واژه

سوگند به واژه، و آن‌چه واژه می‌سازد

واژه

سوگند به واژه، و آن‌چه واژه می‌سازد

۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

دولت در بند الف تبصره‌ی ۱۲ ماده‌واحده‌ی لایحه‌ی بودجه‌ی سال ۱۳۹۶ کل کشور، چنین حکمی را پیش‌بینی کرد: «افزایش حقوق گروه‌های مختلف حقوق‌بگیر ... به‌طور جداگانه توسط دولت به‌نحوی که تفاوت تطبیق موضوع مواد (۷۱) و (۷۸) قانون مدیریت خدمات کشوری در حکم حقوق ثابت باقی بماند، انجام می‌پذیرد»؛ مجلس این حکم را بدین‌شرح تغییر داد: «افزایش حقوق گروه‌های مختلف حقوق‌بگیر ... به‌طور جداگانه توسط دولت در این قانون انجام می‌گیرد به‌نحوی که تفاوت تطبیق موضوع مواد (۷۱) و (۷۸) قانون مدیریت خدمات کشوری مصوب ۸/۷/۱۳۸۶ در حکم حقوق ثابت، باقی بماند».

بهره‌گیری از علایم نگارشی در متون حقوقی ما چندان رایج نیست؛ شاید پیشینه‌ی متون فقهی، که غالباً جز با استمداد از برخی نشانه‌ها ـــ نظیر «والله اعلم» ـــ از ظاهر متن نمی‌توان فهمید رشته‌ی استدلال کجا به‌پایان رسیده‌است، در این امر بی‌تأثیر نباشد؛ چنان‌که قراردادهایی که خصوصاً در فضای سنتی تنظیم می‌شود، چنان آشفته و مغشوش و مُغلَق و آکنده از انواع حَشْوْهاست، و این آشفتگی و اغتشاشِ معنایی چنان بر حقوق ایران سیطره دارد، که حتا برخی قضات هم با قراردادهای تمیزی که حقوقی‌های تحصیل‌کرده‌ی امروز، با الگوگیری از قراردادهای خصوصاً آمریکایی‌ها تنظیم می‌کنند، چندان آشنایی ندارند، و با کلمات قلمبه‌سلمبه‌ای از جنس «اِسقاط کافّه‌ی خیارات، از جمله غَبن فاحش وَلو فاحش بَل اَفحَش، از طرفین به‌عمل آمد» (!) بیش‌تر مأنوس‌اند.

قوانین ما نیز از این حکم کلی مستثنا نیستند؛ در کم‌تر قانونی اثر پررنگی از علایم نگارشی دیده می‌شود، و حرکت‌گذاری که اساساً چندان نادر است که در حکم معدوم باشد. برای تنقیح قوانین، و نزدیک‌ساختن آن‌ها به‌زبانی که مردم به‌سادگی درک کنند، معاونت تنقیح قوانین در مجلس تشکیل شد؛ از جمله با این مأموریت که قوانین را در مراحل پایانی تصویب از حیث نگارشی ویرایش کند، و متن شُسته‌رُفته‌ای تحویل جامعه بدهد. در دست‌کم یک‌مورد و، حین تصویب آزمایشی قانون مجازات اسلامی (مصوب ۱۳۹۲)، این معاونت از حدود ویرایش نگارشی فراتر رفت، که تفصیل آن از حوصله‌ی این مقال خارج است؛ این‌بار هم به‌نظر می‌رسد خروج این معاونت از حدود قانونی‌اش دردسرساز شده‌است.

بند نخست این نوشتار را ببینید: در نگاه نخست، تغییر چشم‌گیری میان لایحه‌ی تقدیمی دولت و مصوبه‌ی مجلس دیده نمی‌شود؛ ظاهراً تنها برخی اصلاحات نگارشی‌ست که با هدف روان‌تر کردن متن، خصوصاً با کاستن از طول جمله‌ی ربطی، در آن انجام شده‌است، اما تغییر چیزی بیش از این حرف‌هاست. ماجرا از این قرار است که دولت در لایحه‌ی بودجه گفته‌بود افزایش حقوق گروه‌های مختلف به‌نحوی انجام می‌شود که تفاوت تطبیق در حکم حقوق‌شانْ ثابت بماند؛ مجلس، با جابه‌جاکردن یک ویرگول (از «ثابت باقی بماند» به«ثابت، باقی بماند») تصویب کرده افزایش این حقوق به‌گونه‌ای انجام شود که تفاوت تطبیق در حکم حقوقِ ثابت‌شان باقی بماند. به‌عبارت بهتر، دولت تفاوت تطبیق را به‌طور ثابت (=بدون تغییر) در حقوق کارکنان پیش‌بینی کرده‌بود؛ مجلس، با جابه‌جاکردن یک ویرگول، احتمالاً از سوی معاونت تطبیق، برای خواناترکردن متن، این تفاوت تطبیق را در حقوق ثابت مستخدمان دولتی باقی علی‌الدوام پیش‌بینی کرده‌است.

