واژه

سوگند به واژه، و آن‌چه واژه می‌سازد

واژه

سوگند به واژه، و آن‌چه واژه می‌سازد

طبقه بندی موضوعی

اصول‌گرایی، احتمالاً دشوارترین کار دنیاست؛ البته نه به‌معنای مرسوم آن در سپهر سیاست ایران، که انباشته از تناقض‌هایی حل‌نشدنی و، عمدتاً، از هرگونه معنایی تهی‌ست، بلکه به‌معنای واقعی آن (اصول‌گرایی سیاست ایران می‌تواند با «تتلو» ـــ فارغ از بی‌تفاوتی‌ام نسبت به‌مجموعه‌ی رفتارهای او، و علاقه‌ای که به‌برخی آهنگ‌هایش دارم ـــ عکس یادگاری بگیرد و، هم‌زمان، منتقد برگزاری کنسرت‌های موسیقی باشد): این‌که آدمی‌زاد در زندگی‌اش اصولی داشته‌باشد، و به‌دیگران احترام بگذارد، با این امید که به‌اصول او احترام بگذارند؛ در شرایطی که پاسخ احترام به‌اصول آدمی‌زاد، لگدمال‌کردن اصول و شخصیتش باشد، و پاسخ عصبانیت و خشم آدمی‌زاد به‌این بی‌احترامی، ارجاع به‌اصولِ خود آدمی‌زاد باشد. این، همان مضحکه‌ای‌ست که زندگی بسیاری از آدمیان، خصوصاً در مرز پُرگهر، آکنده از آن است: برای خودت اصولی داری، به‌آن اصول گند می‌زنند، و وقتی اعتراض می‌کنی، با ارجاع به‌همان اصول، خواستار خفگی‌ات می‌شوند؛ در حالی که خودشان به‌هیچ اصلی باورمند نیستند، جز مجموعه‌ای از رسوم کهنه‌ی پوچ، که تمام‌شان را مناسبات قبیله‌ای تعیین کرده‌است. در چنین شرایطی، که هول‌ناک‌تر و هجوتر از هر گروتِسْکی‌ست، انسان چه‌چاره‌ای می‌تواند بکند؟ وقتی از فرط عصبانیت داری منفجر می‌شوی، و می‌بینی لُمپَن‌های بی‌پِرَنسیب در حال مُلَوّث‌کردن اصول تو هستند و، هم‌زمان، بی هیچ درکی از کش‌مکش اخلاقی‌ای که روانت را ازهم‌گسیخته می‌کند از تو می‌خواهند به‌اصولی که می‌گویند تنها مدعی‌اش هستی، پای‌بند بمانی، چه باید بکنی؟ ظاهراً این یکی از ترس‌ناک‌ترین و دردناک‌ترین صحنه‌هایی‌ست که از قرن‌ها پیش در این سرزمین رایج بوده‌است؛ مردمانی هُرهُری‌مذهب، متعرض آدمیانی باورمند به‌اصول شده‌اند و، بعداً، آن‌ها را دعوت به‌مراعات اصول‌شان کرده‌اند: «آرام باش»، «گذشت کن»، «تو دلش هیچی نیست»، «ذاتش پاک‌ه»، «منظوری نداره»، و اَراجیف دیگری از همین دست، و همین ترتیبات ابلهانه، نشان می‌دهد ذهنیت ایرانی تا چه‌اندازه از خود بیگانه است، که نمی‌تواند تناقض عریان این وضعیت اسف‌بار را دریابد، و بعید هم هست که این درد مهلک به‌این زودی‌ها درمانی بیابد. شخصاً حیرت‌زده‌ام که این معضل چه‌راه‌حلی می‌تواند داشته‌باشد: انسان مقید به‌حدودی‌ست که اخلاقاً روا نمی‌داند از آن‌ها گذر کند؛ آن‌گاه این اصول را مورد تعرض قرار می‌دهند، و تنها راه دفاع از هستی و چیستی آدمی، که متجلی در اصول اوست، تخطی از این اصول است ـــ به‌عبارت ساده، اصولی از انسان در تعرض است که نجات‌شان وابسته به‌نقض آن‌هاست: یک دوراهی که هیچ گریزی ندارد؛ اگر اصولت را به‌حال خود رها کنی، هستی و چیستی‌ات زایل می‌شود، و اگر به‌دفاع از اصولت برخیزی، همان اصول را چنان کُشته‌ای که اثری از هستی و چیستی‌ات باقی نمی‌ماند. تا جایی که عقل من گواهی می‌دهد، هر دو راه این معضله، به‌بن‌بست می‌انجامد؛ چاره واقعاً چیست؟ اگر از اصولت دست بشویی در واقع مُرده‌ای؛ اگر هم به‌شان پای‌بند بمانی، مرگی سخت، با طعنه‌ها و کنایه‌ها و زخم‌های جان‌کاه، در انتظارت خواهدبود. شاید آسوده‌تر این باشد که انسان از آغاز مُرده به‌دنیا بیاید، مُرده زندگی کند، و مُرده بمیرد؛ نه این‌که اصولش به‌او حیات بخشند، و زیستن در دوزخ را تجربه کند تا، در نهایت، در لباس شهادت، بر لبان مرگ بوسه بزند. عجیب است: این‌که انسان می‌تواند «زندگی» را تجربه کند؛ ولی نه‌تنها آسودگیِ مُردگی را برمی‌گزیند، که مُردگی دیگران را هم با همه‌ی توش‌وتوان طلب می‌کند.

۰ نظر ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۱۶:۵۹
محمدعلی کاظم‌نظری

جشن گُه‌خوری

شورای عالی اداری، به‌ریاست رییس‌جمهور، به‌تازگی (در تاریخ ۳۰ اَمُرداد ۱۳۹۶) مصوبه‌ای را به‌تصویب رسانده‌است، که در نوع خود بسیار مهم است و، در صورت توجه و نظارت بر اجرای دقیق آن، می‌تواند منشأ تحولات پُردامنه‌ای شود. ماجرا از این قرار است که به‌پیش‌نهاد سازمان اداری و استخدامی کشور، «دستورالعمل اجرایی نحوه‌ی انتخاب و انتصاب مدیران حرفه‌ای» به‌گونه‌ای اصلاح شده‌است، که علاوه بر الزام مقرراتی بر کاستن چشم‌گیر از سن مدیران، سهم زنان از پُست‌های مدیریتی تا ۳۰ درصد افزایش یابد و، از این مهم‌تر، در شرایط تساوی گزینه‌های تصدی پُست مدیریتی از حیث شایستگی‌های عمومی و تخصصی، اولویت با زنان و جوانان باشد (این‌جا را ببینید).

برای آن‌ها که در بلندگوهای پُرسروصدای‌شان ادعای برقراری حقوقی برای زنان ایران را دارند، این ماجرا چندان جالب‌توجه نبوده‌است؛ چنان‌که از تاریخ انتشار این مصوبه‌ی مهم در روزنامه‌ی رسمی کشور، هیچ واکنشی به‌آن ابراز نشده‌است: هیچ‌یک از هواداران حقوق زنان، حتا یک توییت درباره‌ی این موضوع ننوشته‌است؛ اما در مقابل، درباره‌ی موضوعی به‌غایت بی‌اهمیت ـــ راه‌دادن زنان به‌ورزش‌گاه برای تماشای فوت‌بال ـــ تا دل‌تان بخواهد جنجال به‌پا کرده‌اند: یعنی فارغ از این تحول حقوقیِ متجلی در این مصوبه‌ی مهم، تنها به‌این پرداخته‌اند که «زنان را به‌ورزش‌گاه راه دهید!». این تفاوت از کجا آب می‌خورَد؟

