکی چون «وبلاگ»، نوعی دیوانگی می‌طلبد؛ ولی ای‌بسا بتوان مرتکب دیوانگی شد ـــ چه باک؟

در این‌جا بیش‌تر برای خودم می‌نویسم، و چندان به‌دنبال جذب خواننده نیستم (اگر خوانده‌شدم چه بهتر!)؛ می‌کوشم اولاً به‌حریم «واژه» احترام بگذارم و، ثانیاً، حرمت عزیزی که وقتش را به‌خواندن خُزَعبَلاتی که این‌جا ردیف می‌کنم اختصاص می‌دهد، حفظ کنم. برای نوشتنم محدودیت چندانی قائل نیستم؛ ممکن است کوتاه یا بلند بنویسم و، البته، به‌پِی‌رَوی از عادت پُرحرفی‌ام، احتمالاً نخواهم‌توانست مفصل ننویسم و، از این رو، مراعات این را نخواهم‌کرد که وِب اقتضای نوشته‌ی بلند را ندارد، و اکنون زمانه‌ی «جیک‌جیک» و «تصویر» است، و چه و چه.

پیش‌تر، مدت‌ها، با نام‌هایی جُز نام خودم می‌نوشتم؛ اینک تصمیم گرفته‌ام با نام خودم چراغ یک خانه‌ی تازه را روشن کنم: با پذیرش همه‌ی محدودیت‌هایی که نوشتن با نام واقعی ممکن است در مسیر آدمی‌زاد پدید آورَد. نام‌های غیرواقعی، اگرچه پس از مدتی واقعیتی فراتر از واقعیت شخصیت خودت ایجاد می‌کنند، به‌سادگی از دست می‌روند؛ اگرچه آزادی دل‌چسبی فراهم می‌آورند ـــ نوشتن روی دیوار این رسانه‌ی متروک، برای ماندن است؛ پس بهتر است که خودم باشم، با نام خودم.

درباره‌ی موضوعات گوناگونی خواهم‌نوشت؛ اگر خدا بخواهد.

۰ نظر ۲۹ فروردين ۹۵ ، ۱۱:۳۴
محمدعلی کاظم‌نظری