این‌جا ایضاح کوتاهی لازم می‌آید: حقوق ثابت قانوناً آن حقوقی‌ست که بابت پرداخت‌های زمان بازنشستگی از آن کسر صورت می‌گیرد، و مبنای پرداخت حقوق بازنشستگی هم همین حقوق است؛ دیگر این‌که تفاوت تطبیق به‌این برمی‌گردد که با تصویب قانون مدیریت خدمات کشوری در سال ۱۳۸۶، دریافتی‌های مشمول کسور بازنشستگی کارکنان وقت دولت کاهش یافت، و بر اساس قاعده‌ی «حق مکتسب»، حکمی در قانون اخیرالذکر پیش‌بینی شد که مطابق آن، تنها برای این دسته از کارکنان، مابه‌التفاوتی پرداخت می‌شود که سطح حقوقِ مشمول کسورشان را به‌سطح قانون سابق (قانون استخدام کشوری، مصوب ۱۳۴۵) برساند.

دولت در لایحه‌ی بودجه‌اش گفته‌بود این تفاوت تطبیق را در حکم حقوق کارکنانی که مشمول آن هستند به‌طور ثابت پیش‌بینی می‌کند، و افزایش سالانه‌ی دست‌مزدها تأثیری بر آن نمی‌گذارد؛ مجلس با جابه‌جاکردن یک ویرگول، گفت این تفاوت تطبیق، در حکم حقوقِ ثابت کارکنان مشمول این قضیه، هم‌چنان باقی می‌ماند، و چون آن را داخل در حقوق ثابت اعلام کرده‌است، مشمول کسور بازنشستگی هم می‌شود. بدین‌ترتیب، بار مالی هنگفتی به‌صندوق بازنشستگی کشوری وارد می‌آید، که به‌موجب آن، به‌کارکنان مشمول این قضیه، مادامی که زنده‌اند، تفاوت تطبیق پرداخت کند.

مشکل این‌جاست که حتا در صورت اصلاح این مصوبه هم، قاعده‌ی نانوشته‌ی «حق مکتسب»، که در عرف حقوقی ایران به‌نادرست پذیرفته شده‌است، مانع اصلاح وضعیت خواهدبود؛ این قاعده، که هیچ پایه‌ای هم در قوانین ایران ندارد، می‌گوید وقتی حقی برای شخصی ایجاد و مستقر شد، دیگر هیچ‌کس نمی‌تواند آن حق را سلب کند. اجرای این قاعده در این بحث، این تالیِ فاسد را دارد که عده‌ای از حقوق‌بگیران دولتی، به‌طور مادام‌العمر حقوق چرب‌ونرمی می‌گیرند؛ بدون آن‌که هیچ‌گونه توجیهی برای این هزینه‌کرد از جیب ملت وجود داشته‌باشد.

۰ نظر ۲۶ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۲۹
محمدعلی کاظم‌نظری