موضوع از سه‌منظر قابل توجه است: نخست این‌که پی‌گیری حقوق زنان، هم‌چون بسیاری از موضوعات جدی دیگر، تبدیل به‌دست‌مایه‌ای برای هوچی‌گری، و لوث شده‌است؛ یعنی به‌جای پی‌گیری اصولی و اندیشیده‌ی آن، دوستان تنها به‌جاروجنجال دل بسته‌اند، که سرگرم باشند، و موضوعی برای مطرح‌شدن دست‌وپا کرده‌باشند (ای‌بسا این‌که مطالبه‌ی اصلی حقوق زنان ورود به‌ورزش‌گاه شده‌است، با این روحیه‌ی «استادیومی» نسبتی داشته‌باشد). دوم این‌که عمده‌ی فعالان حقوق زنان آن‌چنان به‌واسطه‌ی فقر دانش با آن‌چه به‌دنبال آن هستند بیگانه‌اند، که با این بحث تنها از حیث احساسی هم‌دلی دارند، و در یک هیستری جمعی مدام صدای یک‌دیگر را تشدید می‌کنند؛ بی آن‌که بدانند کجا محل اصلی نزاع است. و سوم این‌که بسیاری از فعالان حقوق زنان از خُرده‌بورژوازی‌ای هستند که غالباً دست‌شان در جیب پدر/هم‌سر/دوست‌پسرشان است و، اساساً، ربطی به‌مناسبات اجتماعی ندارند: این‌ها نمی‌توانند بفهمند که مناسبات ظالمانه‌ای که باید به‌دنبال زدودنش باشند اصلاً از چه‌سنخی‌ست؛ نمی‌توانند درکی از مناسبات ظالمانه‌ی کارگری ـ کارفرمایی داشته‌باشند و، در شرایطی که شکم‌های‌شان انباشته از مُفت‌خوری‌ست، اصلاً نمی‌توانند بفهمند زنِ کارگری که در میانه‌ی نبرد برای بقای خود و خانواده‌اش، در حال چندپاره‌شدن میان خانه و محل‌کار است، اساساً وقت ندارد به‌ورزش‌گاه فکر کند، تا چه رسد که خواستار ورود به‌آن شود؛ و با فقدان آگاهی از چیستی مناسبات اجتماعی، اصلاً نمی‌توانند کمکی به‌زنان بکنند: بنابراین با این مفاهیم سترگ بازی می‌کنند، تا به‌گندشان بکشند و، در عوض، سرگرم شوند؛ مانند همه‌ی مفاهیم دیگری که این روزها به‌گند کشیده می‌شوند: «جشن» برای اولین «پی‌پی»، با صَرفِ کیک‌هایی به‌شکل «گُه»، در بشقاب‌های مُطلّا!

به‌نظر من بهتر این است که هرکس نماینده‌ی خواسته‌های خودش باشد: آن‌ها که در پول‌های کثیف و رانت‌های آن‌چنانی و «ژن خوب» و بخوربخور از «سفره‌ی انقلاب» غوطه‌ورند، در بُشقاب‌های طلایی‌شان گُه بخورند؛ آن‌ها که دوست دارند بازی و وقت‌گذرانی کنند، متعرض مفاهیمی که نمی‌توانند هیچ آگاهی راستینی از آن داشته‌باشند نشوند، و بازی‌بازی در ورزش‌گاه آزادی را به‌حقوق زنان نچسبانند و، از این نمد، برای خود کلاهی ندوزند؛ آن‌ها هم که ظلم را با گوشت و خون‌شان تحمل می‌کنند، صبر کنند ـــ آن‌ها وارثان زمین خواهندبود، که فرمود: «می‌خواهیم بر کسانی که در زمین به‌فرودستی کشانده شده‌اند منت گذاریم، و آن‌ها را پیش‌وا و وارث قرار دهیم» (سوره‌ی مبارک قِصَص، آیه‌ی ۵).

۲ نظر ۱۵ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۲۴
محمدعلی کاظم‌نظری

رفتم نمایش «شیرهای خان‌بابا سلطنه»؛ سیاه‌بازی فوق‌العاده‌ای از افشین هاشمی، با بازی تماشایی گلاب آدینه (در نقش «سیاه») و خودِ هاشمی (در نقش «خان‌بابا»)، و بازی‌گران کاردرست دیگری که حتا بازی‌گر ِ معمولی‌ای مانند مارال فرجاد هم در کنارشان خوش می‌درخشد، و دختربچه‌ای هم که نقش کوچکی را برعهده دارد، به‌زیبایی نقش خود را پیاده می‌کند.

شاه‌بیت نمایش قطعاً بازی خیره‌کننده‌ی آدینه است، ولی بازی هاشمی نیز چنان روان است که نمی‌توان آن را ندید. دیگران هم، به‌خوبی در نقش‌های‌شان جاگیر شده‌اند؛ در این میان، نکته‌ی قابل‌توجه آواز شش‌دانگی‌ست که در میانه‌ی نمایش از گلوی سه‌خانمی درمی‌آید که نقش ستم‌کشیدگانی سبزپوش را بازی می‌کنند و، واقعاً، روح‌افزاست: این‌ها چنان خوب بازی می‌کنند و چنان خوب آواز می‌خوانند، که آدم به‌واقع بر توانایی استثنایی‌شان غبطه می‌خورد.

اجرای موسیقی این نمایش را گروه «ول‌شدگان» برعهده دارند که، از دید من، در کنار همایون شجریان و سهراب پورناظری و محسن نام‌جو و، تا اندازه‌ای، چارتار و حافظ ناظری، از طعم‌های تازه‌ی موسیقی ملی ما هستند، و اندک‌اندک نام‌دارتر خواهندشد؛ همان‌ها که کارشان را با ضبط موسیقی حرفه‌ای‌شان روی اُپِن آش‌پزخانه‌ی‌شان و پخش نماهنگ آن آغاز کردند و، اینک، بلیت‌های کنسرت‌شان در چشم‌برهم‌زدنی نایاب می‌شود.

نمایش‌نامه‌ی این اثر قبلاً منتشر شده‌بود؛ چندباری هم در این‌سو و آن‌سو نمایش‌نامه‌خوانی‌اش ـــ حتا با حضور خودِ هاشمی ـــ برگزار شده‌بود، ولی این نخستین اجرای صحنه‌ای آن است. متن از نظر استحکام روایی قابل‌قبول است؛ اگرچه برخی شخصیت‌ها را، مانند سه‌خانمی که چادر سبز بر تن دارند، در میانه‌ی کار رها می‌کند، و تکلیف‌شان را روشن نمی‌کند و، به‌علاوه، مخاطب را درباره‌ی سرنوشت برخی عناصری که شخصیت «سیاه» از قربانیان ستم «خان‌بابا» برمی‌گیرد ـــ عینک و تومار ـــ سردرگم رها می‌کند. پایان‌بندی کار هم اگرچه تکان‌دهنده است، ولی در جای مناسبی قرار نگرفته‌است؛ می‌شد پایان بهتری، نه از نظر محتوا، بلکه از نظر جزئیات فُرمی، برای تبدیل این نمایش خوب به‌یک کار عالی پیش‌بینی کرد.

ارجاعات اثر به‌روی‌دادهای معاصر فراوان و چشم‌گیر است؛ هاشمی حتا از «مرسی، اَه»، «ژن خوب»، و دیگر تکیه‌کلام‌های خنده‌آور این‌روزها هم نمی‌گذرد و، به‌جا و به‌اندازه، از آن‌ها بهره می‌گیرد. از این‌قبیل ارجاعات که بگذریم، کل اثر استعاره‌ای از حال‌وروز امروز این سرزمین است: گریه‌ی باسمه‌ای «خان‌بابا»، که هواداران پُرشورش را به‌گریه می‌اندازد؛ مداحی سینه‌چاک‌های «خان‌بابا»؛ و چادر سبز ستم‌دیده‌ها؛ اجزائی هستند که در مجموع‌شان می‌توان تصویر روشنی از امروز ِ ایران دید.

حُسن این نمایش، در قیاس با هجویه‌ای مانند «ساعت ۵ عصر»، این است که به‌معنای واقعی کلمه «طنز» است؛ یعنی اثری مفرح و به‌غایت خنده‌دار است، و بدون آزار بیننده او را به‌خنده می‌اندازد و، بعداً، به‌فکر وامی‌دارد. به‌طور متناسبی، در مقاطعی هم به‌شدت مخاطب را درهم می‌برد و، رفته‌رفته، مقدار تأمل و غم را چنان می‌افزاید، که در ربع پایانی نمایش اثری از کمدی در کار نیست، و تصویر تمام‌نمایی از همه‌ی خیانت‌ها و خباثت‌های حکم‌رانی ایرانی، با تملق‌ها و هرزگی‌ها و بخوربخورها و کثافت‌کاری‌های مهوع‌شان، عرضه می‌شود، که نفس آدم را تنگ می‌کند.

«شیرهای خان‌بابا سلطنه» را باید دید؛ هرچه زودتر، تا دست ممیزی به‌آن نرسیده‌است.

پی‌نوشت ۱: استعاره‌ی بیش‌ترینه‌ی نمایش‌ها و فیلم‌های ایرانی برای اشاره به‌حاکم ایرانی، «ناصرالدین‌شاه» است؛ این نمایش هم از این قاعده مستثنا نیست، و «خان‌بابای ناصری»، با آن نگاه‌های شیطنت‌آمیز هاشمی و بازی شیرینش، خیلی خوش‌مزه از کار درآمده‌است. اما می‌توان نشان داد تصویری که در ناخودآگاه اهل اندیشه از «شاه کج‌کلاه» شکل گرفته، ربط چندان وثیقی به‌واقعیت تاریخی او ندارد؛ شاید زمانی درباره‌اش نوشتم.

