واژه

سوگند به واژه، و آن‌چه واژه می‌سازد

واژه

سوگند به واژه، و آن‌چه واژه می‌سازد

۲۹ مطلب با موضوع «جامعه» ثبت شده است

سر ناهار داشتم توییترم را بالا و پایین می‌کردم، که دیدم یکی «کتاب‌خانه‌ی ملی کودکان و نوجوانان ایران» را معرفی کرده. با ذوق بسیار وب‌سایت‌شان را باز کردم، و دیدم شماره‌ی اول «کیهان‌بچه‌ها» را هم گذاشته‌اند؛ سال ۱۳۵۵!

مجله را بلعیدم، و کم مانده‌بود های‌های گریه کنم. یاد روزهای شیرین کودکی‌ام افتادم که لحظه‌لحظه‌اش خوشی و شادی بود. برخلاف بچه‌های هم‌سن‌وسالم، که دوست داشتند بزرگ شوند، یادم می‌آید که هیچ دوست نداشتم بزرگ شوم؛ اگرچه تک‌مضراب‌هایی می‌زدم که می‌خواهم بروم اداره، ولی وقتی می‌دیدم که بزرگ‌ترها کار دارند و باید کارهایی را انجام دهند که دوست ندارند و خسته می‌شوند و نمی‌توانند بازی کنند و کتاب بخوانند و برقصند و شاد باشند، زود منصرف می‌شدم.

خیلی وقت‌ها واقعاً فکر می‌کردم قرار نیست بزرگ شوم، اما نمی‌دانستم زمان با کسی شوخی ندارد؛ درکی از گذر زمان نداشتم ـــ الآن که گذر زمان را با گوشت و استخوانم لمس می‌کنم، متوجه ملال «بزرگ‌سالی» می‌شوم، و زجر می‌کشم که چه‌گوهری از دستم رفته.

حالا که کیهان‌بچه‌ها را دیدم، یاد زمانی افتادم که مادربزرگم زنده بود و در خانه و حیاط باصفای‌شان، که امروز یک‌آپارتمان چهارطبقه آن را دفن کرده‌است، تک‌وتنها هر کاری دوست داشتم می‌کردم: کتاب می‌خواندم، با مجله و روزنامه خودم را خفه می‌کردم، با پدربزرگم که امروز بیمار و ناتوان شده‌است به‌گردش و تفریح می‌رفتم، و دست‌آخر هم دست‌پخت خوش‌مزه‌ی «مامانی» را می‌خوردم و زیر باد کولر تخت می‌خوابیدم؛ نه فکر و خیالی داشتم و نه دغدغه و مسئولیت و وظیفه‌ای ـــ عشق دنیا را می‌کردم؛ نه مثل حالا، که لب‌ریز از فکر و خیال‌ام و، به‌جای آن ناهارهای لذیذ، کاهو و گوجه و خیار را هم می‌زنم و تندتند می‌خورم، تا مبادا از کار عقب بیافتم.

آن همه خوبی و خوشی کجا رفت؟ فکر می‌کنم اگر بهشتی در کار باشد، لابد پُر از شادی‌های صمیمی و دوست‌داشتنی‌ست؛ آن هم بعد از این‌که درک گذر زمان را از آدم گرفتند، و دوباره او را برگرداندند به‌کودکی ـــ جهنم هم همین‌جاست؛ با کار مزدی بی‌وقفه، درون مناسباتی که تنها یک‌چیز را اصیل می‌داند: پول!

۰ ۱۲ تیر ۹۷ ، ۱۷:۵۲
محمدعلی کاظم‌نظری

مادربزرگ خدابیامرزم، که سواد قرآنی داشت، و برخلاف بسیاری از تحصیل‌کرده‌های امروز، به‌غایت «عقل معاش» داشت، و خانواده‌ای را با سرانگشت تدبیرش به‌خوبی می‌گرداند، یک‌بار مرا نصیحتی کرد: «روزی‌ات را از خدا بگیر، نه از بنده‌ی خدا»؛ معنای این سخن در نظر من، این آمد که هرگز برای روزی‌ام دستم را جلوی کسی دراز نکنم و، اصطلاحاً، زیر منت هیچ‌کس نروم ـــ بحمدالله و المنة، تا بدین‌روز هم روی‌هم‌رفته بر این پند مانده‌ام، اما مدتی‌ست به‌نتیجه‌ی دیگری رسیده‌ام؛ به‌معنای دیگری از این پند.

از کارمندی و تمام اَشکال کارِ مزدی نفرت پیدا کرده‌ام: فروش ارزش‌مندترین دارایی‌ات (زمان) به‌دیگری، تا برای آن دیگری تولید کنی؛ نه این‌که زمان و تولیدت برای خودت باشد و، اگر خواستی و دوست داشتی و دلت خواست، فرآورده‌ای را که حاصل دست‌رنج توست، در برابر چیزی که می‌خواهی، به‌دیگری بدهی. کار مزدی، در واقع، معادل آن است که هر آن‌چه داری، برای زنده‌ماندن، و نه زندگی‌کردن، و نه لمس معنای زیستن، در برابر مزدی بدهی، که تنها برای زنده‌ماندنت، البته در سطوح گوناگون چیزی که «رفاه» خوانده می‌شود، به‌تو پرداخت می‌شود.

این سازوکار، ظاهراً، پند مادربزرگم را برآورده می‌سازد: چیزی داری که ارزش‌مند است، و آن را می‌دهی تا، در مقابل، چیز ارزش‌مندی را که به‌دنبالش هستی، به‌تو بدهند؛ معامله‌ای که هر دو طرف آن راضی‌اند و، لذا، منصفانه به‌نظر می‌رسد، و برداشت ساده‌ی من هم، که فکر می‌کردم روزی‌ام را تا بدین‌جا با فروش مهارتم به‌دست آورده‌ام، تا پیش از آن‌که از کار مزدی متنفر شوم، همین بود. نکته‌ی مهم کار مزدی اما این است که در جریان آن، در واقع، داریم خودمان را می‌فروشیم؛ آن‌چه به‌کارفرما عرضه می‌کنیم، نه مهارت‌مان، که بخش چشم‌گیری از هستی و چیستی‌مان است، که در مقابل پولی که برای زنده‌ماندن لازم داریم، به‌تاراج می‌رود، و آن‌چه بر جای می‌ماند، تکه‌ای گندیده از هستی‌ست که فاقد هیچ معنایی‌ست ـــ برای همین هم، عالی‌ترین سطوح رفاه، در چنین وضعیتی، چیزی جز پوچی افاده نمی‌کند و، در بهترین شرایط تفریحی نیز، نوعی خلأ درونی آدمی را از خود می‌ترساند.

تا این‌جای ماجرا، آن‌چه نوشته‌ام مشابه چیزهایی‌ست که کارل مارکس، خصوصاً در نوشته‌های اولیه‌اش، که پایه‌واساس کارهای عمده‌ی بعدی‌اش است، می‌گوید؛ اما جالب است که از منظر دیگری هم به‌موضوع بنگریم: کارفرما. رویّه‌ی غالب این بوده که او را عامل بدی معرفی کنند؛ شخصی که پول (یا دیگر چیزهای عموماً ارزش‌مندی که آناً قابل‌تبدیل به‌پول هستند: زمین، ابزار تولید، و غیر ذالک) دارد و، با بهره‌کشی از کارگران، تنها به‌دنبال بیشینه‌سازی سودش است، و این بیشینه‌سازی سود تنها هدفی‌ست که از فعالیت اقتصادی دنبال می‌کند. این تصویر، تا اندازه‌ی زیادی، کامل است، ولی برای مقصودی که من به‌دنبالش هستم، از برخی جزئیات مهم بی‌بهره است.

واقعیت آن است که از منظر اقتصادی، کارفرما عقلانی رفتار می‌کند و می‌خواهد سودش را بیشینه کند؛ اما آن‌چه نوعاً از آن غفلت می‌شود، این است که او ناچار است چنین کند: به‌عبارت دیگر، همان‌گونه که کارگر برای زنده‌ماندن باید تن به‌فروش مهارت و زمانش بدهد، کارفرما نیز برای آن‌که از بازی خارج نشود و، به‌اصطلاح، نمیرد، ناگزیر است که علی‌الدوام سود کند. پیوستگی سود کارفرما اگر زمانی خدشه‌دار شود، و او از نرخ بهره ـــ این یگانه رکن اقتصاد ـــ پس بیافتد، نمی‌تواند دیونش را اَداء کند، و معنای ورشکستگی همواره همین بوده‌است: تاجری که نمی‌تواند دیونش را اَداء کند، و همه‌ی نظام‌های حقوقی بزرگ دنیا، چنین تاجری را از نظر حقوقی «مُرده» قلم‌داد می‌کنند (این یکی از نمودهای چشم‌گیر ذات طُفیلی دانشی‌ست که به‌نام «حقوق» می‌شناسیم؛ مهارتی که چونان پادویی مشغول پوشاندن نظم عقلانی به‌مناسبات انسانی‌ست، تا ماهیت ظالمانه‌ی‌شان هویدا نشود).

