واژه

سوگند به واژه، و آن‌چه واژه می‌سازد

واژه

سوگند به واژه، و آن‌چه واژه می‌سازد

۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

در جریان یک بحث جدی، هنگامی که شدیداً می‌کوشیدم طرف صحبتم را قانع کنم، یک‌مرتبه شنیدم چنین عبارتی از دهانش خارج شد: «هرکس دیدگاهی دارد، و دیدگاه هرکس محترم است» ـــ حس کردم خلع‌سلاح شده‌ام؛ نمی‌دانستم چه بگویم و، شوربختانه، این نخستین‌باری نبود که با این گزاره‌ی مُهمَل روبه‌رو می‌شدم. مؤدبانه به‌گفت‌وگو خاتمه دادم، و فکر کردم این عبارت چه‌مختصاتی دارد که این‌قدر محبوب شده‌است؟

دور از ذهن نیست که کاربرد پربسامد این جفنگ، از آشنایی نصفه‌ونیمه، ناروش‌مند و، به‌طور کلی، نادرست اهالی این سرزمین، با مفاهیم نوی غربی ناشی شده‌باشد؛ بدین‌ترتیب: غالب اطراف گفت‌وگو، تا پیش از این، هرگاه اصطلاحاً «کم می‌آوردند»، و چیزی برای عرضه نداشتند، انواع واکنش‌های نابهنجار را بروز می‌دادند: از بلندکردن صدا، تا مکدرشدن، قهر، و یا حتا زدوخورد. زمانی که «نسبی‌گرایی»، که البته خود، برخلاف ظاهرِ مثلاً مردم‌سالار، برابرساز، و قدرت‌مندش، یکی از ژرف‌ترین انواع جفنگ است، در محافل «روشن‌فکری» (یادم باشد زمانی هم درباره‌ی این واژه بنویسم) اروپای قاره‌ای مُد شد و، متعاقباً، به‌محافل درپیت وطن سرایت کرد، در این مسیر آن‌چنان زخمی شده‌بود، که از آن هِیمَنه، تنها پوستینی برجای مانده‌بود، که به‌جای سلاح یورش به‌گفت‌مان‌های مسلط، در واقع چونان اسلحه‌ای برای دفاع در برابر استدلال، و پوششی بر فقدان دانش، به‌کار می‌رفت.

جالب است که علاقه به‌نسبی‌گرایی، البته در این نسخه‌ی باسمه‌ای و پوشالی‌اش، که اصلاً چیزی نیست که بخواهد نامی بر خود ببیند، در ایرانی که زیر بار تاریخی لب‌ریز از استبداد فکری، ایام انحطاط خود را می‌گذراند، چنین پرطرف‌دار شده‌است؛ به‌عبارت دیگر، این همه‌گیری احترام به‌همه‌ی دیدگاه‌ها، در واقع، ریشه در همین تاریخ استبدادزده دارد: مایی که نیاموخته‌ایم چطور باید گفت‌وگو کنیم، نیاموخته‌ایم پیش‌شرط گفت‌وگو دانایی‌ست، و وقتی چیزی را نمی‌دانیم، یا بر زوایای آن مسلط نیستیم، باید گوش فرادهیم، و نه این‌که اراجیف ردیف کنیم و، در نهایت، بگوییم «دیدگاه هرکس محترم است»، باید هم به‌چنین سنگرهایی پناه ببریم، که کسی نتواند آرامش خیال‌مان را آشوب کند ـــ ملتی که سرانه‌ی مطالعه‌اش به‌زحمت به‌دقایقی دورقمی می‌رسد، و شمارگان کتاب‌های جدی و به‌دردبخورش در بهترین حالت دوهزار نسخه است، در واقع چیزی نمی‌داند؛ برای همین هم به‌دنبال چیزی می‌گردد، که کاستی بنیادی‌اش را در عرصه‌ی دانش به‌پَستو بفرستد.