پی‌نوشت ۲: عنوان نوشتار شعاری‌ست که سینه‌چاک‌هایش در مدح «خان‌بابا» می‌گویند؛ این‌جا من وامش گرفته‌ام تا خطاب به‌کل گروه این نمایش بگویم.

۰ نظر ۰۶ شهریور ۹۶ ، ۱۲:۴۲
محمدعلی کاظم‌نظری

چندسال پیش، که پیکر شهدای غواص عملیات کربلای چهار به‌آغوش مادر میهن بازگشت، مردم گویی دوباره با شهدای‌شان آشتی کردند: استقبال از پیکرهای پاک شهدا چنان پرشور بود که همه‌ی ملت را متحد کرد و، به‌گواهی دیدگان و گوش‌های خودم، در مراسم تشییع پیکرهای پاک این شهدای دست‌بسته‌ی مظلوم، معدود شعارهای هدف‌مندِ جناحی ِ حاشیه‌ای، خریداری نمی‌یافت (بگذریم که برخی مقصران اصلی شکست فاجعه‌بار کربلای چهار، از نمد رشادت بزرگ‌مردان رزمنده برای خود کلاه‌ها دوختند). اکنون به‌نظر می‌رسد شهادت محسن حُجَجی (رضوان‌الله علیه) چنین اثری بر جای گذارده‌باشد؛ او یک‌تنه بار مظلومیت شهدایی را به‌دوش می‌کشد، که برای منافع ملی ایران می‌جنگند، ولی در میهن‌شان غریبه‌اند.

چه‌شرایطی سبب می‌شود یک ملت به‌قهرمانان خویش چنین بی‌اعتنا باشد؟ همه‌جای دنیا چنان قهرمانان جنگی‌شان را، که تجلی عالی‌ترین احساسات ملی‌شان هستند، تکریم می‌کنند، که زبان از توصیف قاصر است؛ آمریکایی‌ها، که ید طولایی در تجاوزگری دارند، در سینما و ادبیات‌شان، مثلاً در «تک‌تیرانداز آمریکایی (American Sniper)»، و یا «سِتیغ هَک‌ساوْ (Hacksaw Ridge)»، چنان تصویر قدیس‌گونه‌ای از تجاوزگری و سربازان متجاوزشان عرضه می‌کنند، که آدم در بدیهیات هم تردید می‌کند، و به‌ایالات متحد حق می‌دهد کشورهای دیگر را به‌تسخیر خود درآورَد، و یا آن‌ها را عرصه‌ی تاخت‌وتاز خود کند. در ایران اما، با بی‌تدبیری‌های حاکمان، که شهدا را مِلکِ طِلق ِ خود می‌دانند، و انواع بهره‌برداری‌ها را از ایشان می‌کنند، وضع متفاوت است؛ ملت با قهرمانانی قهر است که همه‌روزه وسیله‌ی تحقیر مزوّرانه‌ی او قرار می‌گیرند: «شهدا از حجاب شما ناراضی‌اند»؛ «شهدا از برگزاری کنسرت ناراضی‌اند»؛ «شهدا از وفور ماهواره ناراضی‌اند»؛ «شهدا از بازی دو فوت‌بالیست با یک تیم اسرائیلی ناراضی‌اند»؛ «شهدا از حضور زنان در ورزش‌گاه‌ها ناراضی‌اند»؛ و به‌همین ترتیب.

وضع در مورد شهدایی که به‌غلط «مدافع حرم» خوانده می‌شوند بدتر هم هست: اینان در جنگی حاضرند که کیان این مُلک را آماج خود کرده‌است، ولی با راه‌برد تبلیغاتی ـ سیاسی کلانی که برای جلوگیری از فشارهای جهانی در پیش گرفته‌شد، مقامات عالی‌رتبه گفتند حضور ایران در سوریه و عراق صرفاً «مستشاری»ست، و پیاده‌نظام ایران برای دفاع از حرم اهل‌بیت در آن‌جا می‌جنگد؛ نتیجه این شد که فرصت‌طلبان و دشمنان این آب‌وخاک به‌آسانی جولان دادند که «پول مملکت در حال هزینه‌کردن در عراق و سوریه است، صَرف توسعه‌طلبی نظام می‌شود، و سوریه دُکانی برای درآمدزایی نیروهای نظامی‌ست». در حالی که واقعیت جز این است، و آن راه‌برد کلان که بِدان اشاره کردم، اجازه‌ی استدلال‌کردن به‌مقامات نمی‌دهد؛ سایرین هم لابد مشغول پرداختن به‌امور مهم‌تری هستند.

اگرچه ممکن است نظامیان و افراد غیرنظامی داوطلب حضور در سوریه و عراق، انگیزه‌های دینی قدرت‌مندی از این حضور داشته‌باشند، واقعیت آن است که حضور نظامی ایران در این دو کشور، حضوری راه‌بردی‌ست، که نظم منطقه‌ای خاورمیانه آن را اقتضاء می‌کند: وقتی دشمنان قسم‌خورده‌ی این آب‌وخاک، که دشمنی‌شان با ما ریشه‌های بسیار دیرینه‌ای دارد، کیلومترها دورتر از مرزهای‌مان، در حال ضربه‌زدن به‌منطقه‌ی نفوذمان هستند و، از این ره‌گذر، در واقع مشغول جنگ با ایران‌اند و، وقیحانه، حتا سخن از این می‌گویند که به‌دنبال کشاندن جنگ به‌درون مرزهای ایران هستند، اکتفاء به‌دفاع در مرزهای سیاسی پذیرفته‌شده‌ی فعلی، شدیداً دور از عقلانیت است.

ایران، به‌درستی، در مرزهای مناطق نفوذ خود، مشغول دفاع از هستی خود در برابر تعرض دشمنان است؛ این دفاع، نه تجاوزگری‌ست، و نه جای شرم‌ساری دارد: این‌که سوریه و عراق جبهه‌ی دفاعی ماست، واقعیتی نیست که نیازمند مُحاجّه باشد؛ ما از عراق و سوریه دفاع می‌کنیم، چون عرصه‌ی نفوذ ماست، و اکنون زیر شدیدترین حمله‌هاست. پاک‌ترین گُل‌های این مملکت، خانواده و هست‌ونیست‌شان را پشت سر گذاشته‌اند، جان‌شان را فدای هستی ایران کرده‌اند، و سرهای بریده‌ی‌شان را نثار این آب‌وخاک کرده‌اند، که ایران بماند ـــ این، مایه‌ی مباهات است، و فعالانه باید از آن دفاع کرد؛ نه این‌که خجولانه به‌جولان مُشتی کفتار وطن‌فروش در این‌سو و آن‌سو بنگریم، که همه‌چیزشان را به‌دلارهای کثافت «بنیاد دفاع از دموکراسی‌ها» و غیر ِ ذالک می‌فروشند.

پی‌نوشت ۱: من از مذاکره به‌موازات دفاع نظامی دفاع می‌کنم؛ منتها باید توجه داشت که با دستان خالی نمی‌توان مذاکره کرد ـــ پیش‌رَوی‌های ایران در نبرد با حرامیان داعش و جبهةالنصرة سبب شد وزیر امور خارجه‌ی سعودی به‌مصافحه با وزیر امور خارجه‌ی ایران بشتابد.

پی‌نوشت ۲: این گفت‌وگو با هم‌سر شهید حُجَجی را بخوانید، و بر مظلومیت او بگریید.

۰ نظر ۲۱ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۵۲
محمدعلی کاظم‌نظری

تصمیم دارم در مجموعه‌نوشته‌هایی، برخی نهادهای حقوقی ـ اجتماعی‌مان را مختصراً معرفی و تحلیل کنم؛ این تحلیل‌ها نه به‌قصد ردّ این نهادها نوشته می‌شوند، و نه قصد شوریدن بر آن‌ها را دارند: تنها می‌خواهم درک روشن‌تری از مناسباتی داشته‌باشیم که هر روز با آن‌ها زندگی می‌کنیم، ولی از سازوکار بسیاری از آن‌ها آگاهی چندانی نداریم ـــ مناسباتی که بنا به‌ملاحظات گوناگونی که اختلاف در قدرتِ غالباً اقتصادی، نقش قابل‌ملاحظه‌ای در پدیدآیی‌شان داشته‌است، پدید آمده‌اند و، مادامی که این ملاحظات پابرجا هستند، هیچ‌کس هم نمی‌تواند از میان‌شان بردارد؛ چنان‌که هیچ حاکم و قانون‌گذار و دولتی، حتا اگر بتواند سر از این مناسبات دربیاورد، نمی‌تواند آن‌ها را وَربیاندازد، بلکه ناگزیر می‌شود آن‌ها را بپذیرد و، صرفاً، رنگ قانونی به‌آن بزند.