معضله‌ی اصول‌گرایی

شنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۶، ۰۴:۵۹ ب.ظ

اصول‌گرایی، احتمالاً دشوارترین کار دنیاست؛ البته نه به‌معنای مرسوم آن در سپهر سیاست ایران، که انباشته از تناقض‌هایی حل‌نشدنی و، عمدتاً، از هرگونه معنایی تهی‌ست، بلکه به‌معنای واقعی آن (اصول‌گرایی سیاست ایران می‌تواند با «تتلو» ـــ فارغ از بی‌تفاوتی‌ام نسبت به‌مجموعه‌ی رفتارهای او، و علاقه‌ای که به‌برخی آهنگ‌هایش دارم ـــ عکس یادگاری بگیرد و، هم‌زمان، منتقد برگزاری کنسرت‌های موسیقی باشد): این‌که آدمی‌زاد در زندگی‌اش اصولی داشته‌باشد، و به‌دیگران احترام بگذارد، با این امید که به‌اصول او احترام بگذارند؛ در شرایطی که پاسخ احترام به‌اصول آدمی‌زاد، لگدمال‌کردن اصول و شخصیتش باشد، و پاسخ عصبانیت و خشم آدمی‌زاد به‌این بی‌احترامی، ارجاع به‌اصولِ خود آدمی‌زاد باشد. این، همان مضحکه‌ای‌ست که زندگی بسیاری از آدمیان، خصوصاً در مرز پُرگهر، آکنده از آن است: برای خودت اصولی داری، به‌آن اصول گند می‌زنند، و وقتی اعتراض می‌کنی، با ارجاع به‌همان اصول، خواستار خفگی‌ات می‌شوند؛ در حالی که خودشان به‌هیچ اصلی باورمند نیستند، جز مجموعه‌ای از رسوم کهنه‌ی پوچ، که تمام‌شان را مناسبات قبیله‌ای تعیین کرده‌است. در چنین شرایطی، که هول‌ناک‌تر و هجوتر از هر گروتِسْکی‌ست، انسان چه‌چاره‌ای می‌تواند بکند؟ وقتی از فرط عصبانیت داری منفجر می‌شوی، و می‌بینی لُمپَن‌های بی‌پِرَنسیب در حال مُلَوّث‌کردن اصول تو هستند و، هم‌زمان، بی هیچ درکی از کش‌مکش اخلاقی‌ای که روانت را ازهم‌گسیخته می‌کند از تو می‌خواهند به‌اصولی که می‌گویند تنها مدعی‌اش هستی، پای‌بند بمانی، چه باید بکنی؟ ظاهراً این یکی از ترس‌ناک‌ترین و دردناک‌ترین صحنه‌هایی‌ست که از قرن‌ها پیش در این سرزمین رایج بوده‌است؛ مردمانی هُرهُری‌مذهب، متعرض آدمیانی باورمند به‌اصول شده‌اند و، بعداً، آن‌ها را دعوت به‌مراعات اصول‌شان کرده‌اند: «آرام باش»، «گذشت کن»، «تو دلش هیچی نیست»، «ذاتش پاک‌ه»، «منظوری نداره»، و اَراجیف دیگری از همین دست، و همین ترتیبات ابلهانه، نشان می‌دهد ذهنیت ایرانی تا چه‌اندازه از خود بیگانه است، که نمی‌تواند تناقض عریان این وضعیت اسف‌بار را دریابد، و بعید هم هست که این درد مهلک به‌این زودی‌ها درمانی بیابد. شخصاً حیرت‌زده‌ام که این معضل چه‌راه‌حلی می‌تواند داشته‌باشد: انسان مقید به‌حدودی‌ست که اخلاقاً روا نمی‌داند از آن‌ها گذر کند؛ آن‌گاه این اصول را مورد تعرض قرار می‌دهند، و تنها راه دفاع از هستی و چیستی آدمی، که متجلی در اصول اوست، تخطی از این اصول است ـــ به‌عبارت ساده، اصولی از انسان در تعرض است که نجات‌شان وابسته به‌نقض آن‌هاست: یک دوراهی که هیچ گریزی ندارد؛ اگر اصولت را به‌حال خود رها کنی، هستی و چیستی‌ات زایل می‌شود، و اگر به‌دفاع از اصولت برخیزی، همان اصول را چنان کُشته‌ای که اثری از هستی و چیستی‌ات باقی نمی‌ماند. تا جایی که عقل من گواهی می‌دهد، هر دو راه این معضله، به‌بن‌بست می‌انجامد؛ چاره واقعاً چیست؟ اگر از اصولت دست بشویی در واقع مُرده‌ای؛ اگر هم به‌شان پای‌بند بمانی، مرگی سخت، با طعنه‌ها و کنایه‌ها و زخم‌های جان‌کاه، در انتظارت خواهدبود. شاید آسوده‌تر این باشد که انسان از آغاز مُرده به‌دنیا بیاید، مُرده زندگی کند، و مُرده بمیرد؛ نه این‌که اصولش به‌او حیات بخشند، و زیستن در دوزخ را تجربه کند تا، در نهایت، در لباس شهادت، بر لبان مرگ بوسه بزند. عجیب است: این‌که انسان می‌تواند «زندگی» را تجربه کند؛ ولی نه‌تنها آسودگیِ مُردگی را برمی‌گزیند، که مُردگی دیگران را هم با همه‌ی توش‌وتوان طلب می‌کند.