خیر، از قضا دیدگاه هرکس محترم نیست؛ اگرچه ممکن است دیدگاه هرکس برای خودش محترم باشد و، در واقع، مُراد از این گزاره نیز همین است: اگر کسی بر آن باشد که «بهشتی که جای ملخ‌خورهاست ارزش زیستن ندارد؛ پس زَهی دوزخ!»، و اراجیف دیگری از همین قُماش، دیدگاهش شایسته هیچ‌گونه احترامی نیست؛ باید ضعف دیدگاهش را بداند و بفهمد، نه این‌که به‌کُنج خود پناه ببرد، و از بستر شبکه‌های اجتماعی برای ارتباط با کسانی که شبیه خودش هستند، و شبیه خودش فکر می‌کنند، بهره ببرد. تداوم چنین مسیری، کاری می‌کند کل جامعه به‌گروه‌هایی تبدیل شود که فقط خودشان را قبول دارند، فقط خودشان را محترم می‌شمارند و، عنداللزوم، چنان‌چه سلاح / سپر «دیدگاه هرکس محترم است» کار نکند، حاضرند برای دفاع از چیستی‌شان، با دیگر گروه‌ها بجنگند.

بدین‌ترتیب، جامعه به‌جزایر تک‌افتاده‌ای بدل می‌شود، که هریک به‌زبان خودشان سخن می‌گویند، و زبان دیگر جزایر را نیز نمی‌فهمند؛ همین فقدان فهم مشترک هم سبب می‌شود هروقت شرایط مهیا شود، آتش جنگی میان جزایر شعله‌ور شود: نمونه‌ها آن‌چنان روشن‌اند، که بی‌نیاز از تِذکار باشند. در این میان، بروز چنین وضعیتی، در عرصه‌ی مَجاز، بیش از هر جای دیگر است؛ چنان‌که در این عرصه، اثری از پایش هنجاری عمومی نیست، که البته آن هم در معرض هجوم مدرنیته است، و علی‌الدوام در حال تضعیف.

۱ ۱۵ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۱:۴۸
محمدعلی کاظم‌نظری

سوسن پرور، که در بزنگاه رضا عطاران بازی می‌کرد و، بعداً، پایش به‌سریال‌ها و فیلم‌های دیگری نیز باز شد، در گفت‌وگویی چنین گفته‌است:

نصف فحش‌هایی که در کامنت‌های اینستاگرامم می‌خورم به‌خاطر چهره‌ام است؛ به‌خاطر این‌که چرا عمل زیبایی نمی‌کنم. برخی حتا می‌گفتند که من برای جراحی می‌خواهم به‌تایلند بروم، اما این موضوع واقعاً خنده‌دار است ... از کسانی که در اینستاگرام به‌من فحش می‌دهند عذرخواهی می‌کنم، و باید بگویم که من این چهره را دوست دارم، و هیچ‌گاه حاضر به‌تغییر آن نیستم.

از بررسی رفتار کاربران اینستاگرام، به‌طور عمومی، بگذریم، که یک‌وقتی تصمیم می‌گیرند صفحه‌ی لیونِل مِسی را لجن‌مال کنند، یک‌وقتی درگذشت مهرداد اولادی را به‌کریستیانو رونالدو تسلیت می‌گویند و، غالباً، در صفحات آدم‌های نام‌دار به‌دعوا مشغول‌اند، و همین چند جمله‌ی مهم را در نظر بگیریم: شخصی تصمیم گرفته از هنجارهای ناظر به‌زیبایی زنان ـــ مثلاً چشم‌های درشت (رنگی؟)، پوست صاف، گونه‌های برآمده، هیکل قلمی، لب‌های ضخیم، موهای رنگی، بینیِ سربالا، و آرایش غلیظ ـــ پِی‌رَوی نکند، و مطابق معیارهایی که خود می‌پسندد رفتار کند؛ آن‌گاه، بخش عمده‌ای از کاربران اینستاگرام، که به‌دلایلی که بعداً بِدان‌ها اشاره خواهم‌کرد، تصویری به‌نسبت دقیق از متوسطِ جوانان ایرانی به‌دست می‌دهد، همین تک‌رَوی پرور را برنمی‌تابند و، البته به‌شکلی دور از ادب، آن را تخطئه می‌کنند: مگر چه‌اتفاقی افتاده‌است؟