شمار بسیاری از ما در خانه‌هایی زندگی می‌کنیم که با قراردادهای «رهن و اجاره» مالک موقت منافع آن شده‌ایم؛ با این فرمول که حدود یک‌چهارم ارزش ملک را «رهن کامل» اعلام کرده‌اند، و به‌ازای هر یک‌میلیون تومان معادل سی‌هزار تومان از آن مبلغ کاسته‌اند، تا زمانی که مبالغ مربوط به‌رهن و اجاره به‌میزانی رسیده‌است که رضایت مشترک موجر و مستأجر در آن مراعات شده‌باشد.

این در حالی‌ست که چنین قراردادی نه در شرع و نه در قانون موضوع پیش‌بینی نشده‌است؛ در واقع، قراردادی که متکفل بیان شرایط انتقال مالکیت موقت منافع یک مال غیرمنقول است، «اجاره» است: این‌که محاسبه شود منافع یک مال غیرمنقول چقدر است، و این مبلغ به‌تناسب گذر زمان و بهره‌برداری مستأجر از منافع ملک، به‌مالک پرداخت شود. در این قرارداد، اثری از اصطلاحاً «پول پیش» نیست؛ تنها پرداخت اجاره‌بها در مقاطع زمانی مورد توافق طرفین وجود دارد.

آن‌چه به‌عنوان رهن می‌شناسیم نیز، قراردادی‌ست که به‌منظور حصول اطمینان از پرداخت دین تنظیم می‌شود؛ یعنی زمانی که شخصی به‌دیگری مدیون است، یک مال غیرمنقول را به‌رهن او درمی‌آورد تا، چنان‌چه نتوانست از عهده‌ی بازپرداخت دین خود برآید، شخص دیگر بتواند ملک را بفروشد، و از محل فروش آن، دین یادشده تسویه شود؛ نظیر همان قراردادی که هنگام دریافت تسهیلات از بانک‌ها امضاء می‌شود و، چنان‌چه وام‌گیرنده نتواند اقساط را منظماً پرداخت کند، ملکی که در رهن بانک قرار داده‌است، به‌مزایده گذاشته می‌شود.

اما اکنون، این قراردادهای مفید و کارراه‌انداز، تبدیل به‌ابزار معاملاتی ربوی شده‌اند و، اتفاقاً، این‌که نرخ تبدیل «پول پیش» و اجاره، با نرخ بهره در بازار مشابهت دارد ـــ به‌اصطلاح دوستان: «صدی سه» ـــ از همین‌جا آب می‌خورد. ماجرا از این قرار است که مالکان، برای اطمینان از این‌که مستأجران اجاره‌بهای‌شان را به‌موقع و منظم پرداخت کنند، مبلغی را که در ابتدا معادل یک‌دوازدهم اجاره‌بهای سالانه بود، نزد خود نگه می‌داشتند، که در موقع دیرکرد مستأجر، اجاره‌بهای پرداخت‌نشده را از محل آن تسویه کنند و، با بهره‌گیری از حق فسخی که پیش‌بینی شده‌بود، قرارداد را نیز بر هم بزنند.

این مبلغ، با دشوارشدن برهم‌زدن اجاره‌نامه و الزام مستأجر به‌تخلیه‌ی ملک، در وضعیتی که مستأجر از پرداخت اجاره‌بها خودداری می‌کرد، متدرجاً افزایش یافت: تا جایی که مبلغ قابل‌ملاحظه‌ای در دست مالکان قرار گرفت، که می‌توانستند هر درآمدی از آن کسب کنند؛ از محلی که متعلق به‌آن‌ها نبود و، در نتیجه، سود حاصل هم به‌ایشان تعلق نداشت. به‌عبارت دیگر، مالکان از محل پولی که مستأجران به‌ایشان داده‌بودند، کسب سود می‌کردند، و چیزی هم به‌مستأجران پرداخت نمی‌شد.

بدین‌ترتیب، سازوکار بازار به‌جریان افتاد: مالک و مستأجر با یک‌دیگر قرار گذاشتند سود پولی که نزد مالک می‌مانْد با همان نرخ بهره‌ی بازار به‌مستأجر پرداخت شود؛ با این تفاوت که پرداخت این سود با اجاره‌بها تهاتر شود: یعنی، این‌که «پول پیش» را در قراردادهای اجاره «قرض‌الحسنه» می‌نامند، در واقع به‌دنبال پوشاندن ربای قرضی‌ای هستند که به‌صورتی غیرمعمول، از جانب طرفی که ظاهراً از نظر اقتصادی ضعیف‌تر است (مستأجر)، به‌طرفی جریان دارد که ظاهراً از نظر اقتصادی قوی‌تر است (مالک).

این نامعمول‌بودن طرفین معامله از نظر قدرت اقتصادی را نیز می‌توان بدین‌ترتیب تحلیل کرد که از گذشته تا همین امروز، از آن‌جا که قدرت اقتصادی بازاری‌جماعت در گردش پولش است، و نه نگه‌داری ملک، هم مغازه و هم خانه‌ی بسیاری از بازاریان اجاره‌ای بوده و هست، و هزینه‌ی آن جزء هزینه‌های جاری زندگی محسوب می‌شود، که از محل درآمدها تأمین می‌شود. بزرگ‌ترین مشتریان خانه و مغازه‌ی اجاره‌ای، همیشه تُجاری بوده‌اند که به‌علت قدرت اقتصادی‌شان، قواعد بازار را خودشان تعیین می‌کنند؛ چنان‌که درباره‌ی ایجاد مفهومی به‌نام «سرقفلی» چنین کرده‌اند، که بعداً درباره‌اش خواهم‌نوشت.

بنابراین، تحلیل قراردادهای رهن و اجاره‌ی مرسوم از این قرار است: منافع موقت ملکی در معرض انتقال است؛ مستأجر مبلغ قابل‌ملاحظه‌ای را در اختیار مالک قرار می‌دهد که می‌تواند از آن کسب سود کند، و نام آن را «قرض‌الحسنه» می‌گذارند، ولی با بهره‌گیری از یکی از حیله‌های پیش‌پاافتاده‌ی ربا، ذکری از این به‌میان نمی‌آید که مقرر است این مبلغ را با بهره‌ای معادل نرخی که در بازار سنتی رایج است، قرض دهند، و مدعی هم هستند که این قصد ربوی به‌تراضی طرفین وارد نشده‌است که معامله را باطل کند؛ در ادامه، سود ماهانه با اجاره‌بهای ماهانه تهاتر می‌شود، و علت این‌که با افزودن هر یک‌میلیون تومان بر «قرض‌الحسنه»، سی‌هزار تومان از اجاره‌بها کسر می‌شود، همین پرداخت سود پنهانی‌ست که به‌مستأجر انجام می‌شود.

نکته‌ی پایانی هم این است که برخلاف تصور رایج، که این قرارداد را «رهن و اجاره» می‌دانند، این قرارداد هیچ نسبتی با «عقد رهن» ندارد؛ زیرا عقد رهن موجب پدیدآیی حق عینی بر ملکی‌ست که به‌رهن درآمده‌است، و این حق عینی موجب می‌شود چنان‌چه دین اَدا نشود، داین بتواند ملک یادشده را بفروشد: از این رو، هیچ اشاره‌ای هم به‌رهن در قراردادهای یادشده نمی‌شود، و تنها صحبت از «قرض‌الحسنه» در میان است.

۰ نظر ۲۱ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۰۹
محمدعلی کاظم‌نظری

چند شب پیش نشستم پای تماشای «چهره‌های پنهان (Hidden Figures)»؛ یکی از فیلم‌های مطرح سال ۲۰۱۶، که در سه رشته‌ی بهترین فیلم، بهترین فیلم‌نامه‌ی اقتباسی، و بهترین بازی‌گر نقش مکمل زن هم نامزد دریافت جایزه‌ی اسکار شده‌است. نمی‌خواهم درباره‌ی فیلم حرف چندانی بزنم؛ فقط این را باید بگویم که اگرچه داستان آن برگرفته از واقعیت است، اما پرداخت آن در شمار چندین فیلمی‌ست که با موضوع تبعیض نژادی علیه سیاه‌پوستان در ایالات متحد ساخته‌اند: در واقع، چند مؤلفه‌ی ثابت در این قبیل فیلم‌ها هست، که از فرط تکراری‌بودن، سبب شد در نخستین دقایق فیلم فَغان کنم: «باز هم کلیشه درباره‌ی رؤیای آمریکایی!». با این همه، از این فیلم می‌توان فراوان آموخت.