۰ نظر ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۵۹
محمدعلی کاظم‌نظری

لطفاً گُه نخورید.

چهارشنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۲۴ ب.ظ

جشن گُه‌خوری

شورای عالی اداری، به‌ریاست رییس‌جمهور، به‌تازگی (در تاریخ ۳۰ اَمُرداد ۱۳۹۶) مصوبه‌ای را به‌تصویب رسانده‌است، که در نوع خود بسیار مهم است و، در صورت توجه و نظارت بر اجرای دقیق آن، می‌تواند منشأ تحولات پُردامنه‌ای شود. ماجرا از این قرار است که به‌پیش‌نهاد سازمان اداری و استخدامی کشور، «دستورالعمل اجرایی نحوه‌ی انتخاب و انتصاب مدیران حرفه‌ای» به‌گونه‌ای اصلاح شده‌است، که علاوه بر الزام مقرراتی بر کاستن چشم‌گیر از سن مدیران، سهم زنان از پُست‌های مدیریتی تا ۳۰ درصد افزایش یابد و، از این مهم‌تر، در شرایط تساوی گزینه‌های تصدی پُست مدیریتی از حیث شایستگی‌های عمومی و تخصصی، اولویت با زنان و جوانان باشد (این‌جا را ببینید).

برای آن‌ها که در بلندگوهای پُرسروصدای‌شان ادعای برقراری حقوقی برای زنان ایران را دارند، این ماجرا چندان جالب‌توجه نبوده‌است؛ چنان‌که از تاریخ انتشار این مصوبه‌ی مهم در روزنامه‌ی رسمی کشور، هیچ واکنشی به‌آن ابراز نشده‌است: هیچ‌یک از هواداران حقوق زنان، حتا یک توییت درباره‌ی این موضوع ننوشته‌است؛ اما در مقابل، درباره‌ی موضوعی به‌غایت بی‌اهمیت ـــ راه‌دادن زنان به‌ورزش‌گاه برای تماشای فوت‌بال ـــ تا دل‌تان بخواهد جنجال به‌پا کرده‌اند: یعنی فارغ از این تحول حقوقیِ متجلی در این مصوبه‌ی مهم، تنها به‌این پرداخته‌اند که «زنان را به‌ورزش‌گاه راه دهید!». این تفاوت از کجا آب می‌خورَد؟

موضوع از سه‌منظر قابل توجه است: نخست این‌که پی‌گیری حقوق زنان، هم‌چون بسیاری از موضوعات جدی دیگر، تبدیل به‌دست‌مایه‌ای برای هوچی‌گری، و لوث شده‌است؛ یعنی به‌جای پی‌گیری اصولی و اندیشیده‌ی آن، دوستان تنها به‌جاروجنجال دل بسته‌اند، که سرگرم باشند، و موضوعی برای مطرح‌شدن دست‌وپا کرده‌باشند (ای‌بسا این‌که مطالبه‌ی اصلی حقوق زنان ورود به‌ورزش‌گاه شده‌است، با این روحیه‌ی «استادیومی» نسبتی داشته‌باشد). دوم این‌که عمده‌ی فعالان حقوق زنان آن‌چنان به‌واسطه‌ی فقر دانش با آن‌چه به‌دنبال آن هستند بیگانه‌اند، که با این بحث تنها از حیث احساسی هم‌دلی دارند، و در یک هیستری جمعی مدام صدای یک‌دیگر را تشدید می‌کنند؛ بی آن‌که بدانند کجا محل اصلی نزاع است. و سوم این‌که بسیاری از فعالان حقوق زنان از خُرده‌بورژوازی‌ای هستند که غالباً دست‌شان در جیب پدر/هم‌سر/دوست‌پسرشان است و، اساساً، ربطی به‌مناسبات اجتماعی ندارند: این‌ها نمی‌توانند بفهمند که مناسبات ظالمانه‌ای که باید به‌دنبال زدودنش باشند اصلاً از چه‌سنخی‌ست؛ نمی‌توانند درکی از مناسبات ظالمانه‌ی کارگری ـ کارفرمایی داشته‌باشند و، در شرایطی که شکم‌های‌شان انباشته از مُفت‌خوری‌ست، اصلاً نمی‌توانند بفهمند زنِ کارگری که در میانه‌ی نبرد برای بقای خود و خانواده‌اش، در حال چندپاره‌شدن میان خانه و محل‌کار است، اساساً وقت ندارد به‌ورزش‌گاه فکر کند، تا چه رسد که خواستار ورود به‌آن شود؛ و با فقدان آگاهی از چیستی مناسبات اجتماعی، اصلاً نمی‌توانند کمکی به‌زنان بکنند: بنابراین با این مفاهیم سترگ بازی می‌کنند، تا به‌گندشان بکشند و، در عوض، سرگرم شوند؛ مانند همه‌ی مفاهیم دیگری که این روزها به‌گند کشیده می‌شوند: «جشن» برای اولین «پی‌پی»، با صَرفِ کیک‌هایی به‌شکل «گُه»، در بشقاب‌های مُطلّا!

