واژه

سوگند به واژه، و آن‌چه واژه می‌سازد

واژه

سوگند به واژه، و آن‌چه واژه می‌سازد

۱۱ مطلب با موضوع «سیاسات» ثبت شده است

یکم

فیلم‌های با مایه‌ی «تبعیض مثبت»، معمولاً با اقبال قابل‌ملاحظه‌ای روبه‌رو می‌شوند؛ روایت تبعیض علیه سیاه‌پوستان، به‌عنوان یک‌نمونه، غالباً جوایز متنوعی را درو می‌کند و، شدیداً، مورد توجه رسانه‌ها قرار می‌گیرد ـــ حتا بعید نیست توجه فراوان به‌فیلم‌هایی که بحث‌های مرتبط با هم‌جنس‌گرایی را مطرح می‌کنند نیز از همین زاویه قابل مُداقّه باشد؛ اگرچه درباره‌ی این موضوع و، به‌طور کلی، امر جنسی، تأمل بیش‌تری لازم است.

فیلم‌های سیاه‌پوستی، مانند «۱۲ سال بردگی»، «برو بیرون»، «مَه‌تاب» (که البته دوزیست است، و تلفیقی از ژانرهای سیاه‌پوستی و هم‌جنس‌گرایی به‌شمار می‌رود) و، این آخری، «دیترویت»، معمولاً خوب دیده می‌شوند، تا این پیام به‌دنیا مخابره شود: ما دیگر تبعیض‌های نژادی را کنار گذارده‌ایم، و داریم «تمدن» را با گفت‌وگو درباره‌ی ناهنجاری‌هایش در گذشته متعالی‌تر می‌کنیم (کمی بعدتر درباره‌ی «دیترویت» می‌نویسم؛ روایت واقعی این فیلم با بقیه‌ی هم‌سنخ‌هایش تا حد زیادی متفاوت است).

ولی نکته‌ی مهم این است که به‌هر چیزی که زیاد دیده می‌شود باید تردید روا داشت؛ وقتی رسانه‌ها و دست‌گاه‌های تولید سرگرمی روی موضوعی متمرکز می‌شوند، به‌قول فوکوی فقید در «اراده به‌دانستن» و، با درپیش‌گرفتن نگاهی تبارشناختی، باید اولاً پرسید اصلاً چرا درباره‌ی این موضوع صحبت می‌شود؟ تمام گفت‌وگوهای دیگر ـــ مثلاً این‌که «رفع همه‌ی اَشکال تبعیض» چیز خوبی‌ست ـــ مترتب بر پرسشی‌ست که معمولاً مغفول واقع می‌شود: اصلاً چرا درباره‌ی این موضوع خاص صحبت می‌شود و به‌نقطه‌ی تمرکز بحث‌ها تبدیل می‌شود؟ چرا موضوع رفتار با سیاهان باید محل بحث قرار گیرد و، به‌عبارت دیگر، به‌اُبژه‌ای برای تولید سرگرمی بدل شود؟

به‌نظر می‌رسد اجمالاً بتوان خطر کرد و ماجرا را ناظر به‌کنترل دانست؛ یعنی خوی تمامت‌گرای دولت مدرن نمی‌خواهد هیچ‌چیزی، از جمله شیوه‌ی رفتار با سیاهان، به‌عنوان یکی از هزاران اُبژه‌ی مطالعه و بررسی، از نگاه سراسربینَش در امان بماند: در واقع، دولت مدرن به‌سیاه‌پوست‌جماعت به‌عنوان مسئله‌ای می‌نگرد که باید حل شود؛ چنان‌که امر جنسی مسئله‌ای‌ست که باید دائماً در معرض دید باشد، و با پُرگویی و تشویق هرچه بیش‌تر به‌پُرگویی، مورد تسلط دولت باشد، و کنترل شود: در غیر این صورت، ممکن است کژکارکردی‌ای چون فاجعه‌ی دیترویت در ۱۹۶۷ به‌وقوع بپیوندد.

دوم

من قبلاً درباره‌ی «چهره‌های پنهان» نوشته‌بودم که آمریکا توانسته چنان دولتی باشد که مردم و، حتا، تبعیض‌شده‌ترین قشر این مردم، یعنی سیاهان، به‌ساختارهای اجتماعی ـ سیاسی‌اش به‌قدری اعتماد داشته‌باشند، که مسئله‌ی تبعیض را نیز درون همان ساختارها حل کنند، و زیر میز نزنند.

اکنون گمان می‌کنم آن‌چه نوشتم نیازمند تکمیل و، تا حدی، تصحیح است: اگرچه کنترل دولت بر ملت تا اندازه‌ای با شیوه‌ها و ابزارهای تبلیغاتی به‌دست آمده‌است، و عقلانیت مستقر با برآورد نسبتاً صحیحی از سود و زیان به‌این نتیجه رسیده‌است که فرقی میان سیاه و سفید نیست، اما سرکوب و قوه‌ی قهریه نیز عنداللزوم به‌کار رفته‌است، و یکی از خشن‌ترین سرکوب‌هایی از این جنس، که حتا پای ارتش را نیز به‌میان کشید، سرکوب دیترویت است، که در فیلم «دیترویت»، ساخته‌ی کاترین بیگلو به‌تصویر کشیده شده‌است؛ سرکوبی که نشان می‌دهد برخلاف روایت مسلط، که می‌کوشد با برجسته‌ساختن حرکت مسالمت‌آمیز مارتین لوترکینگ، اولاً رفع نسبی تبعیض علیه سیاه‌پوستان را نتیجه‌ی آن نشان دهد و، ثانیاً، به‌مردم این پیام را منتقل کند که تنها شیوه‌ی پذیرفته‌شده‌ی اعتراض شکل مسالمت‌آمیز آن است، تا مانع از بروز اعتراضات مؤثرشان به‌مناسبات ظالمانه‌ای شود که به‌گونه‌ای کاملاً عقلانی مهارشان می‌کند، آن‌چه زمینه‌ساز رفع نسبی این تبعیض‌ها شده‌است اعتراض خشونت‌بار دیترویت بوده‌است (نظیر همان روایتی که از هندوستان و آفریقای جنوبی مکرر است و زمانی به‌تفصیل درباره‌ی دو قهرمان ادعایی این روایت ـــ مهاتما گاندی و نلسون ماندلا ـــ خواهم‌نوشت).

ماجرای دیترویت را می‌توانید فی‌الجمله در این‌جا و مفصل در این‌جا دنبال کنید (متأسفانه تا این لحظه مدخل این قضیه در ویکی‌پدیای فارسی به‌وجود نیامده‌است)؛ موضوع این است که حمله‌ی پلیس به‌یک‌میهمانی سیاه‌پوستان سبب آغاز شورشی پنج‌روزه در شهر دیترویت می‌شود، که در جریان آن حمله‌ای وحشیانه نیز به‌یک‌مُتِل رخ می‌دهد، و همین حمله دست‌مایه‌ی ساخت فیلم «دیترویت» شده‌است. این‌که فیلم خوب ساخته شده‌است، و در کوشش برای دورماندن از استریوتایپ‌های خواسته و یا ناخواسته موفق عمل کرده‌است، و وجوه تکنیکی فیلم نیز در سطح قابل‌قبولی‌ست، موضوع این بخش نیست؛ موضوع این بخش نوشتار، تصویر نسبتاً دقیقی‌ست که از نهادهای عدالت کیفری در جامعه عرضه می‌کند، که اصولاً همان خشونتی را به‌نمایش می‌گذارند که در هر برخورد خشونت‌آمیزی هست ـــ با این تفاوت که این خشونت‌ورزی به‌دقت و ظرافت هرچه تمام‌تر عقلانی شده‌است.

در دیترویت، که روایتی مستندگونه دارد و، تعمداً، از هرگونه پرداخت دراماتیکی دوری کرده‌است، شاهد برخوردهای وحشیانه‌ی پلیسی هستیم، که البته به‌روشنی مغایر قوانین است و، در ادامه، برخوردی قانونی را در قالب یک‌دادگاه با حضور هیئت‌منصفه تماشا می‌کنیم، که با جزئیاتی مشابه یک‌تئاتر، و با صحنه‌گردانی دو وکیل، عرصه‌ی حُقنه‌ی قانون، به‌عنوان ابزار عقلانی سلطه و کنترل، به‌سیاه‌پوستانی می‌شود که می‌کوشند اعتراض‌شان را به‌فرآیندی که حس می‌کنند ظالمانه است، ولی نمی‌دانند چرا، و نمی‌توانند هم به‌گونه‌ای «متمدنانه» ابرازش کنند، به‌هر صورتی نشان دهند؛ یادآور آن دیالوگ درخشان شخصیت «حجت» در «جدایی نادر از سیمین»، که به‌قاضی اعتراض می‌کرد «این [نادر] فقط می‌تونه خوب حرف بزنه!».

در «بازی عدالت»، بازنده‌ها همان کسانی‌اند که این بازی با داعیه‌ی صیانت از آن‌ها طراحی و اجراء می‌شود.

۰ ۱۸ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۰۷
محمدعلی کاظم‌نظری

چندسال پیش، که پیکر شهدای غواص عملیات کربلای چهار به‌آغوش مادر میهن بازگشت، مردم گویی دوباره با شهدای‌شان آشتی کردند: استقبال از پیکرهای پاک شهدا چنان پرشور بود که همه‌ی ملت را متحد کرد و، به‌گواهی دیدگان و گوش‌های خودم، در مراسم تشییع پیکرهای پاک این شهدای دست‌بسته‌ی مظلوم، معدود شعارهای هدف‌مندِ جناحی ِ حاشیه‌ای، خریداری نمی‌یافت (بگذریم که برخی مقصران اصلی شکست فاجعه‌بار کربلای چهار، از نمد رشادت بزرگ‌مردان رزمنده برای خود کلاه‌ها دوختند). اکنون به‌نظر می‌رسد شهادت محسن حُجَجی (رضوان‌الله علیه) چنین اثری بر جای گذارده‌باشد؛ او یک‌تنه بار مظلومیت شهدایی را به‌دوش می‌کشد، که برای منافع ملی ایران می‌جنگند، ولی در میهن‌شان غریبه‌اند.