بدین‌ترتیب، با تمام تفاوت‌هایی که کارگر و کارفرما با یک‌دیگر دارند، در یک‌موضوع مشترک‌اند: برای زنده‌ماندن، باید مطابق مناسباتی عمل کنند که یکی‌شان را وادار می‌کند تا سرحد مرگ چیزی را بفروشد که دیگران تولید کرده‌اند، و دیگری را وامی‌دارد تا سرحد مرگ چیزی را بفروشد که موهبتی الاهی‌ست و عبارت از وقت و مهارت و دست‌رنجش؛ هر دو درون زندانی مثلاً زندگی می‌کنند که «مناسبات» برساخته‌اند، و اصلاً نادیدنی‌ست و آن‌چنان انتزاعی، که صِرفِ عینیت‌بخشیدن بِدان، بخش مهمی از هر مبارزه‌ای‌ست که برای رهایی انسان بخواهد آغاز شود و ادامه یابد.

این مناسبات را «سرمایه‌داری» می‌خوانند؛ نوعی شیوه‌ی تولید، که در واقع امر، شیوه‌ی سازمان‌دِهی، کنترل، هدایت، و مهندسی جامعه‌ای‌ست، که با زوال کلیسا، به‌هزاران تکه فروپاشیده‌بود: تجلی تام‌وتمام غریزه‌ی قدرت / ثروت‌طلبی انسان، که در غیاب هر سنتی که بتواند او را مهار کند، خودْ دست‌به‌کار ساختن سنتی شد که تمام وجوه هستی آدمیان را به‌سیطره‌ی خود درآورد و، در واقع، همان تمامیتی را که کلیسا، با قرائت متألهانش از متن مقدس، با برابرنهادن «امت» و «بدن عیسا»، پِی می‌جُست، به‌گونه‌ای عُرفی و بدون هیچ صِبغه‌ی قدسی‌ای، پدید آورَد.

من فکر می‌کنم اگر به‌دنبال رهایی هستیم، باید صرفاً به‌دنبال مرئی‌ساختن این مناسبات باشیم؛ نابودساختن این مناسبات و برپاکردن مناسبات دیگری که در عین مشاهده‌پذیری، ظالمانه نباشد، کاری‌ست که مردمان خود متکفل آن خواهندبود.

۱ ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۱۴
محمدعلی کاظم‌نظری

یکم

فیلم‌های با مایه‌ی «تبعیض مثبت»، معمولاً با اقبال قابل‌ملاحظه‌ای روبه‌رو می‌شوند؛ روایت تبعیض علیه سیاه‌پوستان، به‌عنوان یک‌نمونه، غالباً جوایز متنوعی را درو می‌کند و، شدیداً، مورد توجه رسانه‌ها قرار می‌گیرد ـــ حتا بعید نیست توجه فراوان به‌فیلم‌هایی که بحث‌های مرتبط با هم‌جنس‌گرایی را مطرح می‌کنند نیز از همین زاویه قابل مُداقّه باشد؛ اگرچه درباره‌ی این موضوع و، به‌طور کلی، امر جنسی، تأمل بیش‌تری لازم است.

فیلم‌های سیاه‌پوستی، مانند «۱۲ سال بردگی»، «برو بیرون»، «مَه‌تاب» (که البته دوزیست است، و تلفیقی از ژانرهای سیاه‌پوستی و هم‌جنس‌گرایی به‌شمار می‌رود) و، این آخری، «دیترویت»، معمولاً خوب دیده می‌شوند، تا این پیام به‌دنیا مخابره شود: ما دیگر تبعیض‌های نژادی را کنار گذارده‌ایم، و داریم «تمدن» را با گفت‌وگو درباره‌ی ناهنجاری‌هایش در گذشته متعالی‌تر می‌کنیم (کمی بعدتر درباره‌ی «دیترویت» می‌نویسم؛ روایت واقعی این فیلم با بقیه‌ی هم‌سنخ‌هایش تا حد زیادی متفاوت است).

ولی نکته‌ی مهم این است که به‌هر چیزی که زیاد دیده می‌شود باید تردید روا داشت؛ وقتی رسانه‌ها و دست‌گاه‌های تولید سرگرمی روی موضوعی متمرکز می‌شوند، به‌قول فوکوی فقید در «اراده به‌دانستن» و، با درپیش‌گرفتن نگاهی تبارشناختی، باید اولاً پرسید اصلاً چرا درباره‌ی این موضوع صحبت می‌شود؟ تمام گفت‌وگوهای دیگر ـــ مثلاً این‌که «رفع همه‌ی اَشکال تبعیض» چیز خوبی‌ست ـــ مترتب بر پرسشی‌ست که معمولاً مغفول واقع می‌شود: اصلاً چرا درباره‌ی این موضوع خاص صحبت می‌شود و به‌نقطه‌ی تمرکز بحث‌ها تبدیل می‌شود؟ چرا موضوع رفتار با سیاهان باید محل بحث قرار گیرد و، به‌عبارت دیگر، به‌اُبژه‌ای برای تولید سرگرمی بدل شود؟

به‌نظر می‌رسد اجمالاً بتوان خطر کرد و ماجرا را ناظر به‌کنترل دانست؛ یعنی خوی تمامت‌گرای دولت مدرن نمی‌خواهد هیچ‌چیزی، از جمله شیوه‌ی رفتار با سیاهان، به‌عنوان یکی از هزاران اُبژه‌ی مطالعه و بررسی، از نگاه سراسربینَش در امان بماند: در واقع، دولت مدرن به‌سیاه‌پوست‌جماعت به‌عنوان مسئله‌ای می‌نگرد که باید حل شود؛ چنان‌که امر جنسی مسئله‌ای‌ست که باید دائماً در معرض دید باشد، و با پُرگویی و تشویق هرچه بیش‌تر به‌پُرگویی، مورد تسلط دولت باشد، و کنترل شود: در غیر این صورت، ممکن است کژکارکردی‌ای چون فاجعه‌ی دیترویت در ۱۹۶۷ به‌وقوع بپیوندد.

دوم

من قبلاً درباره‌ی «چهره‌های پنهان» نوشته‌بودم که آمریکا توانسته چنان دولتی باشد که مردم و، حتا، تبعیض‌شده‌ترین قشر این مردم، یعنی سیاهان، به‌ساختارهای اجتماعی ـ سیاسی‌اش به‌قدری اعتماد داشته‌باشند، که مسئله‌ی تبعیض را نیز درون همان ساختارها حل کنند، و زیر میز نزنند.

اکنون گمان می‌کنم آن‌چه نوشتم نیازمند تکمیل و، تا حدی، تصحیح است: اگرچه کنترل دولت بر ملت تا اندازه‌ای با شیوه‌ها و ابزارهای تبلیغاتی به‌دست آمده‌است، و عقلانیت مستقر با برآورد نسبتاً صحیحی از سود و زیان به‌این نتیجه رسیده‌است که فرقی میان سیاه و سفید نیست، اما سرکوب و قوه‌ی قهریه نیز عنداللزوم به‌کار رفته‌است، و یکی از خشن‌ترین سرکوب‌هایی از این جنس، که حتا پای ارتش را نیز به‌میان کشید، سرکوب دیترویت است، که در فیلم «دیترویت»، ساخته‌ی کاترین بیگلو به‌تصویر کشیده شده‌است؛ سرکوبی که نشان می‌دهد برخلاف روایت مسلط، که می‌کوشد با برجسته‌ساختن حرکت مسالمت‌آمیز مارتین لوترکینگ، اولاً رفع نسبی تبعیض علیه سیاه‌پوستان را نتیجه‌ی آن نشان دهد و، ثانیاً، به‌مردم این پیام را منتقل کند که تنها شیوه‌ی پذیرفته‌شده‌ی اعتراض شکل مسالمت‌آمیز آن است، تا مانع از بروز اعتراضات مؤثرشان به‌مناسبات ظالمانه‌ای شود که به‌گونه‌ای کاملاً عقلانی مهارشان می‌کند، آن‌چه زمینه‌ساز رفع نسبی این تبعیض‌ها شده‌است اعتراض خشونت‌بار دیترویت بوده‌است (نظیر همان روایتی که از هندوستان و آفریقای جنوبی مکرر است و زمانی به‌تفصیل درباره‌ی دو قهرمان ادعایی این روایت ـــ مهاتما گاندی و نلسون ماندلا ـــ خواهم‌نوشت).

ماجرای دیترویت را می‌توانید فی‌الجمله در این‌جا و مفصل در این‌جا دنبال کنید (متأسفانه تا این لحظه مدخل این قضیه در ویکی‌پدیای فارسی به‌وجود نیامده‌است)؛ موضوع این است که حمله‌ی پلیس به‌یک‌میهمانی سیاه‌پوستان سبب آغاز شورشی پنج‌روزه در شهر دیترویت می‌شود، که در جریان آن حمله‌ای وحشیانه نیز به‌یک‌مُتِل رخ می‌دهد، و همین حمله دست‌مایه‌ی ساخت فیلم «دیترویت» شده‌است. این‌که فیلم خوب ساخته شده‌است، و در کوشش برای دورماندن از استریوتایپ‌های خواسته و یا ناخواسته موفق عمل کرده‌است، و وجوه تکنیکی فیلم نیز در سطح قابل‌قبولی‌ست، موضوع این بخش نیست؛ موضوع این بخش نوشتار، تصویر نسبتاً دقیقی‌ست که از نهادهای عدالت کیفری در جامعه عرضه می‌کند، که اصولاً همان خشونتی را به‌نمایش می‌گذارند که در هر برخورد خشونت‌آمیزی هست ـــ با این تفاوت که این خشونت‌ورزی به‌دقت و ظرافت هرچه تمام‌تر عقلانی شده‌است.