واقعیت آن است که معیارهای زیبایی نیز نوعی هنجارند؛ یعنی باید / نبایدهایی که جامعه به‌آن حساس است و، نظیر دیگر هنجارها، شخصی که از آن‌ها تخطی کند، محکوم خواهدکرد (هارت، در مفهوم قانون، می‌گوید این عمده‌ترین تفاوت یک قاعده با یک عادتِ صِرف است) و، از این رو، با نوعی مُد، که تداعی‌کننده‌ی نوعی عادتِ همه‌گیر است، متفاوت است. هر جامعه‌ای، البته به‌صورتی پویا، صورت‌هایی از ظاهر را می‌پذیرد، و صورت‌هایی را مردود می‌شمارد؛ مهم البته این است که این پذیرش و ردها غالباً غیر قابل کنترل‌اند و، در اکثریت قریب به‌اتفاق موارد، از آن‌چه در فرهنگ‌های دارای قدرت و ثروتِ بیش‌تر ـــ مشخصاً فرهنگ آمریکایی ـــ می‌گذرد متأثر می‌شوند: یعنی شرکت‌های بزرگ سازنده‌ی مُد، که هر لحظه به‌ساختن مُدی تازه، صرفاً برای جذب مشتری، و حفظ / گسترش بازارشان، مشغول‌اند، ظاهر تازه‌ای را به‌میان می‌آورند، و مردم هم آن ظاهر را، البته متأثر از ثروت و قدرتی که آن را پشتی‌بانی می‌کند، می‌پسندند و، اتفاق مهم این‌جا می‌افتد: هرکس قواعد این بازی را برهم بزند، با اعتراض بازی‌گران جامعه روبه‌رو می‌شود، که نظم یک‌دستِ آرامش‌بخش‌شان را برهم‌خورده می‌بینند: «چرا زشتی؟!» ـــ گویی زیبایی معیاری جهان‌شمول دارد، و آن هم چیزی‌ست که ورساچی و آرمانی و دِبِنْهامْز و بنِتون به‌آدمی حُقنه می‌کنند.

یک‌چیز دیگر هم درباره‌ی اظهارات پرور می‌توان گفت: آن بخش از جامعه‌ی ایران، که مخاطب ستاره‌های هنری‌ست؛ یعنی طبقه‌ی متوسط شهرنشین، که دیگر اجزای جامعه، نظیر گروه‌های رو به‌کاهش روستانشین، و طبقات فرودست اقتصادی، خواه‌ناخواه، از آن‌ها پِی‌رَوی می‌کنند، هنجار مربوط به‌پوشش خود را، تمام‌وکمال، از آن‌سوی آب‌ها می‌گیرد: بدین‌معنا که مرجعیت اخلاقی‌اش، دست‌کم در زمینه‌ی ظاهر، به‌جای دیگری منتقل شده‌است، که این هم البته منحصر به‌ما نیست ـــ تمام کشورهایی که در معرض «جهانی‌شدن» قرار دارند، از اثراتِ مشخصاً فرهنگی آن، که در حال هجومی همه‌جانبه به‌هنجارهای‌شان است، برکنار نیستند. جالب است که نمود عینی این اظهارات را، در فرش‌های قرمزی که برای ستارگان هنری برپا می‌شود نیز، می‌توان دید: ستاره‌های سینما و تله‌ویزیون، که طبعاً به‌دنبال جلب بیش‌ترین توجه‌های عمومی به‌خود هستند، کاملاً مطابق هنجارهای مسلطی رفتار، و این هنجارها را بازتولید می‌کنند، که اجرای طرح‌هایی از قبیل «گشت ارشاد»، «گشت امنیت اخلاقی»، و «گشت نامحسوس» نیز، در تداوم سلطه‌ی‌شان، کم‌تری اثری بر جای نخواهدگذاشت.

بدین‌ترتیب، سوسن پرور تک می‌افتد، فحش می‌خورد و، البته، می‌گوید قصد عقب‌نشینی ندارد ـــ چنین بادا!

۱ ۰۶ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۳:۱۲
محمدعلی کاظم‌نظری

پارسینه یک نظرسنجی برگزار کرده‌است، که تا این لحظه ۲۶۴۲ نفر در آن شرکت کرده‌اند؛ بدین‌شرح (به‌عبارت‌پردازی پرسش البته اشکال دارم؛ مشخصاً این‌که هنوز وقوع هیچ جرمی به‌اثبات نرسیده، و وصف «افغانی» برای مَجنیٌّ‌علیها مناسب نیست و، از این گذشته، می‌توان پرسید: «اصلاً مگر مجازات باید "مناسب" باشد؟»):

چه‌مجازاتی برای قاتل ستایش، دختر افغانی، مناسب است؟
حبس مادام‌العمر / اعدام / حبس طولانی / هیچ‌کدام

به‌تقریب، ۲۱ درصد با حبس مادام‌العمر موافق بوده‌اند، ۵۸ درصد با اعدام، ۱۲ درصد با حبس طولانی، و ۹ درصد هم مجازاتی را که مناسب تشخیص می‌دهند در میان این گزینه‌ها نیافته‌اند و، از این رو، هیچ‌کدام را برگزیده‌اند ـــ از این نظرسنجی چه می‌آموزیم؟