چه‌شرایطی سبب می‌شود یک ملت به‌قهرمانان خویش چنین بی‌اعتنا باشد؟ همه‌جای دنیا چنان قهرمانان جنگی‌شان را، که تجلی عالی‌ترین احساسات ملی‌شان هستند، تکریم می‌کنند، که زبان از توصیف قاصر است؛ آمریکایی‌ها، که ید طولایی در تجاوزگری دارند، در سینما و ادبیات‌شان، مثلاً در «تک‌تیرانداز آمریکایی (American Sniper)»، و یا «سِتیغ هَک‌ساوْ (Hacksaw Ridge)»، چنان تصویر قدیس‌گونه‌ای از تجاوزگری و سربازان متجاوزشان عرضه می‌کنند، که آدم در بدیهیات هم تردید می‌کند، و به‌ایالات متحد حق می‌دهد کشورهای دیگر را به‌تسخیر خود درآورَد، و یا آن‌ها را عرصه‌ی تاخت‌وتاز خود کند. در ایران اما، با بی‌تدبیری‌های حاکمان، که شهدا را مِلکِ طِلق ِ خود می‌دانند، و انواع بهره‌برداری‌ها را از ایشان می‌کنند، وضع متفاوت است؛ ملت با قهرمانانی قهر است که همه‌روزه وسیله‌ی تحقیر مزوّرانه‌ی او قرار می‌گیرند: «شهدا از حجاب شما ناراضی‌اند»؛ «شهدا از برگزاری کنسرت ناراضی‌اند»؛ «شهدا از وفور ماهواره ناراضی‌اند»؛ «شهدا از بازی دو فوت‌بالیست با یک تیم اسرائیلی ناراضی‌اند»؛ «شهدا از حضور زنان در ورزش‌گاه‌ها ناراضی‌اند»؛ و به‌همین ترتیب.

وضع در مورد شهدایی که به‌غلط «مدافع حرم» خوانده می‌شوند بدتر هم هست: اینان در جنگی حاضرند که کیان این مُلک را آماج خود کرده‌است، ولی با راه‌برد تبلیغاتی ـ سیاسی کلانی که برای جلوگیری از فشارهای جهانی در پیش گرفته‌شد، مقامات عالی‌رتبه گفتند حضور ایران در سوریه و عراق صرفاً «مستشاری»ست، و پیاده‌نظام ایران برای دفاع از حرم اهل‌بیت در آن‌جا می‌جنگد؛ نتیجه این شد که فرصت‌طلبان و دشمنان این آب‌وخاک به‌آسانی جولان دادند که «پول مملکت در حال هزینه‌کردن در عراق و سوریه است، صَرف توسعه‌طلبی نظام می‌شود، و سوریه دُکانی برای درآمدزایی نیروهای نظامی‌ست». در حالی که واقعیت جز این است، و آن راه‌برد کلان که بِدان اشاره کردم، اجازه‌ی استدلال‌کردن به‌مقامات نمی‌دهد؛ سایرین هم لابد مشغول پرداختن به‌امور مهم‌تری هستند.

اگرچه ممکن است نظامیان و افراد غیرنظامی داوطلب حضور در سوریه و عراق، انگیزه‌های دینی قدرت‌مندی از این حضور داشته‌باشند، واقعیت آن است که حضور نظامی ایران در این دو کشور، حضوری راه‌بردی‌ست، که نظم منطقه‌ای خاورمیانه آن را اقتضاء می‌کند: وقتی دشمنان قسم‌خورده‌ی این آب‌وخاک، که دشمنی‌شان با ما ریشه‌های بسیار دیرینه‌ای دارد، کیلومترها دورتر از مرزهای‌مان، در حال ضربه‌زدن به‌منطقه‌ی نفوذمان هستند و، از این ره‌گذر، در واقع مشغول جنگ با ایران‌اند و، وقیحانه، حتا سخن از این می‌گویند که به‌دنبال کشاندن جنگ به‌درون مرزهای ایران هستند، اکتفاء به‌دفاع در مرزهای سیاسی پذیرفته‌شده‌ی فعلی، شدیداً دور از عقلانیت است.

ایران، به‌درستی، در مرزهای مناطق نفوذ خود، مشغول دفاع از هستی خود در برابر تعرض دشمنان است؛ این دفاع، نه تجاوزگری‌ست، و نه جای شرم‌ساری دارد: این‌که سوریه و عراق جبهه‌ی دفاعی ماست، واقعیتی نیست که نیازمند مُحاجّه باشد؛ ما از عراق و سوریه دفاع می‌کنیم، چون عرصه‌ی نفوذ ماست، و اکنون زیر شدیدترین حمله‌هاست. پاک‌ترین گُل‌های این مملکت، خانواده و هست‌ونیست‌شان را پشت سر گذاشته‌اند، جان‌شان را فدای هستی ایران کرده‌اند، و سرهای بریده‌ی‌شان را نثار این آب‌وخاک کرده‌اند، که ایران بماند ـــ این، مایه‌ی مباهات است، و فعالانه باید از آن دفاع کرد؛ نه این‌که خجولانه به‌جولان مُشتی کفتار وطن‌فروش در این‌سو و آن‌سو بنگریم، که همه‌چیزشان را به‌دلارهای کثافت «بنیاد دفاع از دموکراسی‌ها» و غیر ِ ذالک می‌فروشند.

پی‌نوشت ۱: من از مذاکره به‌موازات دفاع نظامی دفاع می‌کنم؛ منتها باید توجه داشت که با دستان خالی نمی‌توان مذاکره کرد ـــ پیش‌رَوی‌های ایران در نبرد با حرامیان داعش و جبهةالنصرة سبب شد وزیر امور خارجه‌ی سعودی به‌مصافحه با وزیر امور خارجه‌ی ایران بشتابد.

پی‌نوشت ۲: این گفت‌وگو با هم‌سر شهید حُجَجی را بخوانید، و بر مظلومیت او بگریید.

۰ ۲۱ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۵۲
محمدعلی کاظم‌نظری

چند شب پیش نشستم پای تماشای «چهره‌های پنهان (Hidden Figures)»؛ یکی از فیلم‌های مطرح سال ۲۰۱۶، که در سه رشته‌ی بهترین فیلم، بهترین فیلم‌نامه‌ی اقتباسی، و بهترین بازی‌گر نقش مکمل زن هم نامزد دریافت جایزه‌ی اسکار شده‌است. نمی‌خواهم درباره‌ی فیلم حرف چندانی بزنم؛ فقط این را باید بگویم که اگرچه داستان آن برگرفته از واقعیت است، اما پرداخت آن در شمار چندین فیلمی‌ست که با موضوع تبعیض نژادی علیه سیاه‌پوستان در ایالات متحد ساخته‌اند: در واقع، چند مؤلفه‌ی ثابت در این قبیل فیلم‌ها هست، که از فرط تکراری‌بودن، سبب شد در نخستین دقایق فیلم فَغان کنم: «باز هم کلیشه درباره‌ی رؤیای آمریکایی!». با این همه، از این فیلم می‌توان فراوان آموخت.

درباره‌ی خویش‌انداز (Selfie) تحقیرآمیز برخی نمایندگان مجلس، به‌عنوان «عصاره‌ی فضایل ملت»، با فدریکا موگرینی فراوان نوشته‌اند؛ البته هیچ بعید نیست که خیل عظیمی از کسانی که این عمل را تقبیح کرده‌اند، در موقعیت مشابه از سر و روی یک‌دیگر بالا بروند. من فکر می‌کنم این دست‌پاچگی نمایندگان مجلس، به‌عنوان «وکلای ملت»، که موظف‌اند مقدرات کشور را با مصوبات‌شان معلوم کنند، از این ناشی می‌شود که با گذشت ۱۱۱ سال از ورود مفهوم مدرن «ملت» به«ممالک محروسه‌ی ایران»، هنوز نمی‌دانیم ملت چیست و دولت چه و نمایندگی یک ملت چه‌شأنی دارد؛ لذا وقتی کسی را می‌بینیم که یک مقام عالی‌رتبه‌ی خارجی‌ست، برای آن‌که تصویری به‌یادگار با وی داشته‌باشیم سرودست می‌شکنیم، و تمام نقاب‌هایی که بر چهره داریم در چشم برهم‌زدنی از چهره‌ی‌مان می‌افتد. توجه کنید که گرفتن تصویر به‌یادگار در همه‌جای دنیا مرسوم است، و فی‌الذاته نمی‌توان هیچ ایراد اخلاقی‌ای را متوجه آن دانست؛ آن‌چه معضل است، مسخره‌بازی اشخاصی‌ست که اصلاً نمی‌دانند چه‌جای‌گاهی را اشغال کرده‌اند.

«چهره‌های پنهان»، ماجرای سه زن سیاه‌پوست است که برای پیش‌رفت و دریافت حقوق‌شان می‌جنگند: یکی می‌خواهد سرپرست بخشی در ناسا شود؛ دیگری می‌خواهد از تحصیل عالی برخوردار شود؛ و سومی هم به‌دنبال رشد و ارتقا در واحدی‌ست که متکفل جسورانه‌ترین آزمایش‌های فضایی‌ست. پذیرش قدرت مستقر بر سازمان و، به‌طور کلی، کشورشان، کاری می‌کند آن‌ها درون همان ساختارها نهایت تلاش‌شان را بکنند، از همه‌ی امکانات‌شان استفاده کنند، و با سخت‌کوشی و جان‌فشانی چنان خودشان را به‌ساختار تحمیل کنند، که ساختار نتواند آن‌ها را انکار کند. بدین‌ترتیب، در تاریخ آمریکا، به‌عنوان تنها کشوری که واقعاً از یک «قرارداد اجتماعی» آغاز شده‌است، هرگز شاهد یک انقلاب یا حرکت‌هایی از سنخ آن نیستیم؛ ژرف‌ترین و گسترده‌ترین تبعیض‌ها علیه سیاهان، با تلاش بی‌وقفه برای اصلاح ساختارهایی که وجودشان به‌عنوان واقعیتی خدشه‌ناپذیر مورد پذیرش قرار گرفته‌است، به‌وضعیتی تبدیل می‌شود که یکی از همان سیاهان به‌ریاست‌جمهوری همان ساختار می‌رسد.