در دیترویت، که روایتی مستندگونه دارد و، تعمداً، از هرگونه پرداخت دراماتیکی دوری کرده‌است، شاهد برخوردهای وحشیانه‌ی پلیسی هستیم، که البته به‌روشنی مغایر قوانین است و، در ادامه، برخوردی قانونی را در قالب یک‌دادگاه با حضور هیئت‌منصفه تماشا می‌کنیم، که با جزئیاتی مشابه یک‌تئاتر، و با صحنه‌گردانی دو وکیل، عرصه‌ی حُقنه‌ی قانون، به‌عنوان ابزار عقلانی سلطه و کنترل، به‌سیاه‌پوستانی می‌شود که می‌کوشند اعتراض‌شان را به‌فرآیندی که حس می‌کنند ظالمانه است، ولی نمی‌دانند چرا، و نمی‌توانند هم به‌گونه‌ای «متمدنانه» ابرازش کنند، به‌هر صورتی نشان دهند؛ یادآور آن دیالوگ درخشان شخصیت «حجت» در «جدایی نادر از سیمین»، که به‌قاضی اعتراض می‌کرد «این [نادر] فقط می‌تونه خوب حرف بزنه!».

در «بازی عدالت»، بازنده‌ها همان کسانی‌اند که این بازی با داعیه‌ی صیانت از آن‌ها طراحی و اجراء می‌شود.

۰ ۱۸ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۰۷
محمدعلی کاظم‌نظری

چندی پیش، زنی در خیابان انقلاب تهران روسری سفیدی را بر سر چوبی برافراشت؛ چند زن دیگر نیز، امروز (۹ بهمن ۱۳۹۶) این کار را تکرار کردند ـــ لابد همگی در اعتراض به‌حجابِ قانوناً الزامی، و نه آن‌گونه که دوستان می‌خوانند، «حجاب اجباری». در همه‌ی موارد، شبکه‌های اجتماعی و، خصوصاً، توییتر، آکنده از تصاویر این روی‌دادها شد: عده‌ای حتا تصویر نمایه‌ی‌شان را به‌تصویری از روی‌داد نخست اختصاص دادند، و عده‌ی پُرشماری نیز، در ستایش شجاعت و مطالبه‌گری و پیش‌روبودن این زنان نوشتند؛ من اما می‌خواهم درباره‌ی واپَس‌گرایی مستتر در این قبیل حرکات، که از قُماش «آزادی‌های یواشکیِ» ابداعی مسیح علی‌نژاد هستند، چندخطی بنویسم.

روشن است که این زنان خواستار الغاء الزام قانونی حجاب هستند، با اعتراضی در غایت سادگی و اثرگذاری به‌این مقرره‌ی قانونی، که از فضای عمومی شبکه‌های اجتماعی نیز به‌خوبی در بیش‌تر دیده‌شدن تغذیه می‌کند؛ به‌این علت ساده که حرکت پُرشور و خط‌شکنی به‌نظر می‌رسد، که با بنیادی‌ترین احساسات انسانی هم‌خوانی دارد: یک‌زن تنها، که پرچمی ساخته‌شده از پوششی «اجباری» را چونان پرچمی در اعتراض به‌این «اجبار» به‌اهتزاز درآورده‌است، و یکه‌وتنها در برابر ظلم‌وستم ایستاده‌است ـــ وَه که چه تصویر پُر آب چشمی!

واقعیت اما چیز دیگری‌ست؛ این‌جا باید گریزِ ظاهراً نامربوطی به‌یک ماجرای دیگر بزنم: «دِه‌کده‌ی امید»، که احتمالاً می‌دانید ماجرای آن از چه‌قرار است: یکی از چهره‌های دانش‌گاهی عامی، با اعلام شماره‌حسابی جهت گردآوری کمک‌های مردمی برای تأمین «نیازهای اولیه»ی زلزله‌زدگان کرمان‌شاه، مقادیر ظاهراً هنگفتی پول را جمع کرد، ولی بعداً اعلام کرد می‌خواهد آن را صرف ایجاد یک‌دِه‌کده‌ی «منطبق بر اقتضائات توسعه‌ی پای‌دار» کند ـــ در این میان، چند کودک خُردسال در اثر سرمازدگی به‌خاطر فقدان ملزومات اولیه‌ی زندگی جان سپردند؛ رحمةالله علیهم.

صرف‌نظر از وجوه حقوقی و یا حتا کیفری این قضیه، که آیا اقدام ایشان مصداق «خیانت در امانت» هست یا خیر، آن‌چه مهم است از این قرار است: انسانی که نیازهای اولیه‌اش برآورده نشده‌است، اصلاً نمی‌تواند به‌هیچ چیز دیگری فکر کند؛ سهل است: سخن‌گفتن از احداث کتاب‌خانه، در شرایطی که شکم‌ها گرسنه و تن‌ها سرمازده است، نه‌تنها معنای مشخصی ندارد، که دالّ بر چیز مهم‌تری‌ست: گوینده‌ی چنین سخنانی، درکی از اقتضائات زندگی انسانی در شرایط پسازمین‌لرزه‌ی کرمان‌شاه ندارد، زیرا شکمش به‌اندازه‌ی کافی سیر هست، که بتواند به‌چیزهایی غیر از گرسنگی و تشنگی بیاندیشد.

جریان «دختران خیابان انقلاب» هم مشابه همین است: آن‌ها مطالبه‌ای به‌نام «آزادی پوشش» را دنبال می‌کنند که از «حق [ادعایی] بر تن» مشروعیت می‌گیرد؛ حقی که در فلسفه‌ی سیاسی لیبرالی شناسایی شده‌است و، لزوماً، مبتنی بر حقیقت نیست: اصولاً می‌توان اثبات کرد هیچ حقی ذاتی/طبیعی/واقعی/عینی/حقیقی/جهان‌شمول نیست، و همه‌ی حق‌هایی که برای بشر ادعا می‌کنند، اعتباریاتی‌اند که به‌عنوان مفاهیمی بین‌الأذهانی ساخته شده‌اند، و ابداعاتی انسانی‌اند، که بشر، در هر دوره از تاریخ حیات خود، برای آن‌که بتواند زنده بماند و تکامل یابد، ناگزیر از اختراع‌شان بوده‌است.

باری؛ مشکل من با چنین حرکت‌هایی این پرسش است: آزادی پوشش مطالبه‌ی چند درصد از زنان این کشور است؟ برای زنانی که از پرداخت دست‌مزدهایی نابرابر، انواع موانع در زندگی اجتماعی، محدودیت‌های گوناگون ناشی از سنت‌های ازریخت‌افتاده در زندگی خانوادگی، و هزارویک مشکل دیگر رنج می‌برند، این‌که بتوانند هرطور که می‌خواهند لباس بپوشند مطالبه‌ی چندم است؟ برای انبوه زنانی که ربطی به‌طبقه‌ی متوسطِ برخوردارِ شهری ندارند، کدام مطالبه در اولویت است: آزادی پوشش، یا پرداخت دست‌مزدهای منصفانه؟

پی‌آمد چنین حرکت‌هایی چیست؟ بلندگوی پُرسروصدایی که زنان این طبقه در کنار دیگر امکاناتی که دارد از آن برخوردار است، کاری می‌کند که مطالبه‌ی پوشش آزادانه تبدیل به‌تنها و یا مهم‌ترین مطالبه‌ی زن ایرانی شود؛ هرکس هم که خواستار مطالبه‌ای جز این شود، نه‌تنها صدایی نخواهدداشت، که حتا ممکن است با طَرد هم روبه‌رو شود ـــ در حالی که مطالبات دیگر به‌روشنی مطالباتی مترقی‌ترند و، در عین حال، برآورده‌کردن‌شان بسیار دشوارتر است: «دختر خیابان انقلاب» در نهایت آزاد شد، ولی پهلوان شجاعی که خواستار پرداخت دست‌مزدهای معوق کارگران شرکت کِشت‌وصنعت هفت‌تپه شده‌بود به‌سختی از قتل گریخت و، از این گذشته، خیلی زود هم به‌فراموشی سپرده شد، و هیچ «هَش‌تَگی» هم برایش ساخته نشد؛ واضح هم هست: شبکه‌ی رسانه‌های متنوع اجتماعی و جز آن تُیول طبقه‌ی متوسط برخوردار شهری است، و ربطی به‌کارگران و شکم‌های گرسنه ندارد.