به‌نظر من بهتر این است که هرکس نماینده‌ی خواسته‌های خودش باشد: آن‌ها که در پول‌های کثیف و رانت‌های آن‌چنانی و «ژن خوب» و بخوربخور از «سفره‌ی انقلاب» غوطه‌ورند، در بُشقاب‌های طلایی‌شان گُه بخورند؛ آن‌ها که دوست دارند بازی و وقت‌گذرانی کنند، متعرض مفاهیمی که نمی‌توانند هیچ آگاهی راستینی از آن داشته‌باشند نشوند، و بازی‌بازی در ورزش‌گاه آزادی را به‌حقوق زنان نچسبانند و، از این نمد، برای خود کلاهی ندوزند؛ آن‌ها هم که ظلم را با گوشت و خون‌شان تحمل می‌کنند، صبر کنند ـــ آن‌ها وارثان زمین خواهندبود، که فرمود: «می‌خواهیم بر کسانی که در زمین به‌فرودستی کشانده شده‌اند منت گذاریم، و آن‌ها را پیش‌وا و وارث قرار دهیم» (سوره‌ی مبارک قِصَص، آیه‌ی ۵).

۲ نظر ۱۵ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۲۴
محمدعلی کاظم‌نظری

ماشالّا و اِی‌ولّا!

دوشنبه, ۶ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۴۲ ب.ظ

رفتم نمایش «شیرهای خان‌بابا سلطنه»؛ سیاه‌بازی فوق‌العاده‌ای از افشین هاشمی، با بازی تماشایی گلاب آدینه (در نقش «سیاه») و خودِ هاشمی (در نقش «خان‌بابا»)، و بازی‌گران کاردرست دیگری که حتا بازی‌گر ِ معمولی‌ای مانند مارال فرجاد هم در کنارشان خوش می‌درخشد، و دختربچه‌ای هم که نقش کوچکی را برعهده دارد، به‌زیبایی نقش خود را پیاده می‌کند.

شاه‌بیت نمایش قطعاً بازی خیره‌کننده‌ی آدینه است، ولی بازی هاشمی نیز چنان روان است که نمی‌توان آن را ندید. دیگران هم، به‌خوبی در نقش‌های‌شان جاگیر شده‌اند؛ در این میان، نکته‌ی قابل‌توجه آواز شش‌دانگی‌ست که در میانه‌ی نمایش از گلوی سه‌خانمی درمی‌آید که نقش ستم‌کشیدگانی سبزپوش را بازی می‌کنند و، واقعاً، روح‌افزاست: این‌ها چنان خوب بازی می‌کنند و چنان خوب آواز می‌خوانند، که آدم به‌واقع بر توانایی استثنایی‌شان غبطه می‌خورد.

اجرای موسیقی این نمایش را گروه «ول‌شدگان» برعهده دارند که، از دید من، در کنار همایون شجریان و سهراب پورناظری و محسن نام‌جو و، تا اندازه‌ای، چارتار و حافظ ناظری، از طعم‌های تازه‌ی موسیقی ملی ما هستند، و اندک‌اندک نام‌دارتر خواهندشد؛ همان‌ها که کارشان را با ضبط موسیقی حرفه‌ای‌شان روی اُپِن آش‌پزخانه‌ی‌شان و پخش نماهنگ آن آغاز کردند و، اینک، بلیت‌های کنسرت‌شان در چشم‌برهم‌زدنی نایاب می‌شود.