اما در ایران، هنوز که هنوز است، هیچ نظمی را نمی‌پذیریم؛ زیرا از تاریخ‌مان آموخته‌ایم که هیچ نظمی پابرجا نمی‌ماند، قدرت‌ها گذرا هستند، و هیچ ساختاری دوام ندارد، و این بی‌اعتمادی به‌دوام قدرت در روان‌مان رسوب کرده‌است: برای همین هم به‌هیچ قدرتی گردن نمی‌نهیم، و اصلاً مفهومی به‌نام دولت را به‌رسمیت نمی‌شناسیم؛ از این رو، اِبایی از این نداریم که عنداللزوم ساختارها را واژگون کنیم، و سرنوشت را از سر بنویسیم ـــ روز از نو، روزی از نو. همین وضعیت را می‌توان در سازمان‌های کاری هم مشاهده کرد: غالباً تلاشی برای ارتقای وضعیت‌مان نمی‌کنیم، و بی‌کارگی و تنبلی‌مان را با تمسک به‌ظلمی که در حق‌مان می‌شود توجیه می‌کنیم؛ بی آن‌که بکوشیم خودمان را با خوب کارکردن به‌وضعیتی که ظالمانه می‌دانیم تحمیل و آن را درست کنیم. جالب است که خیلی اوقات خوب کارکردن را با برچسب‌هایی از قبیل «چاپلوسی» هم تقبیح می‌کنیم؛ زیرا تصویر ذهنی‌مان این است که قدرت‌های دنیوی فانی‌اند، و در این رفت‌وآمدهای خطرناک قدرت‌ها، تنها راه بقا آن است که کلاه‌مان را سفت بچسبیم، و از هر جای‌گاهی برای خودمان دُکانی بر پا کنیم: مثلاً برای تصویرگرفتن با یک مقام ِ باقی ِ خارجی.

این دقیقاً خلاف وضعیتی‌ست که در ایالات متحد مشاهده می‌شود؛ کشوری که مردمانش هر ساختاری را که قابل انتقاد بدانند اصلاح می‌کنند، ولی از آن ساختار بیرون نمی‌زنند: آن‌ها به‌این ساختار گردن نهاده‌اند، و هر تلاشی را درون این چارچوب سامان می‌دهند و، سرانجام، می‌توانند این چارچوب را دچار تحول کنند. در کشورهای غربی، این تصویر که قدرت گذراست اصلاً وجهی ندارد؛ زیرا دولت مدرن، به‌عنوان استخوان‌بندی ِ عرفی کلیسا، و تجلی اعلای قدرت، بنا به‌تعریف اساساً نمی‌تواند فانی باشد.

۰ ۱۶ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۵۴
محمدعلی کاظم‌نظری

یکی از عرصه‌های نسبتاً تازه‌ی سنجش افکار در سطح جهان، مطالعه و کاوش در داده‌های بزرگ (Big Data) است؛ داده‌هایی که ابعادی حیرت‌آور دارند و، از این رو، مطالعه‌ی علمی‌شان می‌تواند تصویر بسیار دقیق‌تری از نظرسنجی‌هایی عرضه کند که صرف‌نظر از سوگیری‌های محتمل‌شان، در بهترین حالت مبتنی بر نمونه‌گیری‌اند. کاوش در داده‌های بزرگی که هر لحظه به‌وسیله‌ی همه‌ی آدمیان تولید می‌شوند، بدون آن‌که ضرورتاً متأثر از این و یا آن پرسشی باشند که در نظرسنجی‌ها مطرح می‌شود، و یا از فضای عمومی جامعه تأثیر بپذیرند، می‌تواند تصویر بسیار دقیقی از آن‌چه در جامعه می‌گذرد به‌نمایش بگذارد.

به‌کارگیری این داده‌ها در ارزیابی نتیجه‌ی انتخابات چندی‌ست مرسوم شده‌است؛ به‌عنوان مثال، تحلیل میزان توجهی که پویش تبلیغاتی ترامپ در انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا برمی‌انگیخت، از طریق کاوش در داده‌های بزرگی که مثلاً در شبکه‌های اجتماعی تولید، و یا در موتورهای جست‌وجو جُسته می‌شد، برخلاف تمام نظرسنجی‌های معتبر و جز آن، به‌روشنی نشان می‌داد ترامپ پیروز انتخابات ریاست‌جمهوری‌ست و، مثلاً، شرم‌ساری عموم پاسخ‌دهندگان از این‌که بگویند نام‌زد موردنظرشان شخصی چون دونالد ترامپ است، یکی از عواملی بود که سبب می‌شد نتایج نظرسنجی‌ها برآورد درستی از دیدگاه عموم مردم به‌دست ندهد.

در ایران نیز، می‌توان با بررسی میزان جست‌وجوی کلیدواژه‌هایی مانند اسامی نام‌زدهای انتخابات در جست‌وجوگری مانند گوگل، برآورد نسبتاً دقیق‌تری از نتایج احتمالی انتخابات به‌دست داد. پیش‌فرض این روش آن است که میزان علاقه برای تحصیل اطلاعات درباره‌ی یک نام‌زد، نسبت مستقیمی با توجه عمومی بیش‌تر به‌او دارد، و این توجه بیش‌تر، می‌تواند منجر به‌رأی‌دادن به‌وی شود. اگرچه باید تأکید کرد که ضرورتاً یک تبیین منحصربه‌فرد برای گرایش‌های عمومی به‌یک شخص خاص وجود ندارد؛ با این حال، ملاحظه‌ی روندها و گرایش‌ها حامل اطلاعات مفیدی‌ست.

نکته‌ی مهم این‌جاست که به‌نظر می‌رسد بیش‌تر این جست‌وجوها از سوی کسانی انجام می‌شود که اصطلاحاً هنوز به‌تصمیم قطعی نرسیده‌اند؛ وگرنه هسته‌ی سخت حامیان هر دو جناح به‌تصمیم رسیده‌اند، و آن‌هایی که خصوصاً در جناح موسوم به«چپ» هنوز مردد هستند، اگر به‌روحانی رأی ندهند، اصلاً در انتخابات شرکت نخواهندکرد. باید توجه داشت که با توجه به‌افزایش ضریب نفوذ اینترنت، خصوصاً در بستر تلفن‌های هم‌راه، تعمیم برآوردهای حاصل از کاوش در داده‌های بزرگِ مثلاً حاصل از گوگل به‌کل جامعه، احتمالاً حاشیه‌ی خطای اندکی دارد؛ اگرچه دقت آن مشابه کشورهای توسعه‌یافته با ضریب نفوذ بالاتر اینترنت و فزون‌تربودن آگاهی‌های عمومی اینترنتی نیست.

باری، نمودار ذیل، نشان‌دهنده‌ی میزان جست‌وجوی نام چهار نام‌زد رقیب در گوگل، ظرف ۷ روز گذشته است: با این توضیح که رنگ‌های آبی و قرمز و زرد و سبز، به‌ترتیب مربوط به‌روحانی، رییسی، قالی‌باف، و جهان‌گیری‌اند. چنان‌که مشخص است، نقاط عطفی چون مناظره‌ی سوم، و یا اعلام کناره‌گیری قالی‌باف به‌سود رییسی، و یا نظیر این روی‌داد برای جهان‌گیری، به‌روشنی در این نمودار قابل تشخیص‌اند؛ اگرچه تکانه‌ی ناشی از کناره‌گیری قالی‌باف به‌وضوح شدیدتر از اعلام کناره‌گیری جهان‌گیری بوده‌است، که شاید ناشی از غیرمنتظره‌بودن کناره‌گیری اولی‌ست. یک نکته‌ی دیگر هم این است که برخلاف تلاش انتحاری قالی‌باف برای ایراد اتهام به‌تیم روحانی-جهان‌گیری، این قالی‌باف است که توجه‌ها را در مناظره‌ی سوم به‌خود جلب کرده‌است؛ احتمالاً برای آگاهی از این‌که پرونده‌ی ۱۳۸۴ او، که روحانی به‌صورتی سربسته اشارتی بِدان داشت، از چه‌قرار بوده‌است (برای مشاهده‌ی تصویر در ابعاد اصلی، این‌جا را ببینید).

روند ۷ روزه

نکته‌ی مهم این است که اگرچه کناره‌گیری قالی‌باف بخشی از نظرها را به‌سوی رییسی جلب کرده‌است، و میزان گرایش به‌او را طبعاً به‌نحو محسوسی افزایش داده‌است، اما گرایش به‌روحانی به‌صورتی کاملاً مستمر در حال افزایش است. روند افزایش تدریجی آراء روحانی و، هم‌چنین، شیب فوق‌العاده مثبت گرایش به‌قالی‌باف در حوالی مناظره‌ی سوم، که فوراً هم فروکش کرده‌است، در روند یک‌ماهه روشن‌تر است؛ با این توضیح که در روند یک‌ماهه، اثرگذاری کناره‌گیری قالی‌باف و جهان‌گیری لحاظ نشده‌است (برای مشاهده‌ی تصویر در ابعاد اصلی، این‌جا را ببینید).