در نتیجه‌ی این فرآیند، تنها مطالبات «لیبرالی» این طبقه است که شنیده می‌شود، و گام‌به‌گام پیاده هم می‌شود (در شهری چون تهران، واقعاً پوشش زنان مطابق با شرایط قانونی آن است؟)؛ مطالباتی بی‌خطر و فرعی، که اجرای‌شان سبب به‌حاشیه‌راندن دیگر مطالبات می‌شود، و آن‌ها را نامربوط جلوه می‌دهد. مطالبات دیگر، که صِبغه‌ای شدیداً اقتصادی دارند، در مقایسه با خواسته‌ی آزادی پوشش، خطرناک‌اند؛ زیرا مستلزم ایجاد دگرگونی‌هایی ریشه‌ای در مناسبات حاکم‌اند، در حالی که مطالبه‌ی آزادی پوشش با هر نوع حکم‌رانی‌ای ـــ از جمهوری تا اُلیگارْشی ـــ سازگار است؛ زیرا مغایرتی با منافع طبقه‌ی حاکم ندارد، و می‌تواند دست‌آویزی برای همه‌ی انواع حاکمان هم باشد، تا با برآوردن آن، چهره‌ای مترقی از خود به‌نمایش بگذارند.

چنین است که عمیقاً با «دختران خیابان انقلاب» و حامیان رسانه‌ای و غیررسانه‌ای‌شان مخالف‌ام؛ آن‌ها، دانسته و یا نادانسته، در نمایشی بازی می‌کنند که در آن، برآوردن مطالبه‌ای ظاهراً پیش‌رویی را درخواست می‌کنند، ولی در واقع با برجسته‌کردن مطالبه‌ای فرعی، از مطرح‌شدن مطالبات اصلی زنان جلوگیری می‌کنند، تا چفت‌وبست مناسبات ظالمانه‌ای که در ابعاد گوناگونی وجود دارد، سفت‌تر شود.

۴ ۰۹ بهمن ۹۶ ، ۲۱:۳۹
محمدعلی کاظم‌نظری

خیلی اوقات تلاش می‌کنم برنامه‌ی «اخبار ستاره‌ها (Celebrity News)» را، که بخشی از برنامه‌ی «من‌وتو پلاس» است، حتماً تماشا کنم؛ برنامه‌ای که فعالیت‌های رسانه‌ای اصطلاحاً «ستاره»ها را، عموماً در صفحات‌شان در شبکه‌های اجتماعی (مشخصاً اینستاگرام)، پوشش می‌دهد. پیش‌ترها اساساً از مفهوم «سلبریتی» بیزار و گریزان بودم، ولی بعداً به‌این نتیجه رسیدم که برای فهم جامعه، هم در بُعد ملی و هم در بُعد فراملی، شناخت این مفهوم ضروری‌ست. این نوشته را برای تنقیح این ضرورت می‌نویسم.

از دهه‌ی ۱۹۸۰ و ۹۰ میلادی بدین‌سو، با سیطره‌ی بِلامُنازع مناسبات بازار بر تمام وجوه جامعه، و پدیدآیی «باهَمادِ بازار»، که بیان‌گر فروکاسته‌شدن همه‌ی دیگر مناسبات انسانی به‌تعاملات مبتنی بر جست‌وجوی عقلانی سود در فضایی بازاری و، به‌نوبه‌ی خود، وحشی‌ترین تجلی سرمایه‌داری افسارگسیخته بود، که نام پُرطَمطَراق «نولیبرالیسم» را یدک می‌کشید، عرصه‌ی عمومی متدرجاً از «سیاست» تهی شد؛ فرآیندی که در نهایت، با فروپاشی بلوک شرق، به‌عنوان تنها سنگر در برابر گسترش بی‌حدومرز سرمایه، که البته اصالتاً فاقد فضایلی چون آزادی و یا مردم‌سالاری بود، ولی از آن‌جا که با ایستادگی در برابر بلوک غرب، می‌توانست زمینه‌ساز بروز آزادی‌طلبی و مردم‌سالاری‌خواهی باشد (نظیر نزاع دامنه‌دار کاتولیک ـ پروتستان، و یا کلیسا ـ پادشاهی در سده‌های میانه، که بستر رویش «روشن‌گری» در سده‌ی هجدهم میلادی شد)، از سوی برخی اندیش‌مندان اردوی غرب، «پایان تاریخ» خوانده‌شد.

این تهی‌شدن عرصه‌ی عمومی از سیاست، با جای‌گزینی همه‌ی مناسبات دیگر با مناسبات بازاری جلوه‌گر شد؛ این‌که همه‌ی تأملات، نظرورزی‌ها، اندیشه‌گری‌ها، و دیگر سویه‌های حیات انسانی، در پی‌جویی سود بیش‌تر خلاصه شد و، به‌علاوه، با تبدیل‌شدن «جامعه» به«باهَماد»ی متشکل از «مردم منفرد (=توده)»، عرصه‌ی عمومی از مَراجع فکری‌ای که تا پیش از این و، خصوصاً، در اوج جنگ سرد، محل توجه و استناد بودند، خالی شد: در واقع، این مَراجع فکری نیز، چونان فروشندگانی در آشفته‌بازار اندیشه‌های سَره و ناسَره، ناگزیر از گذاردن ایده‌های‌شان در معرض فروش شدند و، ناگفته پیداست، که با حضور کالاهای جذاب و خوش‌رنگ‌ولعاب دیگر، این ایده‌ها خریداری ندارند، و کالاهای فکری دیگری میان‌داری می‌کنند؛ هرچه جذاب‌تر، بهتر ـــ و این «سلبریتی»ها بودند که، در غیاب مَراجع دیگر، همه‌ی عرصه‌ی عمومی را به‌تسخیر خود درآوردند: با خبرها و رفتارهای «جذاب»شان، که پُر از خوشی و خرّمی و رنگ و زیبایی و رفاه و تنعّم و، مهم‌تر از همه، سویه‌های دل‌رُبای جنسی‌اند.

نظیر همین فرآیند در ایران نیز طی شده‌است؛ روشن هم هست: سده‌هاست چونان تخته‌پاره‌ای بر امواج پُرتلاطم اندیشه‌هایی سرگردان‌ایم که در دنیا مشغول نزاع‌اند، و خودمان در چنان انسداد فکری‌ای به‌سر می‌بریم، که توان تولید اندیشه را نداریم. البته در این مورد خاص، ناگفته نباید گذاشت که سرکوب‌های فکری دهه‌های گذشته‌ی این کشور، برای حذف تمام رقبا از جریان سیاست‌ورزی نیز، در تهی‌شدن عرصه‌ی عمومی از سیاست تأثیرگذار بوده‌است. ما، متأثر از آن‌چه در دنیا می‌گذرد، و متأثر از آن‌چه حکم‌رانی ایرانی در این دهه‌ها دنبال کرده‌است، مقهور «سلبریتی»ها شده‌ایم؛ آن‌ها، بدون هرگونه نظارت عمومی، و با رضایت ضمنی حاکمان، تعیین می‌کنند روندهای باهَماد چه باید باشد: اکنون نوبت «یوز تا ابد» است؛ زمانی نوبت «ستاره فلان مربع»، برای نمایش کمک به‌نیازمندان؛ زمانی نوبت «ربنا»ی آقای شجریان؛ و زمانی هم «Let Women Go to Stadium».

تهی‌شدن عرصه‌ی عمومی از سیاست، و از بحث و گفت‌وگوی عمومی، تمام تصمیم‌گیری‌های اثرگذار بر سرنوشت شهروندان را بدل به‌نوعی هیستری جمعی می‌کند، که لب‌ریز از احساسات، و خالی از تأمل است؛ بدین‌ترتیب، باهَماد هر لحظه بر «مُد»ی‌ست، و زمانی که کارد به‌استخوان‌ها برسد، فارغ از هیاهوهای «ستاره‌محور»، تازه شروع به‌کشف خود می‌کند، و چیستی‌اش را بازمی‌یابد، تا «جامعه» دوباره متولد شود: این‌جاست که باید، به‌پِی‌رَوی از لوکاچ، خودآگاهی را در انحصار «پرولتاریا» دانست، و به‌انتظار کنش‌گری محرومان نشست، تا بساط همه‌ی این تهی‌شدگی‌ها را برچینند.

۰ ۳۰ دی ۹۶ ، ۲۱:۴۸
محمدعلی کاظم‌نظری

یک
خبرگزاری رویترز تصاویری از پدیده‌ای شگفت‌آور منتشر کرده‌است: عده‌ای در صف‌های طولانی به‌انتظار خریدن تازه‌ترین مدل آی‌فون ایستاده‌اند و، حتا، شب را در برابر فروش‌گاه گذرانده‌اند. این ولع سیری‌ناپذیر به‌مصرف، به‌جلوتربودن از بقیه در مصرف، تنها هنجاری‌ست که باهَماد (جعلی که برای اشاره به‌مفهوم مستقلی به‌نام «جامعه» برساخته‌اند، تا بگویند این تنها «فرد» است که اصالت و موجودیت دارد) سرمایه‌داری برای مصرف‌کننده به‌رسمیت می‌شناسد؛ چنان‌که بیشینه‌سازی سود، تنها هنجاری‌ست که برای تولیدکننده به‌رسمیت می‌شناسد.