درباره‌ی خویش‌انداز (Selfie) تحقیرآمیز برخی نمایندگان مجلس، به‌عنوان «عصاره‌ی فضایل ملت»، با فدریکا موگرینی فراوان نوشته‌اند؛ البته هیچ بعید نیست که خیل عظیمی از کسانی که این عمل را تقبیح کرده‌اند، در موقعیت مشابه از سر و روی یک‌دیگر بالا بروند. من فکر می‌کنم این دست‌پاچگی نمایندگان مجلس، به‌عنوان «وکلای ملت»، که موظف‌اند مقدرات کشور را با مصوبات‌شان معلوم کنند، از این ناشی می‌شود که با گذشت ۱۱۱ سال از ورود مفهوم مدرن «ملت» به«ممالک محروسه‌ی ایران»، هنوز نمی‌دانیم ملت چیست و دولت چه و نمایندگی یک ملت چه‌شأنی دارد؛ لذا وقتی کسی را می‌بینیم که یک مقام عالی‌رتبه‌ی خارجی‌ست، برای آن‌که تصویری به‌یادگار با وی داشته‌باشیم سرودست می‌شکنیم، و تمام نقاب‌هایی که بر چهره داریم در چشم برهم‌زدنی از چهره‌ی‌مان می‌افتد. توجه کنید که گرفتن تصویر به‌یادگار در همه‌جای دنیا مرسوم است، و فی‌الذاته نمی‌توان هیچ ایراد اخلاقی‌ای را متوجه آن دانست؛ آن‌چه معضل است، مسخره‌بازی اشخاصی‌ست که اصلاً نمی‌دانند چه‌جای‌گاهی را اشغال کرده‌اند.

«چهره‌های پنهان»، ماجرای سه زن سیاه‌پوست است که برای پیش‌رفت و دریافت حقوق‌شان می‌جنگند: یکی می‌خواهد سرپرست بخشی در ناسا شود؛ دیگری می‌خواهد از تحصیل عالی برخوردار شود؛ و سومی هم به‌دنبال رشد و ارتقا در واحدی‌ست که متکفل جسورانه‌ترین آزمایش‌های فضایی‌ست. پذیرش قدرت مستقر بر سازمان و، به‌طور کلی، کشورشان، کاری می‌کند آن‌ها درون همان ساختارها نهایت تلاش‌شان را بکنند، از همه‌ی امکانات‌شان استفاده کنند، و با سخت‌کوشی و جان‌فشانی چنان خودشان را به‌ساختار تحمیل کنند، که ساختار نتواند آن‌ها را انکار کند. بدین‌ترتیب، در تاریخ آمریکا، به‌عنوان تنها کشوری که واقعاً از یک «قرارداد اجتماعی» آغاز شده‌است، هرگز شاهد یک انقلاب یا حرکت‌هایی از سنخ آن نیستیم؛ ژرف‌ترین و گسترده‌ترین تبعیض‌ها علیه سیاهان، با تلاش بی‌وقفه برای اصلاح ساختارهایی که وجودشان به‌عنوان واقعیتی خدشه‌ناپذیر مورد پذیرش قرار گرفته‌است، به‌وضعیتی تبدیل می‌شود که یکی از همان سیاهان به‌ریاست‌جمهوری همان ساختار می‌رسد.

اما در ایران، هنوز که هنوز است، هیچ نظمی را نمی‌پذیریم؛ زیرا از تاریخ‌مان آموخته‌ایم که هیچ نظمی پابرجا نمی‌ماند، قدرت‌ها گذرا هستند، و هیچ ساختاری دوام ندارد، و این بی‌اعتمادی به‌دوام قدرت در روان‌مان رسوب کرده‌است: برای همین هم به‌هیچ قدرتی گردن نمی‌نهیم، و اصلاً مفهومی به‌نام دولت را به‌رسمیت نمی‌شناسیم؛ از این رو، اِبایی از این نداریم که عنداللزوم ساختارها را واژگون کنیم، و سرنوشت را از سر بنویسیم ـــ روز از نو، روزی از نو. همین وضعیت را می‌توان در سازمان‌های کاری هم مشاهده کرد: غالباً تلاشی برای ارتقای وضعیت‌مان نمی‌کنیم، و بی‌کارگی و تنبلی‌مان را با تمسک به‌ظلمی که در حق‌مان می‌شود توجیه می‌کنیم؛ بی آن‌که بکوشیم خودمان را با خوب کارکردن به‌وضعیتی که ظالمانه می‌دانیم تحمیل و آن را درست کنیم. جالب است که خیلی اوقات خوب کارکردن را با برچسب‌هایی از قبیل «چاپلوسی» هم تقبیح می‌کنیم؛ زیرا تصویر ذهنی‌مان این است که قدرت‌های دنیوی فانی‌اند، و در این رفت‌وآمدهای خطرناک قدرت‌ها، تنها راه بقا آن است که کلاه‌مان را سفت بچسبیم، و از هر جای‌گاهی برای خودمان دُکانی بر پا کنیم: مثلاً برای تصویرگرفتن با یک مقام ِ باقی ِ خارجی.

این دقیقاً خلاف وضعیتی‌ست که در ایالات متحد مشاهده می‌شود؛ کشوری که مردمانش هر ساختاری را که قابل انتقاد بدانند اصلاح می‌کنند، ولی از آن ساختار بیرون نمی‌زنند: آن‌ها به‌این ساختار گردن نهاده‌اند، و هر تلاشی را درون این چارچوب سامان می‌دهند و، سرانجام، می‌توانند این چارچوب را دچار تحول کنند. در کشورهای غربی، این تصویر که قدرت گذراست اصلاً وجهی ندارد؛ زیرا دولت مدرن، به‌عنوان استخوان‌بندی ِ عرفی کلیسا، و تجلی اعلای قدرت، بنا به‌تعریف اساساً نمی‌تواند فانی باشد.

۰ نظر ۱۶ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۵۴
محمدعلی کاظم‌نظری

مهران مدیری هیچ‌گاه طنزپرداز خوبی نبوده‌است؛ با این حال، در تصنیف هجویه چیره‌دست است: از «ساعت خوش»، تا «پاورچین»، و تا «دورهمی»، به‌تدریج وجه خنده‌دار آثارش به‌سود به‌سخره‌گرفتن وضعیت‌های احمقانه، آن هم با ارائه‌ی تصویری اغراق‌شده از آن‌ها، کم‌رنگ شده‌است. این البته نوعی سَبْک است: اغراق در به‌تصویرکشیدن موقعیت‌های قابل انتقاد، با این امید که بدی‌ها پررنگ‌تر دیده شوند، و مخاطب به‌فکر اصلاح‌شان بیافتد؛ شیوه‌ای که بیش‌تر می‌توان آن را هجو نامید، و نه طنز؛ زیرا طنز ابتدائاً مخاطب را می‌خنداند و، بعداً، به‌فکر وامی‌دارد؛ در حالی که هجویه‌های مدیری بعضاً آن‌چنان تلخ‌اند که قلب آدمی که خود را در موقعیت‌هایی مشابه با آن‌چه او به‌تصویر می‌کشد می‌یابد به‌درد می‌آورَد.

مدیری در این شیوه‌ی روایت به‌تدریج هرچه کارآزموده‌تر شده‌است؛ یعنی به‌خوبی می‌داند برای نمایش شدیداً سیاه و اغراق‌شده‌ی موقعیت‌هایی که قابلیت انتقاد دارند دقیقاً چه باید بکند، و در تازه‌ترین اثرش ـــ «ساعت ۵ عصر» ـــ چنان استادانه ساده‌ترین موقعیت‌ها را به‌گروتسکی هول‌ناک و سرگیجه‌آور تبدیل می‌کند، که مخاطب دچار تشویشی جان‌کاه می‌شود. مدیری، در هجویه‌ی تازه‌اش، که در آن به‌همه‌چیز ـــ از شیوه‌ی رانندگی، تا درگیری‌های هرروزه‌ی مردم با هم، حتا در ثروت‌مندترین محلات شهر (آن‌چه پیش‌ترها درباره‌اش بیش‌تر می‌نوشتم، و نام «جامعه‌ی جنگی» را برایش برگزیده‌بودم)، تا سنت‌های ازریخت‌افتاده‌ای مانند مراسم خاک‌سپاری، تا اداهای خنک هنری، تا بی‌تعهدی و بی‌کفایتی و بی‌کارگی کارکنان ادارات، و تا اعتیاد به‌روان‌گردان ـــ می‌تازد، در لحظاتی چنان خشن و بی‌پروا نقد می‌کند و به‌سخره می‌گیرد و تاریکی و سیاهی می‌پراکنَد، که انگار خودش هم حالش بد می‌شود، و گذشته از چند شوخی، که در آن‌ها می‌کوشد لب‌خندی بر لبان بیننده بنشاند، شخصیتی را به‌بیننده می‌نمایانَد که به‌قول «مهرداد پرهام» ـــ شخصیت اصلی فیلم، که سیامک انصاری به‌خوبی آن را از کار درآورده‌است ـــ گویی از یک سیاره‌ی دیگر آمده‌اند.