روند یک‌ماهه

از این گذشته، بررسی دقیق‌تر نمودار ۷ روز گذشته نشان می‌دهد بخشی از آراء قالی‌باف، برخلاف میل محافظه‌کاران، به‌سبد رأی روحانی رفته‌است؛ چنان‌که شیب نمودار مربوط به‌روحانی، پس از این کناره‌گیری اندکی افزایش داشته‌است و، البته، با اعلام کناره‌گیری جهان‌گیری نیز، اگرچه گرایش به‌روحانی افزایش داشته‌است، اما به‌علت هم‌سانی سبد رأی این‌دو، افزایش چندان قابل ملاحظه نبوده‌است. به‌نقطه‌ی اوج نسبی نمودار جهان‌گیری در لحظه‌ی اعلام کناره‌گیری‌اش نیز توجه کنید.

بدین‌ترتیب، اگر نظیر این روند در روزهای آتی نیز ادامه داشته‌باشد، و اتفاق خاصی نیافتد، به‌احتمال زیاد روحانی برنده‌ی انتخابات خواهدبود؛ با این حال، این ارزیابی قطعی نیست، و کار هنوز خاتمه نیافته‌است. اگر حامیان روحانی در این فرصت باقی‌مانده بتوانند همین روند افزایش تدریجی را حفظ کنند و، حتا، کاری کنند یک نقطه‌ی بیشینه‌ی دیگر در این نمودار پدید آید، می‌توان به‌پیروزی روحانی امیدوارتر بود.

۱ ۲۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۲۷
محمدعلی کاظم‌نظری

لحظاتی پیش، محمدباقر قالی‌باف، با صدور این بیانیه، از رقابت‌های انتخاباتی به‌سود سیدابراهیم رییسی کناره‌گیری کرد؛ اتفاقی که می‌توان چندخطی درباره‌اش نوشت.

تحلیل من این بود که با توجه به‌نتایج نظرسنجی‌ها، و عمل‌کردی که دو سوی نبرد ـــ تیم روحانی-جهان‌گیری از یک‌سو، و تیم رییسی-قالی‌باف از سوی دیگر ـــ در پیش گرفته‌بودند، روی‌کرد هر دو جناح آن است که انتخابات این‌بار یک‌مرحله‌ای نیست؛ لذا می‌باید ریزش آراء هر دو جناح را با پیش‌بینی «کاندیدای پوششی» جبران کرد. این تحلیل البته درست بود؛ چنان‌که اگر هر دو تیم بر جای می‌ماندند، احتمال رفتن انتخابات به‌دور دوم نیز بالا می‌بود، اما دو اتفاق باعث شد احتمال یک‌مرحله‌ای‌شدن انتخابات بالا برود و، از همین رو، قالی‌باف به‌سود رییسی کنار برود، تا شانس پیروزی رییسی افزایش یابد.

نخستین اتفاق، عمل‌کرد خیره‌کننده‌ی تیم روحانی-جهان‌گیری در مناظره‌ی سوم بود، که در مقاطعی با کمک‌های متین هاشمی‌طبا هم‌راه می‌شد؛ در مقابل، نه‌تنها یار کمکی تیم رییسی-قالی‌باف (میرسلیم) عمل‌کردی به‌غایت ضعیف داشت، کوشش قالی‌باف برای اتهام‌زنی به‌تیم مقابل راه به‌جایی نبرد و، در مقابل، پاتک‌های سهم‌گینی نیز دریافت کرد: تا جایی که علاوه بر کلیدواژه‌ی «گازانبر»، وصف «لوله» نیز داغی تازه بر دل او نشاند؛ آن هم در حالی که لطمه‌ی عبارت «من سرهنگ نیستم، من حقوق‌دان هستم» بر روان او، تا همین مناظره‌ی آخر هم باقی بود ـــ تا جایی که یک‌جا صراحتاً به‌آن اشاره کرد. اتفاق دوم نیز، صدور پیام سیدمحمد خاتمی در حمایت از روحانی بود؛ نظیر همان پیامی که در چند روز مانده به‌انتخابات ۹۲، تبدیل به‌یکی از عوامل تعیین‌کننده‌ی پیروزی روحانی شد.

چنان‌که گفتم، کناره‌گیری قالی‌باف نشان می‌دهد تحلیل محافظه‌کاران این شده‌است که با توجه به‌اتفاق‌های یادشده، محتمل است نتیجه‌ی انتخابات در دور اول معلوم شود و، طبعاً، ریاست‌جمهوری روحانی تداوم یابد؛ از این رو، لازم آمده‌است که آراء محافظه‌کاران تجمیع شود، تا بلکه شانسی هرچند اندک برای پیروزی‌شان متصور باشد، و یا در بدترین حالت برای‌شان، برتری روحانی شکننده باشد، تا هم‌چنان بتوانند چوب لای چرخ دولت او کنند. با این حال، برخلاف تصور محافظه‌کاران، بعید است که این تجمیع رخ دهد.

بخش چشم‌گیری از آراء قالی‌باف را کسانی تشکیل می‌دادند که هم‌دلی چندانی با روحانی نداشتند، ولی با به‌خاطرداشتن عمل‌کرد ۱۲ساله‌ی قالی‌باف در مقام شهردار تهران، و عمرانی که او در این سال‌ها، صرف‌نظر از مضاری که برای تهران داشت، در این شهر انجام داد، دل در گروی توسعه‌ی این سرزمین داشتند. به‌عبارت دیگر، بخش غالب حامیان قالی‌باف به‌تجربه‌ی مدیریتی قالی‌باف دل بسته‌بودند، که از دید آن‌ها در تهران جواب داده‌بود، و امید داشتند در ایران نیز تکرار شود؛ چیزی که آن را در مدیریت روحانی مفقود می‌دانستند.

بدین‌ترتیب، عمده‌ی حامیان قالی‌باف، درست در نقطه‌ی مقابل حامیان رییسی‌اند، که نوعاً متشکل از بدنه‌ی اصلی محافظه‌کاران و، بعضاً، نومحافظه‌کارانی هم‌چون اعضای جبهه‌ی پای‌داری‌اند، که اعتقادی به‌توسعه به‌معنای مرسوم آن ندارند، و در مورد همه‌ی اموری که عقل عُرفی بشر بِدان دست یافته‌است، بد نمی‌دانند از اختراع چرخ بیاغازند. نکته‌ی مهم این است که این بخش عمده که به‌آن اشاره کردم، اصلاً نمی‌تواند دل به‌بی‌تجربگی رییسی ببندد؛ وَلو این‌که قالی‌باف آن‌ها را به‌رأی‌دادن به‌او تحریض کند. از این رو، برخلاف تصور، آب دو جریان حامی قالی‌باف و رییسی، کم‌تر ممکن است به‌یک جوی سرازیر شود؛ چنان‌که روشن است فاصله‌ی میان هواداران قالی‌باف، با رأی‌دادن به‌روحانی، بسیار کم‌تر از این حرف‌هاست.

لذا برخلاف تصور محافظه‌کارانی که قالی‌باف را وادار به‌کناره‌گیری کردند (تعمداً این ترکیب را استفاده می‌کنم؛ زیرا کاندیداتوری سه‌باره‌ی قالی‌باف، که احتمالاً برای آخرین‌بار هم روی داد، و عمل‌کرد انتحاری او در جریان مبارزات انتخاباتی، اصلاً نمی‌تواند دلالتی بر این داشته‌باشد که او خودْ تصمیم به‌کناره‌گیری گرفته‌باشد)، رأی قالی‌باف به‌سبد رییسی ریخته نخواهدشد و، دست‌کم، بخش قابل‌توجهی از حامیان قالی‌باف به‌روحانی متمایل خواهندشد؛ زیرا اگرچه ممکن است تصور نادقیقی از عمل‌کرد روحانی در ذهن بخش عمده‌ای از حامیان قالی‌باف وجود داشته‌باشد، اما آن‌ها به‌روشنی می‌دانند که پیشینه‌ی مدیریتی رییسی تهی‌تر از آن است که بتوان بر آن تکیه کرد.

این البته هنر اعتدالیون، و نه اصلاح‌طلبان، است، که مبارزه را در روزهای آتی به‌طور جدی ادامه دهند، و بکوشند سبد رأی قالی‌باف را به‌سوی خود جذب کنند؛ نشر پیام خاتمی، تلاش بیش‌تر جهان‌گیری برای جذب آراء مرددها و، تَبَعاً، کناره‌گیری او به‌سود روحانی، پس از بهره‌گیری از تمام فرصت‌های تبلیغاتی و، البته، پیش از آن‌که دیر شود، و حرکت روحانی با آغوشی گشوده برای حامیان منصف قالی‌باف، تمام آن‌چیزی‌ست که برای هشت‌ساله‌کردن دولت روحانی لازم است.

۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۶:۰۷
محمدعلی کاظم‌نظری

حالا که بحث از متن و حاشیه و اصول و فروع مناظره‌ی سوم داغ است و، احتمالاً، در هیاهوی موضع‌گیری‌ها و منازعات جنجالی این مناظره، برخی اظهارات مهم گم خواهدشد، خوب است این وعده‌ی روحانی در این‌جا درج شود و ماندگار باشد؛ وعده‌ای که مهم‌ترین و بزرگ‌ترین وعده‌ای‌ست که یک نام‌زد انتخابات ریاست‌جمهوری در تاریخ ایران بر زبان آورده‌است، و جالب است که تا این لحظه، کسی آن را پررنگ نکرده‌است ـــ این بسا کم‌تر کسی آن را جدی گرفته‌باشد؛ الله اعلم.

باری؛ روحانی در این آخرین مناظره، در بخشی که به‌جمع‌بندی اختصاص داشت و، قاعدتاً، محل بیان مهم‌ترین دیدگاه‌هایی بود که هریک از نام‌زدهای می‌خواستند در ذهن مردم ماندگار شود، چنین عبارتی را بر زبان آورد (مأخذ این نقل‌قول این‌جاست؛ اگرچه «فارس» خبرگزاری‌ای مخالف روحانی‌ست، ولی این عبارت را عیناً منتقل کرده‌است):

بنده اکنون به‌ملت ایران می‌گویم که آمادگی دارم در چهار سال بعد، غیر از تحریم‌های هسته‌ای، که در این چهار سال برداشتم، مابقی تحریم‌های ملت ایران را هم به‌خوبی و با قدرت بردارم.