دو
فیلم کوتاهی از آخرین لحظات حیات دو دختر اصفهانی پیش از خودکُشی دست به‌دست می‌چرخد؛ این فیلم را ندیده‌ام، ولی از آن‌ها که دیده‌اند شنیده‌ام که جریان از چه‌قرار است، و به‌نظر می‌رسد سرنوشت این فیلم هم تفاوت چندانی با دیگر محتویات رسانه‌ای مجازی نداشته‌باشد: پخش می‌شود، مدتی روی بورس است، تا محتوای دیگری توجه‌ها را به‌خود جلب کند و، بدین‌ترتیب، این فیلم هم به‌فراموش‌خانه‌ی ذهن‌های‌مان منتقل شود. برخلاف آن‌چه پیش‌تر گفته‌اند، ماجرای خودکشی این دختران کم‌ترین ارتباطی با بازی موهومی به‌نام «نهنگ آبی» ندارد؛ محل اصلی نزاع، دقیقاً همان‌جایی‌ست که مشتریانِ منتظر آی‌فون ایستاده‌اند: بی‌هنجاری جامعه‌ای که زیر سنگین‌ترین لطمات تعرض مدرنیته و، پارادایم مستقر آن، یعنی سرمایه‌داری افسارگسیخته است.

سه
ابراهیم نبوی، چندی پیش از این، توییتی منتشر کرد با این مضمون که نام کودکانی که مورد شکنجه و سوءرفتارهای جنسی و غیرجنسی قرار گرفته‌اند، نام‌های سنتی نیست، و نام همه‌ی‌شان در زُمره‌ی نام‌های نو و آشفته‌ای هستند که این روزها بر وجه غالب بر کودکان گذارده می‌شود. همین توییت چنان گردوخاکی به‌راه انداخت، که توییت‌های ایضاحی بعدی نبوی اصلاً دیده نشد؛ در حالی که او دست روی معضل اصلی گذاشته‌بود، و حالا که گردوخاک‌های دوستان کج‌فهم تا اندازه‌ای فرونشسته‌است، تا این ـــ به‌قول نادر فَتوره‌چی ـــ «جامعه‌ی مدنی قُلابی» موضوع دیگری را مُلَوَّث کند، فرصت خوبی‌ست تا به‌این موضوع بپردازیم.

چهار
هر جامعه‌ای، در گذر زمان، بر اثر رویارویی با انواع مسائل و معضلاتی که ممکن است با آن مواجه شود، به‌طور ناخودآگاه به‌مجموعه‌ای از چیزهای ارزش‌مند، به‌مجموعه‌ای از باید/نبایدهای رفتاری، و به‌مجموعه‌ای از باورها، که قاعدتاً از دو مجموعه‌ی پیش‌گفته پشتی‌بانی می‌کند، دست می‌یابد، و این سه‌مجموعه، در گذر سده‌ها، در ذهن تاریخ‌مند مردمان آن جامعه رسوب می‌کند، تا بقا و دوام جامعه تضمین شود و، متدرجاً، بدل به‌سنتی شود که نیاندیشیده بِدان عمل می‌شود، و آدمیان چنان در هوای این سنت نفس می‌کشند، که اصلاً قادر به‌پرسش از آن نیستند.

پنج
مدرنیته با برخورد خودآگاهانه با این سنت آغاز شد: سنتی که با عُرفی‌شدن کلیسا فروپاشیده‌بود و، از مدتی پیش، انسانِ تنها آغاز به‌اندیشیدن خودآگاه به‌وضعیت خود کرده‌بود، تا باهَمادی تهی از هر چیز ارزش‌مند بسازد؛ همان باهَمادی که، به‌تشخیص دقیق مارکس، ارزش چیزها نه به‌واسطه‌ی باورهای مردمان، که به‌واسطه‌ی ارزش‌شان در دادوستدهای بازاری تعیین می‌شود، و تنها مرجع صالح تعیین چیزهای ارزش‌مند آن، بازاری شد که هیچ هنجاری، جز آن‌چه در آغاز این نوشتار گفتیم، ندارد ـــ بازاری که بیش و پیش از هر چیز به‌جنگلی می‌مانَد، که دیو کَریهِ قدرت، به‌عنوان تنها چیز اصیل، با اندام‌های برهنه‌اش در آن قدم می‌زند.

شش
انسانِ این جنگل، به‌قول پلوتوس، «گرگِ انسان» است؛ بنابراین به‌دنبال گسترش قلم‌رو خود، وَلو با به‌بردگی‌کشاندن دیگر انسان‌ها برمی‌آید. ورود مدرنیته به‌جوامعی که بی‌بهره از این «موهبت» بودند، با همین روی‌کرد صورت گرفت: زدودن همه‌ی سنت‌ها، برای استوارکردن بنایی به‌نام «بازار آزاد»، که می‌گفتند ریشه‌ی همه‌ی توفیق‌های بشری‌ست، ولی هیکلی بزک‌کرده از همان هیولای کَریه‌المنظر بود. انسانی که سنت را از او ربوده‌اند، نمی‌تواند آگاهانه در مورد وضعیتش تأمل کند؛ چرا که این تأمل بیرون از هوای سنت اصلاً امکان‌پذیر نیست، و همین تهی‌بودگی از چیزهای ارزش‌مند، از باید/نبایدها، از آن‌چه بِدان باور داریم، سبب می‌شود حتا مرگ، این قدرت‌مندترین محرک تأمل در همه‌ی دوران‌ها نیز، بدل به‌مفهومی مسخره شود: آن‌گونه که دختران اصفهانی این به‌سخره‌کشیدن را با انتحار به‌نمایش می‌گذارند.

هفت
سیدمحمدحسین طباطبایی (رضوان‌الله علیه)، در جلد بیستم تفسیر المیزان، صفحه‌ی ۳۶۳، درباره‌ی ماجرای حمله‌ی اَبرَهَةبن صَبّاح (پادشاه یمن) به‌مکه در سال ۵۷۰ میلادی می‌نویسد، که با سپاهی از فیل‌سواران قصد ویران‌کردن کعبه را داشت، و در قرآن (سوره‌ی مبارک فیل، آیه‌ی ۱) با عبارت «اصحاب فیل» به‌آن‌ها اشاره شده‌است. این سپاه، در نزدیکی مکه، به‌شترانی برخورد، و دویست‌شتر متعلق به‌عبدالمطّلب‌بن هاشم، جد محمدبن عبدالله (صلوات‌الله علیه)، را به‌غنیمت گرفت. خبر که به‌عبدالمطّلب رسید، برای بازپس‌گیری شترهایش نزد ابرهه رفت، و در برابر شگفتی ابرهه از این‌که عبدالمطّلب درخواستی برای دفاع از کعبه مطرح نمی‌کند، چنین گفت: «أنا ربّ‌الإبِل، و للبیت ربّ (من پروردگار شترها هستم، و خانه خودْ پروردگاری دارد)». زعیم مکه شتران را پس گرفت، و صاحب کعبه خانه‌اش را محفوظ داشت؛ چه‌کسی جامعه‌ی ما را، دنیای ما را، نگاه می‌دارد؟

۰ ۱۳ آبان ۹۶ ، ۱۲:۲۲
محمدعلی کاظم‌نظری

گاهی فکر می‌کنم در عزای سیدالشهدا (روحی فداه) چه باید کرد؟ آیا اصلاً عزاداری برای ایشان رواست؟ عجالتاً کاری به‌مجموعه‌ی روایی اخلاقی شیعی در این رابطه ندارم؛ مشخصاً دارم به‌این فکر می‌کنم که واکنش درست به‌حماسه‌ای که امام حسین رقم زد چیست؟ سوگ‌واری باید کرد؟ خرج باید داد؟ می‌خواهم بگویم انتظار امام حسین از ما چیست؟ گریستن؟ نذری‌دادن؟ لطمه‌زدن به‌خودمان؟ این‌ها از جمله مسائلی‌اند که هیچ‌وقت نتوانسته‌ام پاسخی قطعی برای‌شان بیابم.

امام حسین چرا قیام کرد؟ تاریخ می‌گوید ایشان به‌دنبال احقاق حق خود بود: به‌اقتضای مقام امامت، ایشان مکلف به‌برقراری حکومت در زمانی بود که امکان داشت؛ یعنی اگر شرایط به‌گونه‌ای بود که می‌توانست با برقراری حکم‌رانی عادلانه، حاکم جائر را کنار بزند و، از این ره‌گذر، مردمان را هدایت کند، شرعاً مکلف بود چنین کند، و در سال ۶۱ قمری چنین شرایطی وجود داشت؛ از این رو، امام حاضر نشد با یزید بیعت کند، و به‌سوی کوفه ـــ اصلی‌ترین پای‌گاه شیعه در قلب جهان اسلام ـــ حرکت کرد.

خود ایشان تصریح کرده‌است که قیام‌شان برای اصلاح امت پیام‌بر (صلوات‌الله علیه) بوده‌است، و امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر. برخلاف آن‌چه مرحوم احمد قابل بِدان تصریح کرده‌است، امام اصلاً به‌دنبال فرار نبود، که اگر به‌دنبال عُزلت‌نشینی می‌بود، بهتر بود به‌توصیه‌ی برادر ناتنی‌اش ـــ محمد حنفیه ـــ عمل می‌کرد و، مثلاً، به‌یمن می‌رفت. در مقابل، برخی حرکت مولا را استشهادی دانسته‌اند: بدین‌معنا که ایشان تشخیص داد بقای اسلام وابسته به‌بذل‌جان‌شان است؛ از این رو، جان و مال و خانواده و هست‌ونیست خود را فدای اسلام کرد.