گذشته از روایت تلخ مدیری، و موقعیت‌هایی که به‌خوبی به‌تصویر کشیده شده‌اند، بازی‌ها با‌کیفیت‌اند، اما رگه‌های روشنی از آن‌چه پیش‌تر از بازی‌گران‌شان دیده‌ایم در خود دارند: در مورد انصاری که گویی مشغول تکرار شخصیت «کیانوش» (در «شب‌های برره») است و، به‌نوعی، تبدیل به‌تیپ شده‌است، و گویی تنها می‌تواند نقش آدمی را بازی کند که انتظار داریم یک «انسان معقول معمولی» باشد؛ آزاده صمدی هم شخصیت پاچه‌وَرمالیده‌ای را به‌تصویر کشیده که نظیرش را مشخصاً در «پنجاه‌کیلو آلبالو» تماشا کردیم؛ تنها امیر جعفری‌ست که نقش کوتاه یک معتاد به‌شیشه را متفاوت از آن‌چه سابقاً از او دیده‌ایم به‌اجرا درآورده‌است و، البته، خودِ مهران مدیری، که در پایان‌بندی فیلم، نقش بازجو را، با آن نگاه‌های خیره و لب‌خندهای ماسیده، چنان ماهرانه و خوب بازی می‌کند، که یادمان می‌رود نظیر این بازی را در «باغ مظفر» هم از او دیده‌ایم.

از دید من، «ساعت ۵ عصر» نقطه‌ی اوج سَبْک منحصربه‌فرد مدیری در هجوپردازی‌ست؛ بنابراین، اگر می‌خواهید برای خندیدن به‌سینما بروید، فیلم دیگری را انتخاب کنید: این فیلم شما را به‌تأمل وامی‌دارد و، به‌گونه‌ای کاملاً سخت‌گیرانه و خشن، شما را به‌تأمل وامی‌دارد؛ تا آن‌جا که تحمل فشار فیلم در لحظاتی واقعاً دشوار می‌شود.

پی‌نوشت: من متوجه منظور عنوان‌بندی آغازین فیلم نشدم؛ طراح این عنوان‌بندی هم خودِ مدیری‌ست ـــ دوستانی که متوجه شده‌اند یاری برسانند.

۰ نظر ۰۸ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۵۳
محمدعلی کاظم‌نظری

این شرم‌آورترین و نگران‌کننده‌ترین و بدترین و دردناک‌ترین و پلیدترین اتفاقی‌ست که می‌تواند بیافتد؛ یعنی در میان همه‌ی غارت‌ها و خیانت‌ها و کثافت‌کاری‌هایی که امروز شاهدش هستیم، این یکی واقعاً نوبر است: پدری فرزند ۶ساله‌اش را جلوی خودرویی انداخته تا از راننده دیه بگیرد؛ در این میان طفل معصوم کُشته شده‌است. راننده شخصاً موضوع را پی‌گیری کرده و پدر را بازداشت کرده‌اند؛ در حالی که به‌روایت راننده، در این گفت‌وگو با روزنامه‌ی اعتماد (به‌تاریخ ۲۸ تیر ۱۳۹۶)، یک فرزند دیگر او نیز دست‌وپایش شکسته بوده‌است ـــ احتمالاً با اجرای همین برنامه، برای دریافت دیه.

خبرنگار روزنامه، در آخرین پرسشی که از راننده می‌پرسد، می‌گوید: «وضعیت زندگی آن‌ها چگونه بود؟»، و پاسخ می‌گیرد:

آن‌ها زندگی فقیرانه‌ای داشتند ومعلوم بود که این مرد نیز نه شغل درست‌وحسابی دارد، و نه این‌که می‌تواند زندگی‌اش را تأمین کند؛ به‌خاطر تأمین زندگی روزانه‌اش بچه‌اش را زیر ماشین‌های گذری در خیابان‌ها می‌انداخت تا به‌خاطر آن پول دیه بگیرد و با آن زندگی‌اش را بگذراند. در خانه‌ی این خانواده حتا امکانات اولیه‌ی زندگی وجود نداشت؛ آن‌ها حتا پولی برای برگزاری مراسم ترحیم پسرشان هم نداشتند و مراسمی که گرفته‌بودند اصلاً شبیه به‌مراسم ختم نبود. خانه‌ای که در آن عده‌ی زیادی آدم در کنار هم زندگی می‌کردند و هیچ‌کدام شغلی نداشتند.

البته بعید نیست که نظیر رفتاری که جماعت ایرانی با خبر درگذشت مریم میرزاخانی (رضوان‌الله علیها) کردند، با همین خبر هم بشود: مثلاً خیریه‌های باسمه‌ایِ پول‌شویی‌محور دوره بیافتند که فقرا را بیابند و نمایشی اجرا کنند و جار بزنند: «آهای مردم! بچه‌های‌تان را برای پول‌درآوردن نکُشید!»، و بعد هم منتظر نمایش بعدی بمانند و در این میان پول‌های کثیف را علی‌الدوام مورد شست‌وشو قرار دهند؛ یا چپ‌زده‌ها با آن سبیل‌های پُرپُشت مضحک‌شان گریبان چاک دهند که: «کارگران جهان! متحد شوید!»، و بعد اسپرسوی تلخ‌شان را سَر بکشند و پُک محکمی به‌سیگارشان بزنند و درباره‌ی خُزَعبَلاتی از جنس آن‌چه ژاک لَکان می‌نویسد بحث‌های کودکانه کنند؛ یا جمعیت هنرمندان مبتذلِ غیرسیاسیِ دارای دغدغه‌های متعالی مانند نجات دریاچه‌ی ارومیه و کمک به‌کودکان کار و خیابان و حمایت از گورخواب‌ها عرصه را در دستان خود بگیرند و خودشان را در انواع رسانه‌های تشنه‌ی «مشتری» در معرض فروش بگذارند، و بعد روی صفحات نمایش غول‌پیکر به‌تبلیغ «دَم‌نوش» بپردازند؛ یا محافظه‌کاران مستمسک تازه‌ای برای حمله به‌دولت بیابند که: «بیا! دیدی سیاست‌های اقتصادی‌ات چه بر سر جامعه آورده؟!»، و حامیان دولت هم پاسخ گویند: «این‌ها همه نتیجه‌ی اقدامات دولت قبلی‌ست!»، و بعد منتظر خبر بعدی بمانند تا اَباطیلی از همین قُماش را نثار یک‌دیگر کنند.

درباره‌ی این سیرک واکنش‌های احمقانه قبلاً به‌تفصیل نوشته‌ام؛ اکنون دوست دارم درباره‌ی خودِ این ماجرا بنویسم: درباره‌ی جنایتی که یک پدر می‌تواند علیه فرزندش انجام دهد. از تحلیل‌های هم‌دلانه‌ای که با این رفتار می‌شود آگاه‌ام، ولی درباره‌ی این جریان قبول‌شان ندارم؛ این‌که احساس اصیل هم‌دردی قلب انسان را به‌درد می‌آورد، که شرایط باید آدمی را به‌کجا برساند که فرزندانش را برای پول‌درآوردن قربانی کند و، هم‌چنین، انبوه نقدهایی که به‌ساختار شدیداً طبقاتی، و شکاف مربوط به‌آن، در جامعه‌ی امروز ایران وارد است: تحلیل‌هایی که می‌کوشند این رفتار سبعانه را تطهیر کنند، و گناه را به‌گردن دیگران بیاندازند.

ولی واقعیت آن است که چنین رفتاری قابل‌تطهیر نیست؛ با هیچ توجیه و مستمسکی نمی‌توان این کثافت‌کاری را پوشاند و، اگرچه می‌توان تا ابد به‌شرایطی که زمینه‌ی این رفتار بوده‌است تاخت و بدوبی‌راه گفت، حقیقت آن است که مسئولیت این بی‌شرافتی هول‌ناک برعهده‌ی مرتکب آن است: پدری که دست‌کم وظیفه دارد جان بچه‌های بی‌گناهی را که به‌این دنیا آورده به‌خطر نیاندازد و، قطعاً، راه‌های بهتری از این جنایت برای رفع گرسنگی خانواده‌اش داشته‌است.