من بعید نمی‌دانم روحانی کاملاً احساساتی شده و این اظهارات را بیان کرده‌باشد؛ زیرا در حالت عادی سخت است چنین وعده‌ی بزرگی را، که روشن است مستلزم چه‌دگرگونی‌های شگرفی‌ست، به‌مردم داد. تحریم‌های باقی‌مانده تحریم‌هایی‌اند که از مغایرت ادبیات جمهوری‌اسلامی با ادبیات مستقر بر جهان ناشی می‌شوند؛ اگرچه برجام، با تمهید انضمام ایران به‌نظم جهانی، و پذیرش این امر از سوی مجموعه‌ی نظام، که ضامن حفظ امنیت کشور در برابر دست‌اندازی‌های نظامی و غیرنظامی بیگانگان، می‌تواند یک قطع‌نامه‌ی شورای امنیت، و نه دانش هسته‌ای، باشد، به‌نوعی موجد تغییر در ادبیات نظام شده‌است، ولی برداشته‌شدن تحریم‌های غیرهسته‌ای ـــ از قبیل تحریم‌های موشکی و یا حقوق‌بشری ـــ کاری نیست که یک رییس‌جمهور، هرقدر قدرت‌مند، به‌تنهایی بتواند آن را انجام دهد.

این تحریم‌ها، ناشی از بنیادی‌ترین ویژگی‌های جمهوری‌اسلامی‌اند، که خوب یا بد، با نظم مستقر بر جهان سازگاری چندانی ندارد؛ این‌که حکومتی بخواهد هرگونه خود مایل است امنیت ملی خود را تضمین کند و، ضرورتاً، تن به‌اقتضائات نظم جهانی برای حفظ امنیت خود ندهد، و چنان با ایالات متحد ناسازگار باشد، که آماج مجموعه‌ای از شدیدترین تحریم‌های یک‌جانبه‌ی این کشور واقع شود، تا همه‌ی اجزاء کشور زیر تحریم برود، و همه‌ی الزامات قانونی‌اش زیر ذره‌بین حقوق بشر باشد (فقط یک‌لحظه وضعیت حقوق بشر را در ایران با عربستان مقایسه کنید، و به‌خاطر بیاورید عربستان نه‌تنها با تحریمی در زمینه‌ی حقوق بشر مواجه نیست، که عضو شورای حقوق بشر سازمان ملل متحد هم هست، و یکی از اصلی‌ترین هم‌پیمان‌های آمریکا در منطقه‌ی ما)، ناگزیر سبب می‌شوند بوی ناسازگاری از جمهوری‌اسلامی به‌مشام برسد، و مهیای تحریم باشد. عجالتاً کاری به‌ریشه‌های تاریخی این مغایرت نداریم، که می‌توان به‌خوبی نشان داد این ویژگی‌ها ذاتیِ ایرانی‌جماعت‌اند، که می‌خواهد استقلال داشته‌باشد و، حتا، حاکم نسبتاً وابسته‌ای چون محمدرضا پهلوی هم بر همین مدار حرکت می‌کرد، و این سنجه را تا خیلی پیش‌تر هم می‌توان در تاریخ ایران جُست.

حالا این‌که شخصی چون حسن روحانی بخواهد این منطق را وارونه کند، و از دری با جهان وارد شود که همه‌ی تحریم‌های غیرهسته‌ای هم مرتفع شود، مستلزم این است که کل ساختار جمهوری‌اسلامی، هم‌نوا با روحانی، ادبیاتی دیگرگون را دنبال کند، که موجب استحاله‌ای در نظام جهانی باشد؛ این‌که واقعاً چنین چیزی ممکن است، البته نیازی به‌چون‌وچرا ندارد: خود بنده بارها نوشته‌بودم که برجام سرآغازی بر پایان ادبیاتی از جنس آن است که ذکرش رفت، این‌که روند این خاتمه چگونه است، می‌تواند محل مناقشه باشد و، البته، این‌که روحانی بخواهد کل این روند را پیش ببرد (با فرض این‌که وعده‌ی موضوع این نوشتار را آگاهانه بر زبان جاری کرده‌باشد)، ضمناً دالّ بر این است که او در سودای جای‌گاهی فراتر از ریاست‌جمهوری‌ست، و این انتخابات را درآمدی بر آن می‌بیند؛ درآمدی که پیروزی در آن را نیز چنان قریب می‌بیند که چنین وعده‌ی غریبی بدهد.

۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۱۹
محمدعلی کاظم‌نظری

نظرسنجی ایسپا

نتایج تازه‌ترین نظرسنجی مرکز افکارسنجی دانش‌جویان ایران، که تصویر آن را در بالا می‌بینید، و نظرسنجی‌های مداوم و به‌نسبت معتبر آی‌پو نیز با آن هم‌بستگی قابل‌توجهی دارد، مؤید همان چیزی‌ست که پیش‌تر نوشته‌بودم، و در آن گفته‌بودم مجموعه‌ی راه‌بردها و راه‌کارهای طرفین اصلی نبرد ـــ تیم روحانی-جهان‌گیری از یک‌سو، و تیم رییسی-قالی‌باف از سوی دیگر ـــ نشان‌دهنده‌ی آن است که برآورد هر دو تیم آن است که هیچ‌یک از نام‌زدهای اصلی این نبرد توان ایجاد آن اجماعی را ندارد که بتواند کار انتخابات را در یک‌مرحله یک‌سره کند؛ لذا مفهومی به‌نام «کاندیدای پوششی» مطرح شده‌است، که جبران‌کننده‌ی آرائی‌ست که ممکن است از هریک از اعضای تیم‌ها ریزش کند و، به‌علاوه، از تعلق‌گرفتن آراء ریخته به‌سبد رأی تیم رقیب هم جلوگیری می‌کند.

نتایج این نظرسنجی، البته، می‌تواند تبیین‌کننده‌ی چرایی برخی موضع‌گیری‌ها در روزهای اخیر هم باشد؛ این‌که چرا روحانی به‌سوی موضع‌گیری‌های هیجانی متمایل شده‌است، ناشی از آگاهی از همین نظرسنجی‌هاست. در واقع، روحانی به‌نیکی می‌داند اقبال عمومی به‌او در انتخابات سال ۹۲ ناشی از سه عامل اصلی بود: حمایت هاشمی، حمایت خاتمی، و موضع‌گیری صریح او علیه روی‌کرد معهود پرونده‌ی هسته‌ای، که البته به‌نظر می‌رسد با اطلاع از مذاکرات پشت‌پرده‌ی هسته‌ای با آمریکایی‌ها و، در نتیجه، در راستای روی‌کرد عمده‌ی نظام برای حل مسئله‌ی هسته‌ای صورت گرفت. این سه عامل، در مجموع، به‌هم‌راه وعده‌هایی که در جهت آزادی زندانیان سیاسی و محصوران می‌داد، سبب شد فاصله‌ی معناداری با ساخت سیاسی قدرت در اذهان مردم پدید آورَد، و همین عامل هم باعث شد بتواند این تصویر را عموماً جا بیاندازد که پدیده‌ای متفاوت و مغایر با همه‌ی دیگرانی‌ست که برای رسیدن به‌جای‌گاه ریاست‌جمهوری می‌جنگند.

روحانی این‌بار هم در حال بهره‌برداری از همان روش است؛ البته آشکار است که با توجه به‌این‌که به‌هرحال ۴ سال رییس‌جمهور بوده‌است، لازم است ادبیات تندتری در موضع‌گیری در پیش بگیرد، که همان فاصله‌ی پیروزی‌بخش را ایجاد کند: همان فاصله‌ای که احمدی‌نژاد با نام‌نویسی در انتخابات و موضع‌گیری‌های تندِ دوپهلو کوشید ایجادش کند، ولی با ردصلاحیت در پیش‌برد آن ناکام ماند. به‌عبارت دیگر، روحانی می‌داند در فضای هیجانی مبارزه‌های انتخاباتی، که جلوه‌ای از بازار سیاست است، که راه فروش یک کالا در آن، هم‌چون هر بازاری، از تبلیغ مناسب آن می‌گذرد، و نه لزوماً کیفیت خوب آن، نمی‌تواند با تکیه بر عمل‌کرد خود (صرف‌نظر از این‌که خوب است یا بد) رأی جمع کند؛ لذا باید به‌تندی ِ فضا دامن بزند، تا بتواند اتفاقی را که در ۹۲ افتاد تکرار کند، و در همان مرحله‌ی نخست کار را تمام کند.

واقعیت آن است که رفتن انتخابات به‌دور دوم اصلاً به‌سود روحانی و یا جریان‌هایی که او نمایندگی می‌کند نیست: چنان‌که در نتایج این نظرسنجی هم دیده می‌شود، ایده‌ی کاندیدای پوششی چنان جا افتاده‌است که حتا عمل‌کرد به‌نسبت مناسب جهان‌گیری در مبارزات، خصوصاً در مناظره‌ی اول نیز، نتوانسته فاصله‌ی چشم‌گیری میان او و نام‌زدهای بی‌اهمیتی مانند میرسلیم یا هاشمی‌طبا ایجاد کند؛ در حالی که در سوی مقابل هر دو کاندیدا چنان جدی وارد میدان شده‌اند که آراء میان‌شان تقسیم شده‌است، و با این وضعیت اگر انتخابات به‌دور دوم برود، تیم پیروز همان زوج رییسی-قالی‌باف خواهدبود، که در دور دوم پشت یک‌دیگر خواهندایستاد؛ نه زوج روحانی-جهان‌گیری، که فاصله‌ی آراءشان فوق‌العاده زیاد است، و جهان‌گیری رأیی جمع نکرده که به‌سبد دور دوم روحانی بریزد.