من با این دیدگاه هم هم‌دلی چندانی ندارم؛ زیرا این دیدگاه، تا جایی که بررسی کرده‌ام، هیچ گواهی در منابع تاریخی ندارد و، از این گذشته، مستلزم علم نامحدود امام است، که کلاماً ثابت نیست. وانگهی، چنین جان‌فشانی‌ای نیازمند هم‌راه‌بردن خانواده، و یا هجرت به‌کوفه در میانه‌ی حج نبود؛ ای‌بسا اگر هدف امام حسین چنین شهادت‌طلبی‌ای بود، موقعیت‌های بهتری برای اجرای آن وجود داشت (عجالتاً از این می‌گذرم که گفت‌وگوهای امام حسین و عمربن سعد در کربلا، که محتوای دقیق آن را تنها این‌دو تن می‌دانند، بزرگ‌ترین دلیل ردّ این مدعاست، که امام اصلاً به‌دنبال شهادت بود).

روشن است که امروز امام‌مان در پرده‌ی غیبت است؛ لذا نمی‌توان قیاس دقیقی از این صورت داد که اگر امام حسین امروز حَیّ و حاضر بود، چه‌انتظاری از ما می‌داشت: در هنگامه‌ی ظهور حضرت حجت (روحی فداه) نیز، تکلیف شیعیان همان است که در سال ۶۱ بود؛ پِی‌رَوی از امام ـــ اما اکنون چه کنیم؟ در فِراق ائمه بر مظلومیت یکایک‌شان اشک بریزیم؟ یا به‌این فکر کنیم که اگر امروز در این دنیا بودند چه می‌کردند؟ اصلاً شرایط امروز با کدام شرایط قابل قیاس است: سال ۶۱، یا سال ۱۳۲، که عباسیان به‌قدرت رسیدند، یا سال‌های بعد، که خفقانی بی‌سابقه بر شیعیان و، در رأس‌شان، ائمه رفت؟

در این نوشتار کوتاه نمی‌توان به‌تفصیل به‌این موضوعات پرداخت. متأسفانه هیچ‌گاه نگاهی تاریخی ـ سیاسی به‌زندگانی دوازده‌امام نداشته‌ایم؛ یعنی هرگز تلاش نکرده‌ایم تصمیمات ائمه را از دیدی تاریخی بررسی کنیم و، به‌عبارت بهتر، به‌مجموعه‌ی عمل‌کردشان از زاویه‌ی دیدی بنگریم که هم‌عصران‌شان به‌آن می‌نگریستند: برای همین هم هنوز دقیقاً نمی‌دانیم هدف امام حسین از حرکتی کاملاً سیاسی چه بود (اَماره‌ی قدرت‌مند سیاسی‌بودن حرکت امام، این بود که قاتلانش ابتدا در نماز به‌وی اقتدا می‌کردند؛ یعنی گمان می‌کردند موضوع آن‌چنان حاد نیست که به‌تعبیر عبیدالله‌بن زیاد «چنگال قدرت» به‌ایشان گیر کند؛ وقتی این گمال باطل شد، و رسماً اعلان شد امام حسین یک «باغی»ست، قاتلان در جلب‌توجه قدرت از یک‌دیگر پیشی جُستند، و ذات انسان همین است)؛ از همین رو، بعضاً چنان عارفانه و عاشقانه به‌قضیه می‌نگریم که حیرت‌آور است؛ چنان‌که نمی‌دانیم چه‌شرایطی سبب شد امام صادق (سلام‌الله علیه) به‌جای تلاش برای دردست‌گرفتن زمام حکم‌رانی، در وضعیتی که این امر با تقریب خوبی در دست‌رس بود، به‌بسط دانش فقهی همت گمارد؛ و نمی‌دانیم چرا امام رضا (روحی فداه) به‌ولایت‌عهدی مأمون عباسی رضایت داد، و غربتی را به‌جان خرید که تا همین امروز هم ادامه دارد.

در واقع، درک شایسته‌ای از تصمیمات امامان‌مان نداریم؛ به‌دلایلی تاریخی، تسلط غالی‌گری چنان بر این سرزمین پُررنگ بوده‌است، که اصلاً امکان اندیشیدن به‌این پرسش‌ها را نداشته‌ایم، تا مقدمات پاسخ‌گویی به‌آن‌ها را تمهید کنیم و، شوربختانه، این گرایش‌ها هم‌چنان تشدید می‌شوند؛ تا جایی که عزاداری‌های‌مان روزبه‌روز چنان تبدل می‌یابد، که گاه نمی‌توان فارقی میان اقامه‌ی عزا و دیگر مراسم یافت: هیچ خواننده‌ای هست که شبی یک‌صدمیلیون تومان دست‌مزد بگیرد و، در خاتمه‌ی دَه‌شب مراسم، میلیاردر شود؟ نوای نامیمون «اوس اوس (=حسین حسین)»، طبل‌هایی با صدای سهم‌گین، علامت‌هایی با ابعاد نفس‌گیر: در میانه‌ی گریه بر ظلم روشنی که کربلا را سیاه کرد، کجا به‌این فکر می‌کنیم که مولا چرا این‌همه ستم کشید؟

فقرمان در اندیشه تا بِدان‌جاست که حتا فکر به‌ستم‌کشیدن مولا هم به‌بی‌راهه رفته‌است؛ یک‌بار دیگر این جمله را بخوانیم: «خود ایشان تصریح کرده‌است که قیام‌شان برای اصلاح امت پیام‌بر (صلوات‌الله علیه) بوده‌است، و امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر». مراد امام از «اصلاح امت پیام‌بر» و «امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر» چه بود؟ آماج انتقاد و اعتراض مولا مردم بود یا حکومت؟ طریقی که امام حسین در آن گام می‌گذاشت، ادامه‌ی همان مسیری بود که پدرش هم در آن گام برداشته‌بود؛ از همان زمانی که چیزی پَست‌تر از «عطسه‌ی بُز» را پذیرفت، و گفت حق حاکم بر مردم، نصیحت و انتقاد از اوست.

اصلاً همین که امام حسین به‌سوی کوفه حرکت کرد، در مدینه نماند، و به‌یمن هم نرفت، به‌روشنی دلالت می‌کند که مراد ایشان از «امربه‌معروف و نهی‌ازمنکر» چه بود؛ بزرگ‌ترین منکرها به‌نام دین در حال انجام بود، تعدی و ظلم و خروج از آیینی که خودْ جماعتی را به‌واقع اصلاح کرده‌بود، مکرر در مکرر واقع می‌شد، و همین شرایط اقتضا می‌کرد امام حسین برنامه‌ای برای نهی از تباه‌ترین منکرها، که ستم‌گری باشد، بریزد، و شجاعانه آن را به‌موقع اجرا گذارد: روشن است که اصلاح امت پیام‌بر هم، در آن شرایط، که عِدّه و عُدّه‌ی نسبی‌ای فراهم بود، از همین مسیر می‌گذشت؛ اگرچه این فرصت دیگر در تاریخ زندگانی امامان تکرار نشد و، لذا، ایشان در وقت‌هایی که بند بر دستان‌شان نبود، به‌شیوه‌های دیگری پِی‌رُوان‌شان را هدایت می‌کردند.

اکنون چطور؟ وقتی این سخن از اعماق تاریخ هم‌چنان به‌گوش می‌رسد، که: «همه‌جا کربلا، و هر زمان عاشوراست»، و قیام مولا خطی در تاریخ کشیده‌است که تا خاتمه‌ی آن دوام دارد، ما کدام‌سو ایستاده‌ایم؟ شرایطی که امروز تجربه می‌کنیم، اگر ادعا می‌کنیم حسینی هستیم، چه‌الزامی بر ما می‌نهد؟

۱ ۰۳ مهر ۹۶ ، ۰۹:۴۶
محمدعلی کاظم‌نظری

جشن گُه‌خوری

شورای عالی اداری، به‌ریاست رییس‌جمهور، به‌تازگی (در تاریخ ۳۰ اَمُرداد ۱۳۹۶) مصوبه‌ای را به‌تصویب رسانده‌است، که در نوع خود بسیار مهم است و، در صورت توجه و نظارت بر اجرای دقیق آن، می‌تواند منشأ تحولات پُردامنه‌ای شود. ماجرا از این قرار است که به‌پیش‌نهاد سازمان اداری و استخدامی کشور، «دستورالعمل اجرایی نحوه‌ی انتخاب و انتصاب مدیران حرفه‌ای» به‌گونه‌ای اصلاح شده‌است، که علاوه بر الزام مقرراتی بر کاستن چشم‌گیر از سن مدیران، سهم زنان از پُست‌های مدیریتی تا ۳۰ درصد افزایش یابد و، از این مهم‌تر، در شرایط تساوی گزینه‌های تصدی پُست مدیریتی از حیث شایستگی‌های عمومی و تخصصی، اولویت با زنان و جوانان باشد (این‌جا را ببینید).