چند روز پیش با ماجرای مشابهی روبه‌رو شدم: یکی از اقوام در مدرسه‌ای واقع در یکی از شهرستان‌های اطراف تهران دبیر است. در آزمون پایان نیم‌سال، یکی از دانش‌آموزان او نمره‌ی بسیار کمی آورده‌بود و، در روز دریافت کارنامه نیز، مادر دانش‌آموز بدون او به‌مدرسه آمده‌بود، و سفره‌ی دلش را برای این فامیل ما گشوده‌بود؛ این‌که شوهرش زمین‌گیر شده و خودش خانه‌دار است و با یارانه و کمک‌هزینه‌ی کمیته‌ی امداد زندگی می‌کنند و به‌خاطر همین هم دانش‌آموز قصه‌ی ما دچار فشار عصبی شده و امتحانش را خراب کرده و اکنون هم کمرش گرفته‌است، تا جایی که امکان حرکت ندارد. این مادر درخواست ارفاق در نمره را داشته، که با مخالفت فامیل ما روبه‌رو می‌شود؛ فامیل ما هم ذهنش آشفته شده‌بود و با غصه این موضوع را برای من تعریف می‌کرد.

من همان موقع فکر کردم غیرت و جَنَم این دانش‌آموز، که از مشاهده‌ی وضع نابِسامان خانواده‌اش این‌چنین دچار فکروخیال شده که نمی‌تواند قدم از قدم بردارد، از پدرومادرش بیش‌تر است؛ گفتم: تا همیشه می‌توان با این خانواده هم‌دردی کرد، تا همیشه هم می‌توان درباره‌ی این وضعیت و عوامل پدیدآورنده‌اش پُرچانگی کرد، تا همیشه هم می‌توان غصه خورد؛ بی آن‌که مشکلی حل شود و گره‌ای از کارشان باز شود. پدر خانواده زمین‌گیر است؛ مادرشان که زمین‌گیر نیست: چرا کاری را که در توان دارد انجام نمی‌دهد؟ چرا سبزی خُرد نمی‌کند که بفروشد؟ چرا پیازداغ درست نمی‌کند که بفروشد؟ ترشی و شور نمی‌اندازد؟ آب‌لیمو و آب‌غوره نمی‌گیرد؟ چه از رضا شهابی و هم‌سر دل‌آورش کم‌تر دارد؟ تُف به‌ریا، ولی من همان‌جا اعلام آمادگی کردم که اگر تصمیم گرفتند تکانی به‌وضعیت‌شان بدهند، شریک‌شان شوم.

نظیر همین حرف‌ها را هم می‌توان درباره‌ی این جانی زد؛ بینی‌وبین‌الله، تنها راه نجات خانواده‌اش از فقر همین بلایی بوده که بر سر فرزندانش آورده‌است؟ یا می‌توانسته کارگری کند؟ یا انبوهی کار دیگر که درآمد حداقلی را برای او به‌ارمغان می‌آورند؟ قطعاً می‌توانسته؛ قطعاً می‌شود با تلاش زنده ماند، و از مهلکه‌ی فقر شدید گریخت. البته می‌دانم و طعم فقر را هم چشیده‌ام؛ با این ترتیبات نمی‌شود زندگی اَعیانی داشت، ولی می‌شود زنده ماند، و خدا برکت می‌دهد (این یکی از گران‌سنگ‌ترین چیزهایی‌ست که همه‌ی‌مان فراموش کرده‌ایم؛ این‌که خدا می‌بیند و از کارهای‌مان آگاه است و کمک‌مان می‌کند). منتها مشکل این‌جاست که این جانی، وقتی با شکاندن دست‌وپای فرزندش، توانسته با مُفت‌خوری پول کلانی به‌دست بیاورد، مزه‌ی پولِ مُفت را چشیده و دیگر حاضر نبوده از خرِ مراد پیاده شود: این‌بار برنامه را روی فرزند دیگرش اجرا کرده، که گند زده و طفل معصوم را به‌کام مرگ فرستاده‌است ـــ رحمت‌الله علیه.

و خوردن پول یامُفت به‌انسان حال می‌دهد؛ این هم ربطی به‌این ندارد که سنت حاکم باشد، یا این‌که مدرنیته سنت را از پای درآورده‌باشد، و این وضعیت در تاریخ‌مان هم ریشه‌دار است: عُرفای جعلی مُفت‌خوری که فضیلت کار و تلاش و سخت‌کوشی را انکار می‌کردند و با تمسک به‌انواع چرندیات خوش‌رنگ‌ولعاب، تنبلی و بی‌کارگی و هرزه‌گردی‌شان را توجیه می‌کردند، و خود یکی از عوامل زوال ایران در سده‌های میانه بودند.

۰ نظر ۲۸ تیر ۹۶ ، ۱۷:۱۴
محمدعلی کاظم‌نظری

مریم میرزاخانی درگذشت، و این نوشته درباره‌ی درگذشت او، و واکنش‌هایی‌ست که در این‌سو و آن‌سو به‌این درگذشت ابراز شد؛ نه درباره‌ی خودِ او، که غیر از آن‌چه در نظریه‌ی اعداد شخصاً مدیونش هستم، چیزی از فعالیت‌های پیش‌رفته‌ی ریاضیاتی‌اش نمی‌دانم، و شناخت شخصی‌ای هم از او ندارم: تنها می‌دانم که شخصیت علمی بین‌المللی و شناخته‌شده‌ای بود، که این مملکت متکفل بخشی از رشد شخصیتی‌اش بود، و به‌پیش‌بُرد مرزهای دانش خدمات شایانی کرد ـــ برای شخصیت علمی او احترام فراوانی قائل بودم و هستم؛ خدایش رحمت کند، و به‌خانواده‌ی نیکوکارش صبر و اجر عطا بفرماید.

از لحظه‌ی انتشار خبر درگذشت خانم میرزاخانی، به‌تقریب قابل‌قبول، تنها چیزی که در واکنش‌ها به‌این خبر دیده نشد، اهمیت به‌او و خانواده‌اش، به‌عنوان مجموعه‌ای از انسان‌ها، بود. همه، به‌تأکید می‌گویم، همه، کوشیدند از نمد خبر درگذشت یک انسان، برای خود کلاهی بدوزند: عده‌ای به‌میهن‌شان تاختند، و اَباطیلی از قبیل این بافتند که اگر مریم میرزاخانی در ایران می‌ماند معلم ساده‌ای می‌شد، و یا این‌که کشور او را فراری داد؛ عده‌ای به‌حجابِ قانوناً الزامی تاختند، و درباره‌ی انتشار تصویر خانم میرزاخانی در رسانه‌ها و آزادی‌های یواشکی باسمه‌ای و غیر ذالک افاضاتی صادر کردند؛ مشخصاً یک خبرگزاری از این نوشت که هزینه‌های درمانی در آمریکا کمرشکن است و، از این ره‌گذر، شعار «دِی‌وید دِی‌وید او اِس آ» را طنین‌انداز کرد؛ عده‌ای درگذشت زودهنگام خانم میرزاخانی را با درازای عمر اشخاص دیگر ـــ از معتاد و بی‌خانمان، تا برخی مقامات سیاسی ـــ قیاس کردند، و افسوس خوردند چرا این انسان «مفید» این‌قدر زود این دنیا را ترک کرده‌است و این آدم‌های «غیرمفید / مضر» زنده‌اند؛ جنبش زنان هم در این میان اعلام وجودی کرد که «پرچم بالاست!»؛ برخی مقامات دولتی هم، که از سردفتری اسناد رسمی به‌معاونت رییس‌جمهور رسیده‌اند و، اکنون نیز، در سودای وزارت‌اند، نامه‌ای احساسی و تُهی از معنا را، بدون سربرگ و مُهر و امضاء و شماره و تاریخ، که درج این اقلام، قاعده‌ای تخطی‌ناپذیر در نامه‌نگاری‌های رسمی‌ست، در شبکه‌های اجتماعی منتشر کردند، که: «ما از خانم میرزاخانی برای سفر به‌ایران دعوت کردیم، خودش نیامد!»؛ دوستی که فامیلی‌اش «آن‌لاین» است در این باره نوشت که نام تازه‌گذشته «ترِند» جهانی «توییتر» شده‌است؛ انجمن «سمپادی»های مقیم در اقطار عالَم، خانم میرزاخانی را فقط برای خود دانست و گفت «تو دختر مایی!»؛ دَه‌ها ـــ بَل صدها، یا هزاران ـــ انجمن و گروه و کانال و تارنما و صفحه‌ی اینستاگرام و فیس‌بوک، که ادعای ریاضی‌دانی و ریاضی‌خوانی دارند، ولی بعید است حتا بدانند مشتق دوم یک تابع درجه‌دوم چند است، پیام تسلیت صادر، و نامی از خودشان دَر کردند؛ کارشناسان برجسته‌ی امور مربوط به‌تابعیت و متخصصان قُلابی حقوق بین‌الملل خصوصی فغان کردند که چرا دختر خانم میرزاخانی نمی‌تواند تابعیت مرز پرگهر را دریافت کند؛ یکی هم که حتا پس از مرگ مرحوم هاشمی نمی‌تواند حِقد خود را از او پنهان کند و، به‌تعبیر یک انسان بزرگ، همواره «مرئوس» خواهدبود، عکسی را که در زمان المپیاد ریاضی از خانم میرزاخانی و مرحوم هاشمی و این شخص و دیگران برداشته شده‌است، بُرید، و هم‌راه با پیامی بی‌مایه منتشر کرد؛ تنها برای این‌که خودش را در مرکز تصویر جا بزند.