صرف‌نظر از این‌که احتمال وقوع روی‌دادهایی نظیر حمایت هاشمی و خاتمی در روزهای آخر مبارزات انتخاباتی ۹۲ از روحانی، و کناره‌گیری عارف در حمایت ضمنی از او، که ورق را در لحظات آخر به‌سود او برگرداند، بسیار اندک است، زیرا هاشمی به‌رحمت خدا رفته‌است، و تکرار موضع‌گیری‌های خاتمی و حضور پررنگ‌تر او در رسانه‌ها، از اثرگذاری و موج‌سازی رسانه‌ای‌اش تا اندازه‌ی زیادی کاسته‌است، روحانی برای پیروزی در انتخابات پیش رو، که حتماً باید در مرحله‌ی نخست کار را تمام کند، وگرنه در دور دوم به‌احتمال زیاد شکست خواهدخورد، نباید بکوشد تصویر غیریت خود را از هیئت حاکم در اذهان مردم حک کند؛ بلکه باید تعلق دیگران را به‌این هیئت به‌اثبات برساند. به‌بیان دیگر، این‌که روحانی به‌تندی موضع می‌گیرد و، مثلاً، در فیلم تبلیغاتی‌اش ـــ تعمداً ـــ کاری می‌کند با سانسور روبه‌رو شود، ناتوان از برساختن این تصویر پراهمیت و پیروزی‌ساز در ذهن مردمان است که «با بقیه فرق می‌کند». او چهار سال رییس‌جمهور بوده، و فقط رییس‌جمهوری چون خاتمی‌ست که می‌تواند تا ابد متفاوت از دیگران باشد؛ زیرا در تمام دوران ریاست‌جمهوری‌اش با مشکلاتی به‌مراتب حادتر از مشکلاتی که روحانی با آن روبه‌رو بود دست‌وپنجه نرم می‌کرد، و هم‌اینک نیز ممنوع‌التصویر است.

لذا روحانی نمی‌تواند خود را از «آن‌ها» متمایز کند؛ بنابراین، باید وجهه‌ی همتش را این قرار دهد که بگوید دیگران همه از یک قماش‌اند: او می‌تواند حملاتش را به‌رییسی تشدید کند، که در سکوت در حال افزودن بر آراء خود است، و سابقه‌ی قضایی و تولیتی او را به‌چالش بکشد، و می‌تواند به‌چالش‌کشیدن قالی‌باف را به‌جهان‌گیری بسپارد، که هم از سایه‌ی او خارج شود و، با زدودن تصویر «کاندیدای پوششی»، آراء بیش‌تری را به‌خود جذب کند، و هم از آراء قالی‌باف هرچه بیش‌تر بکاهد. جهان‌گیری نیز باید همان روش مناظره‌ی اول را در پیش بگیرد، که محور آن، اثبات تعلقش به‌گفت‌مانی متمایز به‌نام اصلاح‌طلبی بود، و با بیان سوابق اصلاح‌طلبانه‌اش، بکوشد آراء هرچه بیش‌تری از مرددها را به‌خود جلب کند.

۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۵۷
محمدعلی کاظم‌نظری

کم‌تر از سه‌هفته به‌برگزاری دوازدهمین دوره‌ی انتخابات ریاست‌جمهوری باقی مانده‌است، و صحنه‌ی این رقابت، از همیشه مبهم‌تر است: آرایش نیروها چندان روشن نیست، و صف‌بندی جناح‌ها تیره‌وتار است؛ آن‌چنان که حتا چندان روشن نیست شانس چه‌کسی برای پیروزی از همه بیش‌تر است. در این نوشته می‌کوشم پرتویی بر صحنه‌ی مبهم انتخابات بیافکنم، تا بتوانیم پدیده‌های آن را بهتر ببینیم و فهم کنیم.

احتمالاً اصلی‌ترین واقعیتی که بتواند کمک‌حال تحلیل‌مان باشد، موضوع نوظهور «کاندیدای پوششی»ست؛ مفهومی که تا پیش از این انتخابات، کم‌تر از آن شنیده‌بودیم. از ابتدا و، با نام‌نویسی و تأیید صلاحیت توأمان روحانی و جهان‌گیری، از یک‌سو، و رییسی و قالی‌باف، از سوی دیگر، روشن شد هریک از دو جناح اصلی سپهر سیاسی کشور، با دو نام‌زد در انتخابات شرکت می‌کنند؛ حتا بقایی نیز، اگرچه در ابتدا منفرد بود، اما در روز نام‌نویسی، با نام‌نویسی قابل‌انتظار احمدی‌نژاد تشکیل یک تیم داد ـــ درباره‌ی چرایی نام‌نویسی این دونفر، ردصلاحیت‌شان، و تحلیل واکنش‌شان به‌این امر، در فرصت دیگری باید نوشت.

توجیه رسانه‌های حامی هر دو جناح، خصوصاً حامیان روحانی، این بود که کاندیدای پوششی تمهیدی برای عمل‌کرد بهتر در مناظره‌هاست، و در پایان رقابت‌ها، یکی از نام‌زدهای این دو تیم به‌سود دیگری کنار می‌رود؛ در حالی که بعداً معلوم شد دست‌کم در تیم رییسی ـ قالی‌باف قرار نیست کسی به‌سود دیگری کنار برود. صرف‌نظر از دو کاندیدای فرعی این نزاع (میرسلیم و هاشمی‌طبا، که یادآور حضور شگفت‌انگیز غرضی در انتخابات گذشته‌اند)، عمل‌کرد جهان‌گیری در مناظره‌ی نخست آن‌چنان چشم‌گیر بود، که حتا در ادعای کناره‌گیری او به‌سود روحانی شائبه پدید آورد؛ خصوصاً آن‌که جهان‌گیری، البته با وجود تمجیدها و حمایت‌هایش از روحانی، صراحتاً سبد رأی خود را از روحانی جدا کرد و، در حالی که روحانی خط میانه‌ی دو جناح را دنبال می‌کند، جهان‌گیری رسماً خود را اصلاح‌طلب خواند و، با وجود ممنوعیت مبهم نام‌بردن از رییس دولت اصلاحات در رسانه‌های کشور، از خاتمی یاد کرد. در واقع، عمل‌کرد جهان‌گیری در مناظره آن‌چنان درخشان و، در مقابل، عمل‌کرد روحانی آن‌چنان معمولی و ضعیف بود، که نه‌تنها فرضیه‌ی پوششی‌بودن جهان‌گیری را تضعیف کرد، بلکه حتا این فرضیه را به‌میان آورد که اگر بحث بر سر پوششی‌بودن و کناره‌گیری یکی به‌سود دیگری باشد، گویی این جهان‌گیری‌ست که کاندیدای اصلی‌ست.

اما این همه‌ی ماجرا نیست؛ چنان‌که با وجود اثر قابل‌توجه مناظره در همه‌جای دنیا بر نتیجه‌ی انتخابات، اصل موضوع صندوق رأی است، و برآوردی که جناح‌های شرکت‌کننده در انتخابات از آرائی که در آن ریخته می‌شود دارند. واقعیت این است که کاندیدای پوششی، با وجود تمام آن‌چه رسانه‌ها می‌نویسند و می‌گویند، بیش از هر چیز نشان‌دهنده‌ی آن است که هیچ‌یک از جناح‌های حاضر، احتمال پیروزی نام‌زد موردنظرشان را در دور نخست انتخابات نمی‌دهند، و برآورد قطعی ولی ناگفته‌ی‌شان این است که انتخابات در این دوره به‌مرحله‌ی دوم می‌رود، و این برآوردی نیست که نیازمند دانش و یا بینش ویژه‌ای باشد: حتا نظرسنجی‌هایی که در اختیار همگان قرار دارد نیز، نشان از کاهش شدید محبوبیت روحانی و، البته، شانس اندک رقبای او از جناح‌های دیگر، برای شکست‌دادنش در یک‌مرحله، دارند؛ چه رسد به‌نظرسنجی‌هایی که نهادهای خاص انجام می‌دهند، و قصه‌ی آن‌ها از قُماش دیگری‌ست.

فضایی که در انتخابات ۹۲ روحانی را به‌پیروزی رساند، بیش از هر چیز حاصل زمینه‌چینی برای مذاکراتِ منتج به‌برجام بود، که بیرون از چارچوب رسمی دولت دهم، در جریان مذاکرات مستقیم با ایالات متحد انجام شده‌بود؛ به‌عبارت دیگر، روحانی برآیند خواست مردم برای «چرخش توأمان چرخ‌های سانتریفیوژ و زندگی‌های‌شان»، و خواست نظام برای حل معضل هسته‌ای بود ـــ او تنها شخصی بود که می‌توانست نقطه‌ی تلاقی این دو خواست باشد؛ تنها شخصی که این نیاز دوسویه را پدیدار و برجسته کرد، و روی آن مانور داد، و تنها شخصی که پیشینه‌ی قابل‌قبولی در مذاکرات هسته‌ای داشت؛ و این تلاقی خود را بیش از هر چیز در این نشان داد که با فاصله‌ی اندکی از شروع به‌کار دولت روحانی، مسئولیت کامل پرونده‌ی هسته‌ای، از دبیرخانه‌ی شورای عالی امنیت ملی، به‌وزارت امور خارجه محول شد.

اما این فضا هم‌اینک تا حد زیادی کم‌رنگ شده‌است و، اگرچه بنای نظام هم‌چنان بر این است که برجام را دقیقاً اجرا کند (چنان‌که هیچ‌یک از نام‌زدها اصلاً در این‌باره حرفی نمی‌زند و، به‌عنوان مثال، شخصی چون سعید جلیلی، اصلاً نام‌زد نمی‌شود)، اما اکنون هم ملت و هم نظام نیازمند شخصی نیستند که مسئله‌ی هسته‌ای را حل کند؛ بلکه می‌خواهند شخصی روی کار باشد که برجام را موبه‌مو اجرا کند، و معضلات ناشی از تحریم‌ها و مسائل دیگر را حل کند ـــ روشن است که چنین شخصی ضرورتاً روحانی نیست؛ لذا شانس او برای پیروزی یک‌مرحله‌ای شدیداً افت می‌کند، و این افت، در کنار کاهش محبوبیت وی، راه‌کار کاندیدای پوششی را پدید می‌آورد؛ کاندیدایی که آن‌چنان درخشان عمل می‌کند که نه‌تنها آراء ریخته را جمع می‌کند، بلکه مانع از این هم می‌شود که محبوبیت روحانی بیش از این سقوط کند.