پیش از ورود به‌بررسی نتایج این نظرسنجی، باید نکاتی را به‌اجمال مطرح کرد؛ با این فرض که تجاوز جنسی به‌وقوع پیوسته‌باشد، قتل عمد روی داده‌باشد و، از همه مهم‌تر، متهمِ بازداشت‌شده، در نهایت، مجرم تشخیص داده‌شود و، طبعاً، از نظر کیفری مسئولیت داشته‌باشد:

اولاً، متهم بازداشت‌شده ۱۷ سال دارد؛ از این رو، اگر دوستانی هستند که مخالف مجازات اعدام‌اند، آن را «غیرانسانی» می‌دانند، و اجرای این مجازات را محکوم می‌کنند، باید به‌فرض اعدام متهم معترض باشند، و یا اگر از اعدام وی دفاع می‌کنند، باید استدلال کنند چرا اعدام این شخص، عَلیٰ‌رَغْمِ این‌که کم‌تر از ۱۸ سال دارد، موجه است. جالب است که توجه کنیم حتا نهادی چون «کمپین بین‌المللی حقوق بشر در ایران»، که مخالف پروپاقرص مجازات اعدام است، بسیار به‌تلویح این موضوع را مطرح می‌کند که متهم کم‌تر از ۱۸ سال سن دارد، و این را هم اصلاً نمی‌گوید که به‌باورشان نباید مطلقِ افراد کم‌تر از ۱۸ سال را اعدام کرد؛

ثانیاً، ارتکاب این جرایم، مطابق حقوق کیفری ایران، موجب دو اعدام است: یکی از باب حد زنای به‌عُنف، دو دیگر از باب قصاص، و مطابق ماده‌ی ۱۳۵ قانون مجازات اسلامی (مصوب ۱۳۹۲)، از آن‌جا که مجازات جرم حدیْ سالب حیات است، لزومی ندارد که فاضل دیه به‌جانی پرداخت شود؛ با این حال، در ماده‌ی ۹۱ این قانون و تبصره‌ی ذیل آن، چنین آمده‌است (تأکید و عبارت داخل قُلاب از من است):

در جرایم موجب حد یا قصاص، هرگاه افراد بالغِ کم‌تر از هجده‌سال، ماهیت جرم انجام‌شده و یا حرمت آن را درک نکنند، و یا در رشد و کمال عقل آنان شبهه وجود داشته‌باشد، حسب مورد با توجه به‌سن آن‌ها، به‌مجازات‌های پیش‌بینی‌شده در این فصل [مجازات‌ها و اقدامات تأمینی و تربیتی اطفال و نوجوانان] محکوم می‌شوند.
تبصره ـ دادگاه برای تشخیص رشد و کمال عقل، می‌تواند نظر پزشکی قانونی را استعلام، یا از هر طریق دیگر که مقتضی بداند، استفاده کند.

البته هم‌چنان رویّه‌ی روشنی برای تشخیص شروط این ماده و، اساساً، مفهوم «رشد و کمال عقل»، پدید نیامده‌است (اگر هم پدید آمده‌است من از آن اطلاعی ندارم)؛ اما فرض کنید مرجع قضایی در نهایت احراز کند در «رشد و کمال عقل» مرتکب «شبهه» وجود دارد و، به‌عنوان مثال، وی را به ۵ سال نگه‌داری در کانون اصلاح و تربیت، موضوع بند الف ماده‌ی ۸۹ قانون یادشده، محکوم کند: در این صورت، واکنش بیش از ۹۰ درصدی که مجازات‌هایی سنگین ـــ اعدام، حبس ابد، حبس طولانی‌مدت ـــ را برای مرتکب این جرم «مناسب» تشخیص داده‌اند، چه خواهدبود؟ آیا این دیدگاه عموم، بر فرضی که مقبولیتی قابل ملاحظه داشته‌باشد، که به‌نظر می‌رسد چنین باشد، بر قضات صادرکننده‌ی رأی، که قاعدتاً باید در فضایی ایمن از همه‌ی اثرات بیرونی، مطابق قانون، تکلیف قضایای ارجاع‌شده را روشن کنند، سنگینی نخواهدکرد، و قضاوت‌شان را تحت‌تأثیر قرار نخواهدداد؟