برای آن‌ها که در بلندگوهای پُرسروصدای‌شان ادعای برقراری حقوقی برای زنان ایران را دارند، این ماجرا چندان جالب‌توجه نبوده‌است؛ چنان‌که از تاریخ انتشار این مصوبه‌ی مهم در روزنامه‌ی رسمی کشور، هیچ واکنشی به‌آن ابراز نشده‌است: هیچ‌یک از هواداران حقوق زنان، حتا یک توییت درباره‌ی این موضوع ننوشته‌است؛ اما در مقابل، درباره‌ی موضوعی به‌غایت بی‌اهمیت ـــ راه‌دادن زنان به‌ورزش‌گاه برای تماشای فوت‌بال ـــ تا دل‌تان بخواهد جنجال به‌پا کرده‌اند: یعنی فارغ از این تحول حقوقیِ متجلی در این مصوبه‌ی مهم، تنها به‌این پرداخته‌اند که «زنان را به‌ورزش‌گاه راه دهید!». این تفاوت از کجا آب می‌خورَد؟

موضوع از سه‌منظر قابل توجه است: نخست این‌که پی‌گیری حقوق زنان، هم‌چون بسیاری از موضوعات جدی دیگر، تبدیل به‌دست‌مایه‌ای برای هوچی‌گری، و لوث شده‌است؛ یعنی به‌جای پی‌گیری اصولی و اندیشیده‌ی آن، دوستان تنها به‌جاروجنجال دل بسته‌اند، که سرگرم باشند، و موضوعی برای مطرح‌شدن دست‌وپا کرده‌باشند (ای‌بسا این‌که مطالبه‌ی اصلی حقوق زنان ورود به‌ورزش‌گاه شده‌است، با این روحیه‌ی «استادیومی» نسبتی داشته‌باشد). دوم این‌که عمده‌ی فعالان حقوق زنان آن‌چنان به‌واسطه‌ی فقر دانش با آن‌چه به‌دنبال آن هستند بیگانه‌اند، که با این بحث تنها از حیث احساسی هم‌دلی دارند، و در یک هیستری جمعی مدام صدای یک‌دیگر را تشدید می‌کنند؛ بی آن‌که بدانند کجا محل اصلی نزاع است. و سوم این‌که بسیاری از فعالان حقوق زنان از خُرده‌بورژوازی‌ای هستند که غالباً دست‌شان در جیب پدر/هم‌سر/دوست‌پسرشان است و، اساساً، ربطی به‌مناسبات اجتماعی ندارند: این‌ها نمی‌توانند بفهمند که مناسبات ظالمانه‌ای که باید به‌دنبال زدودنش باشند اصلاً از چه‌سنخی‌ست؛ نمی‌توانند درکی از مناسبات ظالمانه‌ی کارگری ـ کارفرمایی داشته‌باشند و، در شرایطی که شکم‌های‌شان انباشته از مُفت‌خوری‌ست، اصلاً نمی‌توانند بفهمند زنِ کارگری که در میانه‌ی نبرد برای بقای خود و خانواده‌اش، در حال چندپاره‌شدن میان خانه و محل‌کار است، اساساً وقت ندارد به‌ورزش‌گاه فکر کند، تا چه رسد که خواستار ورود به‌آن شود؛ و با فقدان آگاهی از چیستی مناسبات اجتماعی، اصلاً نمی‌توانند کمکی به‌زنان بکنند: بنابراین با این مفاهیم سترگ بازی می‌کنند، تا به‌گندشان بکشند و، در عوض، سرگرم شوند؛ مانند همه‌ی مفاهیم دیگری که این روزها به‌گند کشیده می‌شوند: «جشن» برای اولین «پی‌پی»، با صَرفِ کیک‌هایی به‌شکل «گُه»، در بشقاب‌های مُطلّا!

به‌نظر من بهتر این است که هرکس نماینده‌ی خواسته‌های خودش باشد: آن‌ها که در پول‌های کثیف و رانت‌های آن‌چنانی و «ژن خوب» و بخوربخور از «سفره‌ی انقلاب» غوطه‌ورند، در بُشقاب‌های طلایی‌شان گُه بخورند؛ آن‌ها که دوست دارند بازی و وقت‌گذرانی کنند، متعرض مفاهیمی که نمی‌توانند هیچ آگاهی راستینی از آن داشته‌باشند نشوند، و بازی‌بازی در ورزش‌گاه آزادی را به‌حقوق زنان نچسبانند و، از این نمد، برای خود کلاهی ندوزند؛ آن‌ها هم که ظلم را با گوشت و خون‌شان تحمل می‌کنند، صبر کنند ـــ آن‌ها وارثان زمین خواهندبود، که فرمود: «می‌خواهیم بر کسانی که در زمین به‌فرودستی کشانده شده‌اند منت گذاریم، و آن‌ها را پیش‌وا و وارث قرار دهیم» (سوره‌ی مبارک قِصَص، آیه‌ی ۵).

۲ ۱۵ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۲۴
محمدعلی کاظم‌نظری

رفتم نمایش «شیرهای خان‌بابا سلطنه»؛ سیاه‌بازی فوق‌العاده‌ای از افشین هاشمی، با بازی تماشایی گلاب آدینه (در نقش «سیاه») و خودِ هاشمی (در نقش «خان‌بابا»)، و بازی‌گران کاردرست دیگری که حتا بازی‌گر ِ معمولی‌ای مانند مارال فرجاد هم در کنارشان خوش می‌درخشد، و دختربچه‌ای هم که نقش کوچکی را برعهده دارد، به‌زیبایی نقش خود را پیاده می‌کند.

شاه‌بیت نمایش قطعاً بازی خیره‌کننده‌ی آدینه است، ولی بازی هاشمی نیز چنان روان است که نمی‌توان آن را ندید. دیگران هم، به‌خوبی در نقش‌های‌شان جاگیر شده‌اند؛ در این میان، نکته‌ی قابل‌توجه آواز شش‌دانگی‌ست که در میانه‌ی نمایش از گلوی سه‌خانمی درمی‌آید که نقش ستم‌کشیدگانی سبزپوش را بازی می‌کنند و، واقعاً، روح‌افزاست: این‌ها چنان خوب بازی می‌کنند و چنان خوب آواز می‌خوانند، که آدم به‌واقع بر توانایی استثنایی‌شان غبطه می‌خورد.

اجرای موسیقی این نمایش را گروه «ول‌شدگان» برعهده دارند که، از دید من، در کنار همایون شجریان و سهراب پورناظری و محسن نام‌جو و، تا اندازه‌ای، چارتار و حافظ ناظری، از طعم‌های تازه‌ی موسیقی ملی ما هستند، و اندک‌اندک نام‌دارتر خواهندشد؛ همان‌ها که کارشان را با ضبط موسیقی حرفه‌ای‌شان روی اُپِن آش‌پزخانه‌ی‌شان و پخش نماهنگ آن آغاز کردند و، اینک، بلیت‌های کنسرت‌شان در چشم‌برهم‌زدنی نایاب می‌شود.

نمایش‌نامه‌ی این اثر قبلاً منتشر شده‌بود؛ چندباری هم در این‌سو و آن‌سو نمایش‌نامه‌خوانی‌اش ـــ حتا با حضور خودِ هاشمی ـــ برگزار شده‌بود، ولی این نخستین اجرای صحنه‌ای آن است. متن از نظر استحکام روایی قابل‌قبول است؛ اگرچه برخی شخصیت‌ها را، مانند سه‌خانمی که چادر سبز بر تن دارند، در میانه‌ی کار رها می‌کند، و تکلیف‌شان را روشن نمی‌کند و، به‌علاوه، مخاطب را درباره‌ی سرنوشت برخی عناصری که شخصیت «سیاه» از قربانیان ستم «خان‌بابا» برمی‌گیرد ـــ عینک و تومار ـــ سردرگم رها می‌کند. پایان‌بندی کار هم اگرچه تکان‌دهنده است، ولی در جای مناسبی قرار نگرفته‌است؛ می‌شد پایان بهتری، نه از نظر محتوا، بلکه از نظر جزئیات فُرمی، برای تبدیل این نمایش خوب به‌یک کار عالی پیش‌بینی کرد.

ارجاعات اثر به‌روی‌دادهای معاصر فراوان و چشم‌گیر است؛ هاشمی حتا از «مرسی، اَه»، «ژن خوب»، و دیگر تکیه‌کلام‌های خنده‌آور این‌روزها هم نمی‌گذرد و، به‌جا و به‌اندازه، از آن‌ها بهره می‌گیرد. از این‌قبیل ارجاعات که بگذریم، کل اثر استعاره‌ای از حال‌وروز امروز این سرزمین است: گریه‌ی باسمه‌ای «خان‌بابا»، که هواداران پُرشورش را به‌گریه می‌اندازد؛ مداحی سینه‌چاک‌های «خان‌بابا»؛ و چادر سبز ستم‌دیده‌ها؛ اجزائی هستند که در مجموع‌شان می‌توان تصویر روشنی از امروز ِ ایران دید.