در جناح مقابل نیز، محافظه‌کاران می‌دانند نه رییسی و نه قالی‌باف، با تمام شعارهای عجیب‌شان از منظر علم اقتصاد، نمی‌توانند حائز اکثریت مطلق آراء مردم شوند؛ سبد رأی قالی‌باف آن‌چنان متزلزل است که از ۸۴ بدین‌سو نتوانسته او را به‌ریاست‌جمهوری برساند؛ رییسی هم چونان هندوانه‌ی دربسته‌ای‌ست که صداهای خوش‌آیندی از درون آن به‌گوش نمی‌رسد و، خصوصاً، بی‌توجهی او به‌منصبی معنوی که در آن می‌باید مشغول خدمت به‌زائران حضرت رضا (روحی فداه) باشد، و رقابت سیاسی‌اش برای دست‌یابی به‌یک مقام دنیوی، قطعاً بخش مهمی از رأی‌دهندگان به‌محافظه‌کاران را دل‌سرد می‌کند.

لذا محافظه‌کاران نیز سازوکار نحیف ولی پرسروصدای جمنا را در مُحاق می‌گذارند، و تن به‌کاندیداتوری هم‌زمان رییسی و قالی‌باف می‌دهند؛ بدین‌ترتیب، دو تیم در این صحنه مقابل یک‌دیگر صف‌آرایی می‌کنند، تا در شرایطی که هیچ‌یک از دو تیم نمی‌تواند پیروز یک‌مرحله‌ای انتخابات باشد، هریک از بازی‌کنان دو تیم، بتواند ریزش آراء کاندیدای دیگر تیم را جذب خود کند، تا رقابت مرحله‌ی دوم هم‌چنان میان دو تیم باشد، نه این‌که دو عضو یک‌تیم به‌مرحله‌ی بعد بروند: جهان‌گیری جذب‌کننده‌ی آراء ریخته‌ی روحانی‌ست، و با برپاکردن شور در مناظره، می‌خواهد حتا پای ناراضیان اصلاحات را نیز به‌صندوق بکشاند؛ قالی‌باف و رییسی نیز، هم‌گام با یک‌دیگر ضعف‌های‌شان را جبران می‌کنند.

بدین‌ترتیب، کاندیدای پوششی کلید حل معمای صحنه‌ی انتخاباتی‌ست که بیش از همیشه مبهم است؛ انتخاباتی که یکی از مهم‌ترین انتخابات‌های تاریخ معاصر ایران است، و نتایج آن بسیار دیرپا خواهدبود: رییس‌جمهوری که از این انتخابات پیروز بیرون آید، نقش مهمی در تحولاتی خواهدداشت که تا پایان سده‌ی ۱۴ خورشیدی در ایران به‌وقوع خواهدپیوست.

۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۴۴
محمدعلی کاظم‌نظری

مرکز پژوهش‌های مجلس شورای اسلامی، یکی از نهادهای دولتی (به‌معنی اعم) انگشت‌شماری‌ست که کارویژه‌ی خود را تقریباً به‌خوبی و درستی دنبال می‌کند و، از این رو، در «پژوهش»های خود، متأثر از پسند این جناح و آن جناح عمل نمی‌کند؛ حتا اگر برخی رسانه‌های خارجی، در مواردی، از گزارش‌های پژوهشی این مرکز بهره‌برداری‌های موردنظر خودشان را بکنند. اصلی‌ترین خوبیِ گزارش‌های مرکز پژوهش‌ها آن است که این اَسناد همگی بر تارنمای آن قابل دست‌رسی عمومی‌اند؛ چنان‌که پای‌گاه‌داده‌ی نسبتاً جامعی از قوانین، مقررات، طرح‌ها، و لوایح نیز در تارنمای آن قرار دارد.

تازه‌ترین گزارشی که این مرکز درباره‌ی اقتصاد ایران منتشر کرده‌است، از این‌جا قابل دست‌رسی‌ست؛ گزارشی که خصوصاً در شرایط این روزها، و روزهایی که به‌زودی خواهندآمد، به‌شدت کمک‌حال رأی‌دهندگانی‌ست که می‌خواهند فارغ از هیاهوهای سیاسی، تصویر روشنی، دست‌کم در خصوص شرایط اقتصادی کشور، در دست داشته‌باشند، و جنجال‌های رسانه‌های این‌وَری و آن‌وَری، که غالباً براساس منابع بودجه‌ای‌شان می‌توانند هر چیزی را به‌خلق‌الله حُقنه کنند، اثرگذاری کم‌تری بر دیدگاه‌شان داشته‌باشد. خواندنِ دست‌کم چکیده‌ی این سند، نشان می‌دهد برخلاف تصویری که ارائه می‌شود، آن‌چه اعداد و ارقام نشان می‌دهند، بیش‌تر با آن‌چه مردم با گوشت و خون‌شان حس می‌کنند مطابقت دارد؛ نظیر همان فاجعه‌ای که این‌جا درباره‌اش سخن گفتیم، و کسی جدی‌اش نمی‌گیرد؛ سهل است: بعید است اصلاً کسی از آن خبر داشته‌باشد.

درباره‌ی تازه‌ترین گزارش مرکز پژوهش‌ها، چند نکته را می‌توان نوشت:

  • رشد اقتصادی ۹ماهه‌ی سال ۱۳۹۵، براساس اعلام بانک مرکزی ۱۱/۶درصد، و براساس اعلام مرکز آمار ایران ۷/۲درصد است؛ این در حالی‌ست که براساس نتیجه‌گیری این گزارش، این شاخص برابر با ۸/۹درصد است. به‌بیان ساده، هیچ نظام آماری یک‌دستی در ایرانِ امروز وجود ندارد و، در نتیجه، اساساً برنامه‌ریزی در ایران ممتنع است.
  • بخش عمده‌ی ۸/۹درصد رشد اقتصادی اعلامی مرکز پژوهش‌ها، مربوط به‌افزایش صادرات نفت است، که معادل ۶/۱ درصد است و در نتیجه‌ی برجام به‌دست آمده‌است؛ یعنی اگر سهم نفت را از رشد اقتصادی کنار بگذاریم، رشد اقتصادی کشور در این سال تنها ۲/۸درصد بوده‌است.
  • برای پنجمین سال متوالی، رشد بخش ساخت‌مان منفی بوده‌است؛ یعنی در سال ۱۳۹۵، بخش ساخت‌مان ۱۵/۸درصد کوچک‌تر شده‌است؛ مرکز پژوهش‌ها، درباره‌ی این رشد منفی، به‌طور نگران‌کننده‌ای می‌نویسد که «می‌تواند منجر به‌کاهش ظرفیت‌های اقتصادی ملی برای تحقق رشد اقتصادی سال‌های آتی و نهادینه‌شدن رشد پایین اقتصادی شود» (صفحه‌ی ۲).
  • رشد منفی بخش ساخت‌مان، صرف‌نظر از کاهش سرمایه‌گذاری‌های بخش خصوصی، ناشی از کاهش میزان تحقق هزینه‌های عمرانی دولت در پایان سال گذشته نیز بوده‌است؛ بدین‌ترتیب، برخلاف روند صعودی‌ای که درآمد دولت از محل صادرات نفت تجربه کرده‌است، سرمایه‌گذاری‌های زیربنایی آن کاهشی ۱۵/۲درصدی را تجربه کرده‌است، و پرسش این‌جاست که درآمدهای دولت صرف چه‌چیز مهم‌تری شده‌است: پرداخت‌های خیره‌کننده به‌پزشکان؟
  • اما جالب‌ترین بخش این گزارش، بخشی‌ست که درآمد ملی ایرانیان را، به‌عنوان یکی از بهترین شاخص‌های رفاه اجتماعی، برآورد کرده‌است؛ زیرا این شاخص، از سال ۱۳۹۳، از نماگرهای بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران حذف شده‌است، و معلوم نیست چرا. اوج درآمد ملی به‌قیمت ثابت سال ۱۳۸۳، از ۱۳۸۴ بدین‌سو، در سال ۱۳۹۰ بوده‌است، و این درآمد از آن سال تاکنون همواره کاهش داشته‌است؛ اگرچه مرکز پژوهش‌های برآورد کرده‌است این شاخص در سال ۱۳۹۵ رشدی ۱۰/۱درصدی را تجربه کند؛ با این وجود، «هم‌چنان فاصله‌ی درآمد ملی کشور با درآمد سال ۱۳۹۰ قابل‌توجه است. نتایج محاسبات نشان می‌دهد در صورتی که رشد اقتصادی ۸درصدی هدف برنامه‌ی ششم در سال‌های آتی محقق شود، و درآمد ملی نیز به‌همین میزان رشد داشته‌باشد، در سال ۱۳۹۹ درآمد ملی کشور از درآمد ملی سال ۱۳۹۰ عبور خواهدکرد» (صفحه‌ی ۲۲) ـــ عبارتی که آن‌چنان انباشته از اما و اگر است که از همین حالا معلوم است تنها به‌کار کاستن از تلخی کُشنده‌ی این گزارش می‌آید.