چرا؟ چرا هیچ توجهی به‌این نداریم که یک انسان از این دنیا رفته‌است، بازماندگانی دارد، که عزادار عزیز مرحوم‌شان هستند که جوان‌مرگ شده‌است، و این حرف‌ها آتش‌شان می‌زند؛ برخوردی سبعانه با درگذشت یک انسان: چونان پیکر بی‌جانی که کفتارها به‌جانش افتاده‌اند، و هریک می‌خواهد طَرْفی از آن برای خود بربندد. چرا این‌قدر بی‌رحم شده‌ایم و ظالم و سنگ‌دل؟ فرض کنیم مریم میرزاخانی نه یک دانش‌مند برجسته، که انسانی معمولی باشد (عجالتاً این را کنار بگذاریم که هر انسانی، حتا مریم میرزاخانی، اولاً و بالذات یک «انسان» است و، از این حیث، با دیگر «انسان»ها هیچ تفاوتی ندارد، و با یکایک‌شان برابر است)؛ باز هم چنین هیستری جمعی هول‌ناکی را به‌نمایش می‌گذاریم؟

پاسخ روشن است: نه؛ هرگز در صورت درگذشت یک انسان معمولی، حتا شبیه چنین روی‌دادهای احمقانه‌ای را شاهد نیستیم، و علت نیز روشن است: مرگ یک انسان معمولی عرصه‌ای برای نمایش و دیده‌شدن فراهم نمی‌آورَد (البته به‌صورت موردی می‌تواند توجه‌ها را در شبکه‌های مجازی به‌انسان جلب کند، ولی نه به‌صورت جمعی)؛ در حالی که درگذشت شخصیتی چون خانم میرزاخانی، کاملاً چنین زمینه‌ای را فراهم می‌کند ـــ این همان چیزی‌ست که پی‌آمد مدرنیته‌ای‌ست که هم‌چنان مشغول تعرض به‌سنت‌های ماست.

سنت برای مرگ هم مناسک روشنی را پیش پای آدمی‌زاد می‌گذارد و، از همه مهم‌تر، غرایز او را مهار می‌کند؛ سنت حتا مانع از زاری‌های دل‌خراش می‌شود، و در فضا ـ زمان سنتی، آدمی‌زاد حتا به‌ذهنش خطور هم نمی‌کند که از مرگ هم‌نوعش نردبامی برای پُرآوازه‌ساختن خود مهیا کند: درست وارون آن فضا ـ زمان خالی و بیابان برهوت و عرصه‌ی تُهی از معنایی که مدرنیته پیش پای انسان می‌گذارد؛ فضا ـ زمانی که تمام قیدوبندهای رفتار را از دست‌وپای انسان برمی‌دارد و، از همین رو، ابتدایی‌ترین غرایز بشری (و نه لزوماً حیوانی) انسان مجال بروز پیدا می‌کنند: نمایاندن، با هر وسیله و به‌هر ترتیبی؛ پی‌جویی نفع شخصی و امیال فردی، با تبدیل همه‌چیز به‌وسیله؛ حتا پیکر یک انسان.

تُف بر مدرنیته!

۱ نظر ۲۶ تیر ۹۶ ، ۱۶:۲۷
محمدعلی کاظم‌نظری

چندان اهل تلویزیون نیستم، ولی برخی چیزها آن‌چنان چشم‌گیر است که حتا اگر چندان میانه‌ای با این جعبه‌ی نمایش هم نداشته‌باشی، نمی‌توانی نبینی‌شان، و در میان معدود چیزهای حقیقتاً چشم‌گیری که لابه‌لای جذابیت‌های باسمه‌ای و رنگ‌ولعاب‌های میان‌تهی داخل و بیرون تلویزیون درخشش اصیلی ندارند، یک‌نفر هست که به‌گونه‌ای غیر قابل تصور می‌کوشد معمولی باشد و دیده نشود و به‌دور از حواشی به‌کارش مشغول باشد؛ در عرصه‌ای که ذاتاً به‌دنبال نمایاندن است و، تَبَعاً، بازی‌گران نمایش‌هایش هم همه‌ی تلاش‌شان دیده‌شدن به‌هر ترتیب است، این‌که یک‌نفر تنها به‌دنبال ایفای وظایفش باشد و، به‌شکل شگفت‌آوری، هیچ اصراری به‌دیده‌شدن نداشته‌باشد، تا حد زیادی حیرت‌آور است.

این یک‌نفر مهدی شاه‌حسینی‌ست؛ مدیر صحنه‌ی «خندوانه»، برنامه‌ی پرطرف‌داری که شب‌ها از شبکه‌ی نسیم پخش می‌شود. آن‌گونه که می‌بینیم، شاه‌حسینی همواره آماده‌ی کار است؛ بی آن‌که هیچ اصراری به‌جلب‌توجه داشته‌باشد، و تنها کافی‌ست مجری ـــ رامبد جوان ـــ او را صدا کند: برای برگزاری قرعه‌کشی، برای تبلیغ حامی مالی، برای اعطای هدایای میهمان، و یا برای هر کار دیگر؛ دوان‌دوان می‌آید، وظیفه‌ای که به‌او محول شده به‌خوبی انجام می‌دهد، و صحنه را ترک می‌کند. جالب است که در هر وضعیتی هم چهره‌ی شاه‌حسینی حالتی تقریباً ثابت دارد؛ گویی هیچ‌چیزی، حتا «ادابازی»، نمی‌تواند دگرگونی‌ای در منش ویژه‌ی او، که انجام وظیفه‌ی محول‌شده به‌بهترین شکل است، به‌وجود آورَد (بعداً درباره‌ی این وجه از شخصیت شاه‌حسینی، این‌که الگوی «جدیت» است، بیش‌تر خواهم‌نوشت).

البته نمی‌دانم شرایط کاری او چه‌ترتیبی دارد، اما با فرض این‌که شرایط کارش‌اش مطلوبیت مورد نظرش را دارد، که به‌نظر می‌رسد چنین باشد، الگوی ایدئال رفتار کاری یک کارگر شاه‌حسینی‌ست: این‌که شرایط کاری‌ای را که رضایتش را برآورده می‌کند وجود داشته‌باشد، و او نیز در کمال صداقت وظیفه‌ای که به‌او محول شده انجام دهد؛ در حالی که وضعیتی که در بازار کار ایران شاهد آن هستیم، غالباً چیز دیگری‌ست ـــ شرایط کاری کارگران به‌دلایل مختلف (از وجود مدیران بی‌کفایت پُرمشغله، تا دست‌مزدهای اندک، ناعادلانه‌بودن و ناکارآمدی ساختارهای اداری، هرج‌ومرج و بی‌نظمی، عدم کنترل بی‌کارگی، بی‌تخصصی و بی‌دانشی، عدم تخصیص مناسب منابع، و ناامنی شغلی) معمولاً رضایت‌شان را برآورده نمی‌کند و، از این رو، کارگران نیز دائماً از کار شکایت می‌کنند، و میزان بهره‌وری شدیداً پایین است، زیرا مجموعه‌ی عواملی که ذکر کردم و نکردم، فرهنگی را در سازمان‌های دولتی و جز آن به‌وجود می‌آورد، که نام آن را می‌توان «کارنکردن به‌هر توجیهی» نامید: چونان جهنم ایرانیان، در آن لطیفه‌ی تلخ مشهور.

در این شرایط، این‌که کسی به‌خوبی وظیفه‌اش را انجام می‌دهد و، حتا، در شرایطی که اکیداً امکان جلب‌توجه وجود دارد، هیچ کوششی برای جلب‌توجه نمی‌کند، واقعاً یک مورد استثنایی‌ست. خیلی دوست دارم یک شب او میهمان «خندوانه» باشد؛ برای معرفی یک الگوی موفق کارکردن و جدیت، در سرزمینی که کارنکردن و از زیر کار دررفتن در آن از دیرباز نوعی فضیلت بوده‌است، و لودگی در آن به‌تازگی نوعی فضیلت شده‌است.

۰ نظر ۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۱:۱۹
محمدعلی کاظم‌نظری