واقعیت این است که چرا: خُلق‌وخوی عموم، بر قاضی هر پرونده‌ای که چنین مختصاتی بیابد، تأثیر می‌گذارد؛ به‌هر حال، قضات هم، هرقدر کارکُشته، انسان‌اند. در بی‌شمار پرونده‌ی دیگری که جَو‌سازی و جَوگیری، در آن‌ها نیز یقه‌ی قانون را گرفت، و آن را زیر اثر سهم‌گین خود خُرد کرد ــ از زورگیرانی که فیلم‌شان پخش شد، و در ملأعام به‌دار آویخته‌شدند؛ تا بهنود شجاعی و ریحانه جباری و شهلا جاهد ـــ هم چنین اتفاقی افتاد، و این وضعیتی‌ست که منحصر به‌ایران نیز نیست: دِیوید فینچِر، در دخترِ رفته (Gone Girl)، همین وضع را زیر ذره‌بین قرار می‌دهد، و دست‌آخر نیز، تصویری اسیرِ رسانه (جامعه؟) از آدمی‌زاد عرضه می‌کند؛ صرف‌نظر از وجوه خارق‌العاده‌ی دیگری که این فیلم از آن برخوردار است، و شاید وقتی دیگر بِدان‌ها پرداختم.

اما از این‌ها گذشته، شاید بتوان این وضعیت را با نگاهی مثبت‌تر نیز نگریست؛ مثلاً این‌که: «اثرگذاری افکار عمومی بر ساحت دادگاه بد نیست ـــ اصلاً مگر عدالت چیزی جُز خواست مردم است؟». مکتبی در فلسفه‌ی حقوق کیفری وجود دارد، به‌نام «بیان‌گرایی (Expressivism)»، که باورمندان به‌آن، توجیه هر مجازاتی را در این می‌دانند که بیان مؤکد تقبیح عمومی جرم از سوی جامعه است و، از این رو، نوع و میزان مجازات را، با دیدگاهی میزان می‌کند که عموم درباره‌ی پلیدی رفتار انجام‌شده اتخاذ می‌کند؛ یعنی: هرقدر جامعه جرمی را زشت‌تر تشخیص داد، مجازات سنگین‌تری در انتظار مرتکب آن است. فرض کنید این مکتب را، با وجود همه‌ی نواقصی که می‌توان متوجه آن دانست (مثلاً جریمه‌های چند۱۰هزار تومانی راه‌نمایی و رانندگی، واقعاً مستند به‌تقبیح عمومی توجیه می‌شود؟)، پذیرفتیم؛ آن‌گاه سرنوشت یکایک‌مان در برابر افسارِ گسیخته‌ی افکار عمومی، که خصوصاً در این زمانه، به‌شدت متلوّن و دَم‌دَمی‌مزاج است، چه خواهدبود؟

واقعیت این است که در پرونده‌های افتاده در اَفواه، تصمیم اصلی را مردم، فارغ از ملاحظات قانونی، و صرفاً مستند به‌شهود / احساس‌شان می‌گیرند، و از دست‌گاه عدالت کیفری، کاری جُز دنباله‌روی ساخته نیست: همین مردم، با حضور در صحنه‌ی اجرای مجازات، که فرقی نمی‌کند اعدام باشد یا قطع ید، دورگردانی با الاغ باشد یا کَت‌بسته چرخاندن در محل، بر عملی‌شدن تصمیم‌شان صحه می‌گذارند، و پاسخ مسئله‌ی حضور چشم‌گیر جمعیت در مراسم اجرای اعدام هم، همین است؛ مردم می‌آیند که به‌عینه ببینند تجلی احساس‌شان درباره‌ی عدالت چه‌مختصاتی دارد، و از این‌که به‌حساب آمده‌اند، این‌که می‌بینند عاملی که آرامش روانی‌شان را برهم ریخته، از صحنه‌ی روزگار محو می‌شود، دوباره احساس آرامش می‌کنند.

اما یک پرسش مهم برجای می‌ماند: آیا باید سرنوشت عدالت را به‌نظرسنجی بسپاریم؟ یا قانون؟ از نظر من هیچ‌کدام: ساحت قدسی عدالت، به‌امر عُرفی آلوده نمی‌شود؛ یعنی نباید بشود ـــ عدالت صرفاً در یک سنت غنی دینی امکان دارد، و لا غیر.

۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۱۹
محمدعلی کاظم‌نظری