نمایش‌نامه‌ی این اثر قبلاً منتشر شده‌بود؛ چندباری هم در این‌سو و آن‌سو نمایش‌نامه‌خوانی‌اش ـــ حتا با حضور خودِ هاشمی ـــ برگزار شده‌بود، ولی این نخستین اجرای صحنه‌ای آن است. متن از نظر استحکام روایی قابل‌قبول است؛ اگرچه برخی شخصیت‌ها را، مانند سه‌خانمی که چادر سبز بر تن دارند، در میانه‌ی کار رها می‌کند، و تکلیف‌شان را روشن نمی‌کند و، به‌علاوه، مخاطب را درباره‌ی سرنوشت برخی عناصری که شخصیت «سیاه» از قربانیان ستم «خان‌بابا» برمی‌گیرد ـــ عینک و تومار ـــ سردرگم رها می‌کند. پایان‌بندی کار هم اگرچه تکان‌دهنده است، ولی در جای مناسبی قرار نگرفته‌است؛ می‌شد پایان بهتری، نه از نظر محتوا، بلکه از نظر جزئیات فُرمی، برای تبدیل این نمایش خوب به‌یک کار عالی پیش‌بینی کرد.

ارجاعات اثر به‌روی‌دادهای معاصر فراوان و چشم‌گیر است؛ هاشمی حتا از «مرسی، اَه»، «ژن خوب»، و دیگر تکیه‌کلام‌های خنده‌آور این‌روزها هم نمی‌گذرد و، به‌جا و به‌اندازه، از آن‌ها بهره می‌گیرد. از این‌قبیل ارجاعات که بگذریم، کل اثر استعاره‌ای از حال‌وروز امروز این سرزمین است: گریه‌ی باسمه‌ای «خان‌بابا»، که هواداران پُرشورش را به‌گریه می‌اندازد؛ مداحی سینه‌چاک‌های «خان‌بابا»؛ و چادر سبز ستم‌دیده‌ها؛ اجزائی هستند که در مجموع‌شان می‌توان تصویر روشنی از امروز ِ ایران دید.

حُسن این نمایش، در قیاس با هجویه‌ای مانند «ساعت ۵ عصر»، این است که به‌معنای واقعی کلمه «طنز» است؛ یعنی اثری مفرح و به‌غایت خنده‌دار است، و بدون آزار بیننده او را به‌خنده می‌اندازد و، بعداً، به‌فکر وامی‌دارد. به‌طور متناسبی، در مقاطعی هم به‌شدت مخاطب را درهم می‌برد و، رفته‌رفته، مقدار تأمل و غم را چنان می‌افزاید، که در ربع پایانی نمایش اثری از کمدی در کار نیست، و تصویر تمام‌نمایی از همه‌ی خیانت‌ها و خباثت‌های حکم‌رانی ایرانی، با تملق‌ها و هرزگی‌ها و بخوربخورها و کثافت‌کاری‌های مهوع‌شان، عرضه می‌شود، که نفس آدم را تنگ می‌کند.

«شیرهای خان‌بابا سلطنه» را باید دید؛ هرچه زودتر، تا دست ممیزی به‌آن نرسیده‌است.

پی‌نوشت ۱: استعاره‌ی بیش‌ترینه‌ی نمایش‌ها و فیلم‌های ایرانی برای اشاره به‌حاکم ایرانی، «ناصرالدین‌شاه» است؛ این نمایش هم از این قاعده مستثنا نیست، و «خان‌بابای ناصری»، با آن نگاه‌های شیطنت‌آمیز هاشمی و بازی شیرینش، خیلی خوش‌مزه از کار درآمده‌است. اما می‌توان نشان داد تصویری که در ناخودآگاه اهل اندیشه از «شاه کج‌کلاه» شکل گرفته، ربط چندان وثیقی به‌واقعیت تاریخی او ندارد؛ شاید زمانی درباره‌اش نوشتم.

پی‌نوشت ۲: عنوان نوشتار شعاری‌ست که سینه‌چاک‌هایش در مدح «خان‌بابا» می‌گویند؛ این‌جا من وامش گرفته‌ام تا خطاب به‌کل گروه این نمایش بگویم.

۰ نظر ۰۶ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۴۲
محمدعلی کاظم‌نظری