حُسن این نمایش، در قیاس با هجویه‌ای مانند «ساعت ۵ عصر»، این است که به‌معنای واقعی کلمه «طنز» است؛ یعنی اثری مفرح و به‌غایت خنده‌دار است، و بدون آزار بیننده او را به‌خنده می‌اندازد و، بعداً، به‌فکر وامی‌دارد. به‌طور متناسبی، در مقاطعی هم به‌شدت مخاطب را درهم می‌برد و، رفته‌رفته، مقدار تأمل و غم را چنان می‌افزاید، که در ربع پایانی نمایش اثری از کمدی در کار نیست، و تصویر تمام‌نمایی از همه‌ی خیانت‌ها و خباثت‌های حکم‌رانی ایرانی، با تملق‌ها و هرزگی‌ها و بخوربخورها و کثافت‌کاری‌های مهوع‌شان، عرضه می‌شود، که نفس آدم را تنگ می‌کند.

«شیرهای خان‌بابا سلطنه» را باید دید؛ هرچه زودتر، تا دست ممیزی به‌آن نرسیده‌است.

پی‌نوشت ۱: استعاره‌ی بیش‌ترینه‌ی نمایش‌ها و فیلم‌های ایرانی برای اشاره به‌حاکم ایرانی، «ناصرالدین‌شاه» است؛ این نمایش هم از این قاعده مستثنا نیست، و «خان‌بابای ناصری»، با آن نگاه‌های شیطنت‌آمیز هاشمی و بازی شیرینش، خیلی خوش‌مزه از کار درآمده‌است. اما می‌توان نشان داد تصویری که در ناخودآگاه اهل اندیشه از «شاه کج‌کلاه» شکل گرفته، ربط چندان وثیقی به‌واقعیت تاریخی او ندارد؛ شاید زمانی درباره‌اش نوشتم.

پی‌نوشت ۲: عنوان نوشتار شعاری‌ست که سینه‌چاک‌هایش در مدح «خان‌بابا» می‌گویند؛ این‌جا من وامش گرفته‌ام تا خطاب به‌کل گروه این نمایش بگویم.

۰ ۰۶ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۴۲
محمدعلی کاظم‌نظری

چندسال پیش، که پیکر شهدای غواص عملیات کربلای چهار به‌آغوش مادر میهن بازگشت، مردم گویی دوباره با شهدای‌شان آشتی کردند: استقبال از پیکرهای پاک شهدا چنان پرشور بود که همه‌ی ملت را متحد کرد و، به‌گواهی دیدگان و گوش‌های خودم، در مراسم تشییع پیکرهای پاک این شهدای دست‌بسته‌ی مظلوم، معدود شعارهای هدف‌مندِ جناحی ِ حاشیه‌ای، خریداری نمی‌یافت (بگذریم که برخی مقصران اصلی شکست فاجعه‌بار کربلای چهار، از نمد رشادت بزرگ‌مردان رزمنده برای خود کلاه‌ها دوختند). اکنون به‌نظر می‌رسد شهادت محسن حُجَجی (رضوان‌الله علیه) چنین اثری بر جای گذارده‌باشد؛ او یک‌تنه بار مظلومیت شهدایی را به‌دوش می‌کشد، که برای منافع ملی ایران می‌جنگند، ولی در میهن‌شان غریبه‌اند.

چه‌شرایطی سبب می‌شود یک ملت به‌قهرمانان خویش چنین بی‌اعتنا باشد؟ همه‌جای دنیا چنان قهرمانان جنگی‌شان را، که تجلی عالی‌ترین احساسات ملی‌شان هستند، تکریم می‌کنند، که زبان از توصیف قاصر است؛ آمریکایی‌ها، که ید طولایی در تجاوزگری دارند، در سینما و ادبیات‌شان، مثلاً در «تک‌تیرانداز آمریکایی (American Sniper)»، و یا «سِتیغ هَک‌ساوْ (Hacksaw Ridge)»، چنان تصویر قدیس‌گونه‌ای از تجاوزگری و سربازان متجاوزشان عرضه می‌کنند، که آدم در بدیهیات هم تردید می‌کند، و به‌ایالات متحد حق می‌دهد کشورهای دیگر را به‌تسخیر خود درآورَد، و یا آن‌ها را عرصه‌ی تاخت‌وتاز خود کند. در ایران اما، با بی‌تدبیری‌های حاکمان، که شهدا را مِلکِ طِلق ِ خود می‌دانند، و انواع بهره‌برداری‌ها را از ایشان می‌کنند، وضع متفاوت است؛ ملت با قهرمانانی قهر است که همه‌روزه وسیله‌ی تحقیر مزوّرانه‌ی او قرار می‌گیرند: «شهدا از حجاب شما ناراضی‌اند»؛ «شهدا از برگزاری کنسرت ناراضی‌اند»؛ «شهدا از وفور ماهواره ناراضی‌اند»؛ «شهدا از بازی دو فوت‌بالیست با یک تیم اسرائیلی ناراضی‌اند»؛ «شهدا از حضور زنان در ورزش‌گاه‌ها ناراضی‌اند»؛ و به‌همین ترتیب.

وضع در مورد شهدایی که به‌غلط «مدافع حرم» خوانده می‌شوند بدتر هم هست: اینان در جنگی حاضرند که کیان این مُلک را آماج خود کرده‌است، ولی با راه‌برد تبلیغاتی ـ سیاسی کلانی که برای جلوگیری از فشارهای جهانی در پیش گرفته‌شد، مقامات عالی‌رتبه گفتند حضور ایران در سوریه و عراق صرفاً «مستشاری»ست، و پیاده‌نظام ایران برای دفاع از حرم اهل‌بیت در آن‌جا می‌جنگد؛ نتیجه این شد که فرصت‌طلبان و دشمنان این آب‌وخاک به‌آسانی جولان دادند که «پول مملکت در حال هزینه‌کردن در عراق و سوریه است، صَرف توسعه‌طلبی نظام می‌شود، و سوریه دُکانی برای درآمدزایی نیروهای نظامی‌ست». در حالی که واقعیت جز این است، و آن راه‌برد کلان که بِدان اشاره کردم، اجازه‌ی استدلال‌کردن به‌مقامات نمی‌دهد؛ سایرین هم لابد مشغول پرداختن به‌امور مهم‌تری هستند.

اگرچه ممکن است نظامیان و افراد غیرنظامی داوطلب حضور در سوریه و عراق، انگیزه‌های دینی قدرت‌مندی از این حضور داشته‌باشند، واقعیت آن است که حضور نظامی ایران در این دو کشور، حضوری راه‌بردی‌ست، که نظم منطقه‌ای خاورمیانه آن را اقتضاء می‌کند: وقتی دشمنان قسم‌خورده‌ی این آب‌وخاک، که دشمنی‌شان با ما ریشه‌های بسیار دیرینه‌ای دارد، کیلومترها دورتر از مرزهای‌مان، در حال ضربه‌زدن به‌منطقه‌ی نفوذمان هستند و، از این ره‌گذر، در واقع مشغول جنگ با ایران‌اند و، وقیحانه، حتا سخن از این می‌گویند که به‌دنبال کشاندن جنگ به‌درون مرزهای ایران هستند، اکتفاء به‌دفاع در مرزهای سیاسی پذیرفته‌شده‌ی فعلی، شدیداً دور از عقلانیت است.

ایران، به‌درستی، در مرزهای مناطق نفوذ خود، مشغول دفاع از هستی خود در برابر تعرض دشمنان است؛ این دفاع، نه تجاوزگری‌ست، و نه جای شرم‌ساری دارد: این‌که سوریه و عراق جبهه‌ی دفاعی ماست، واقعیتی نیست که نیازمند مُحاجّه باشد؛ ما از عراق و سوریه دفاع می‌کنیم، چون عرصه‌ی نفوذ ماست، و اکنون زیر شدیدترین حمله‌هاست. پاک‌ترین گُل‌های این مملکت، خانواده و هست‌ونیست‌شان را پشت سر گذاشته‌اند، جان‌شان را فدای هستی ایران کرده‌اند، و سرهای بریده‌ی‌شان را نثار این آب‌وخاک کرده‌اند، که ایران بماند ـــ این، مایه‌ی مباهات است، و فعالانه باید از آن دفاع کرد؛ نه این‌که خجولانه به‌جولان مُشتی کفتار وطن‌فروش در این‌سو و آن‌سو بنگریم، که همه‌چیزشان را به‌دلارهای کثافت «بنیاد دفاع از دموکراسی‌ها» و غیر ِ ذالک می‌فروشند.

پی‌نوشت ۱: من از مذاکره به‌موازات دفاع نظامی دفاع می‌کنم؛ منتها باید توجه داشت که با دستان خالی نمی‌توان مذاکره کرد ـــ پیش‌رَوی‌های ایران در نبرد با حرامیان داعش و جبهةالنصرة سبب شد وزیر امور خارجه‌ی سعودی به‌مصافحه با وزیر امور خارجه‌ی ایران بشتابد.

پی‌نوشت ۲: این گفت‌وگو با هم‌سر شهید حُجَجی را بخوانید، و بر مظلومیت او بگریید.

۰ ۲۱ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۵۲
محمدعلی کاظم‌نظری