درآمد ملی به‌قیمت ثابت سال ۱۳۸۳

۰ ۲۱ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۵۵
محمدعلی کاظم‌نظری

پس از نزدیک به‌یک‌ونیم‌سال نبرد بر سر تصاحب جای‌گاه عالی‌ترین مقام ایالات متحد آمریکا، کسی که یازدهمین و آخرین نفر در رده‌بندی نام‌زدهای جمهوری‌خواه بود، آرام‌آرام همه را کنار زد، و یک‌تنه ردای ریاست‌جمهوری این کشور را بر تن کرد: دونالد ترامپ، که نه در میان سران حزب جمهوری‌خواه هوادار درست‌ودرمانی داشت، و نه رسانه‌ی قدرت‌مندی از او پشتی‌بانی می‌کرد؛ برخلاف سازمان منظمی که از پول تا رسانه، از لابی تا حامی، و از رییس‌جمهور لاحق تا سابق آمریکا را در خود داشت ـــ به‌راستی چه شد که ترامپ، یک‌تنه، همه را کنار زد و رییس‌جمهور آمریکا شد؟ روشن است که همه‌ی امکانات حزب دموکرات برای پیروزی هیلاری کلینتون بسیج شده‌بود؛ تقریباً هیچ نظرسنجی‌ای نبود که با فاصله‌ای چنین سهم‌گین، شانسی برای پیروزی ترامپ در نظر بگیرد؛ پس چه شد که چنین شد؟

از روزی که ترامپ، به‌عنوان شخصیتی که بیش از هر چیز، با چهره‌ی رسانه‌ای عوام‌پسندش شناخته می‌شد، پا به‌عرصه‌ی انتخابات گذاشت، به‌هیچ‌یک از هنجارهای این رقابت پای‌بند نبود: او، که پیشینه‌ی حضور مستقیم، کتک‌کاری، و تراشیده‌شدن موی سر (!) را در مسابقات کُشتی‌کچ در کارنامه داشت، یک ستاره‌ی تله‌ویزیونی بود؛ در حالی که کم‌تر کسی توجه می‌کرد رویه‌ی اصلی شخصیت او، کارآفرین‌بودنش است ـــ این‌که یک شرکت معمولی ساخت‌وساز را که از پدرش به‌وی رسیده‌بود، تبدیل به‌یک امپراتوری بزرگ اقتصادی کرده‌است، و در یکی از مراکز اصلی سرمایه‌داری جهانی، با آن فضای رقابتی کُشنده‌اش، در حالی که رانت‌خواری کم‌ترین معنایی می‌تواند داشته‌باشد، توانسته‌است رشد کند.

همین رویه‌ی شخصیت ترامپ، به‌مدیریت کارزاری انتخاباتی برای وی یاری رساند، که تنها از تشکیلات خود وی تشکیل شده‌بود؛ تک‌ستاره‌ی سخن‌رانی‌های تبلیغاتی ترامپ در سراسر آمریکا، خود او بود و، حتا، معاون اول او نیز، در درخشش خیره‌کننده‌ی او تقریباً گم شده‌بود. در کنار قدرت مدیریتی و هوش بالای ترامپ، این پیشینه‌ی حضور حرفه‌ای ترامپ در عرصه‌ی برنامه‌سازی تله‌ویزیونی بود، که توانست تصویر روشنی از دیدگاه‌ها و سلیقه‌های مردم آمریکا به‌او بدهد: علاوه بر این، او از تله‌ویزیون آموخته‌بود که جنجال برای مطرح‌شدن کسی که هیچ‌کس شناخت چندانی در سپهر سیاست از وی ندارد، ضروری‌ست؛ به‌همین خاطر، نمودار جنجال‌سازی و تغذیه‌ی ترامپ از جنجال‌ها، در این یک‌ونیم‌سال، سیری نزولی داشت ـــ او از جنجالی‌ترین، احمقانه‌ترین، عجیب‌ترین، و پُرسروصداترین موضع‌ها آغاز کرد، که حتا فی‌البداهه بر زبان جاری می‌شدند، و در اواسط مسیر مبارزاتی‌اش به‌سخن‌رانی از روی متن رسید، تا امروز، که سخن‌رانی پیروزی‌اش یکی از معقول‌ترین سخن‌رانی‌های پیروزی رؤسای جمهور ایالات متحد باشد، و خبری از ژست‌های رسانه‌ای در آن نباشد: گویی یک ترامپ دیگر را می‌بینیم؛ همان که مدیر اقتصادی‌ای کاردرست است، که سازمان ترامپ را راه‌بری می‌کند، نه شخصیتی رسانه‌ای، که مملوء از اطوارهای تله‌ویزیونی‌ست.

با همه‌ی این تفاسیر، عامل اصلی برنده‌شدن ترامپ در انتخابات ریاست‌جمهوری ایالات متحد، نه توانایی سازمان‌دهی اوست، و نه هوش اقتصادی و رسانه‌ای‌اش؛ عامل اصلی این پیروزی، اشتباه مهلک دموکرات‌هاست، که با سازوکاری که شدیداً می‌تواند از سرمایه متأثر شود، شخصیتی استثنایی چون بِرنی سَندِرز را کنار گذاردند، و شخصیتی چون هیلاری کلینتون را برگزیدند. گذشته از سرسختی و جنگ‌طلبی کلینتون، که می‌توانست برای جهان و، به‌خصوص، ایران، خطرناک باشد، پیشینه‌ی تاریک کلینتون اصلی‌ترین مانع پیروزی او بود: ماجرای رایانامه‌ها، عمل‌کرد مالی غیرشفاف بنیاد کلینتون، و عمل‌کرد او در مقام سناتور و وزیر پیشین امور خارجه، سبب شد یک مدیریت هوش‌مندانه‌ی منسجم او را به‌سادگی کنار بزند. اگر دموکرات‌ها بر سندرز به‌اجماع رسیده‌بودند، اکنون نگرانی جهانی از عمل‌کرد ترامپ کار را به‌جایی نمی‌رساند که همه بپرسند: «حالا چه می‌شود؟»، و در بازارهای جهانی، با افت شاخص‌هایی که انعکاس روشنی از این تردید جهانی‌اند، «حمام خون» به‌پا شود.

واقعیت این است که فقدان پیشینه‌ی ترامپ در سیاست، به‌سود او تمام شد: او، با کارنامه‌ای تهی در سیاست، با کسی می‌جنگید که کارنامه‌ی سیاسی‌ای انباشته از نقاط تاریک داشت؛ در نتیجه، ترامپ تنها باید به‌این نقاط تاریک می‌پرداخت و، در مقابل، کلینتون برای نجات خود باید به‌امور حاشیه‌ای متوسل می‌شد: اظهارنظرهای شرم‌آور ترامپ درباره‌ی زنان، یا جنجال‌هایی که در آغاز برای مطرح‌شدن درانداخته‌بود ـــ این در حالی‌ست که مردم به‌سادگی می‌فهمند کسی که در زمین بازی سیاست، فرمان را به‌حاشیه می‌رانَد، ریگی به‌کفش دارد، و روی‌آوردن به‌او خلاف عقلانیت است. اگر سندرز، با آن پیشینه‌ی درخشان سیاسی، به‌رقابت اصلی پا می‌نهاد، می‌توانست بدون آن‌که بحث را به‌حاشیه بکشاند، تنها از خوبی‌های خود بگوید، و این را تقویت کند که ترامپ در سیاست بی‌تجربه و، احتمالاً، نابلد است؛ همین سبب می‌شد به‌سادگی پیروز شود، و جهانی را به‌آرامش برساند.

اما چرا همه‌ی نظرسنجی‌ها تا آخرین روز هم گمانه‌زنی‌هایی برخلاف واقعیتی داشتند که در روز انتخابات شاهد آن بودیم؟ فکر می‌کنم اشکال‌های روش‌شناختی به‌نظرسنجی‌ها وارد نباشد؛ چه، دور از ذهن است که همه‌ی نظرسنجی‌ها اشتباه کرده‌باشند ـــ پس اشکال کجاست؟ شخصاً گمان می‌کنم اظهارنظر علنی در حمایت از کاندیدایی که آن مواضع عجیب‌وغریب را داشت، برای برخی شرکت‌کنندگان در نظرسنجی‌ها کمی دشوار بوده‌است؛ بدین‌معنا که برخی اشخاص، اگرچه دل در گروی ترامپ داشتند، ولی از اظهار علنی این تمایل اِبا داشتند: این‌ها همان «اکثریت خاموشی» بودند، که ترامپ در آخرین ساعات مبارزه‌ی انتخاباتی‌اش، با انتشار کلیپی تبلیغاتی، از آن‌ها خواست رأی دهند، و با رأی‌شان، تمام حساب‌وکتاب‌ها را بر هم زدند.

بدین‌ترتیب، دونالد ترامپ، با راه‌بری کارزاری که خود ستاره‌ی اصلی آن بود، توانست بر سازمان قدرت‌مندی پیروز شود که پر از نقاط ضعف چشم‌گیر و اساسی بود؛ این رمز پیروزی ترامپِ کاندیدا بود ـــ درباره‌ی ترامپِ رییس‌جمهور چه می‌توان گفت؟ شخصی که در طول مبارزه‌های انتخاباتی‌اش، گذشته از موضع‌گیری‌هایی که برای جلب‌توجه انجام می‌داد، با آگاهی ژرفی که از خواسته‌های ملت آمریکا به‌دست آورده‌بود، توانست مطالباتی بعضاً ساخت‌شکن را مطرح کند، و وعده‌ی اصلاحات عمیق ساختاری را در سیاست‌ورزی آمریکایی بدهد، تا «آمریکا را دوباره شکوه‌مند کند»، چگونه رییس‌جمهوری خواهدبود؟ البته برای سخن‌گفتن از این موضوع هم‌اینک شاید اندکی زود باشد؛ با این حال و، اگرچه ساختارهای قدرت، تنومندتر از آن‌اند که اراده‌ای چون اراده‌ی ترامپ هم بتواند جابه‌جای‌شان کند، امیدوارم ترامپ در اجرای وعده‌های اصلاح‌گرانه‌اش پیروز باشد: همان‌گونه که زوج باراک اوباما ـ جان کِری، برخلاف سَلَف‌های‌شان، توانستد یکی از عناصر حل معضل هسته‌ای ایران باشند، و «اقدام مشترک» برای صلح جهانی را، علیه همه‌ی نیروهای جنگ‌طلب، به‌انجام برسانند.

۰ ۱۹ آبان ۹۵ ، ۱۶:۴۹
محمدعلی کاظم‌نظری