اصولگرایی، احتمالاً دشوارترین کار دنیاست؛ البته نه بهمعنای مرسوم آن در سپهر سیاست ایران، که انباشته از تناقضهایی حلنشدنی و، عمدتاً، از هرگونه معنایی تهیست، بلکه بهمعنای واقعی آن (اصولگرایی سیاست ایران میتواند با «تتلو» ـــ فارغ از بیتفاوتیام نسبت بهمجموعهی رفتارهای او، و علاقهای که بهبرخی آهنگهایش دارم ـــ عکس یادگاری بگیرد و، همزمان، منتقد برگزاری کنسرتهای موسیقی باشد): اینکه آدمیزاد در زندگیاش اصولی داشتهباشد، و بهدیگران احترام بگذارد، با این امید که بهاصول او احترام بگذارند؛ در شرایطی که پاسخ احترام بهاصول آدمیزاد، لگدمالکردن اصول و شخصیتش باشد، و پاسخ عصبانیت و خشم آدمیزاد بهاین بیاحترامی، ارجاع بهاصولِ خود آدمیزاد باشد. این، همان مضحکهایست که زندگی بسیاری از آدمیان، خصوصاً در مرز پُرگهر، آکنده از آن است: برای خودت اصولی داری، بهآن اصول گند میزنند، و وقتی اعتراض میکنی، با ارجاع بههمان اصول، خواستار خفگیات میشوند؛ در حالی که خودشان بههیچ اصلی باورمند نیستند، جز مجموعهای از رسوم کهنهی پوچ، که تمامشان را مناسبات قبیلهای تعیین کردهاست. در چنین شرایطی، که هولناکتر و هجوتر از هر گروتِسْکیست، انسان چهچارهای میتواند بکند؟ وقتی از فرط عصبانیت داری منفجر میشوی، و میبینی لُمپَنهای بیپِرَنسیب در حال مُلَوّثکردن اصول تو هستند و، همزمان، بی هیچ درکی از کشمکش اخلاقیای که روانت را ازهمگسیخته میکند از تو میخواهند بهاصولی که میگویند تنها مدعیاش هستی، پایبند بمانی، چه باید بکنی؟ ظاهراً این یکی از ترسناکترین و دردناکترین صحنههاییست که از قرنها پیش در این سرزمین رایج بودهاست؛ مردمانی هُرهُریمذهب، متعرض آدمیانی باورمند بهاصول شدهاند و، بعداً، آنها را دعوت بهمراعات اصولشان کردهاند: «آرام باش»، «گذشت کن»، «تو دلش هیچی نیست»، «ذاتش پاکه»، «منظوری نداره»، و اَراجیف دیگری از همین دست، و همین ترتیبات ابلهانه، نشان میدهد ذهنیت ایرانی تا چهاندازه از خود بیگانه است، که نمیتواند تناقض عریان این وضعیت اسفبار را دریابد، و بعید هم هست که این درد مهلک بهاین زودیها درمانی بیابد. شخصاً حیرتزدهام که این معضل چهراهحلی میتواند داشتهباشد: انسان مقید بهحدودیست که اخلاقاً روا نمیداند از آنها گذر کند؛ آنگاه این اصول را مورد تعرض قرار میدهند، و تنها راه دفاع از هستی و چیستی آدمی، که متجلی در اصول اوست، تخطی از این اصول است ـــ بهعبارت ساده، اصولی از انسان در تعرض است که نجاتشان وابسته بهنقض آنهاست: یک دوراهی که هیچ گریزی ندارد؛ اگر اصولت را بهحال خود رها کنی، هستی و چیستیات زایل میشود، و اگر بهدفاع از اصولت برخیزی، همان اصول را چنان کُشتهای که اثری از هستی و چیستیات باقی نمیماند. تا جایی که عقل من گواهی میدهد، هر دو راه این معضله، بهبنبست میانجامد؛ چاره واقعاً چیست؟ اگر از اصولت دست بشویی در واقع مُردهای؛ اگر هم بهشان پایبند بمانی، مرگی سخت، با طعنهها و کنایهها و زخمهای جانکاه، در انتظارت خواهدبود. شاید آسودهتر این باشد که انسان از آغاز مُرده بهدنیا بیاید، مُرده زندگی کند، و مُرده بمیرد؛ نه اینکه اصولش بهاو حیات بخشند، و زیستن در دوزخ را تجربه کند تا، در نهایت، در لباس شهادت، بر لبان مرگ بوسه بزند. عجیب است: اینکه انسان میتواند «زندگی» را تجربه کند؛ ولی نهتنها آسودگیِ مُردگی را برمیگزیند، که مُردگی دیگران را هم با همهی توشوتوان طلب میکند.