واژه

سوگند به واژه، و آن‌چه واژه می‌سازد

واژه

سوگند به واژه، و آن‌چه واژه می‌سازد

طبقه بندی موضوعی

۵۲ مطلب با موضوع «اندیشه» ثبت شده است

امروز زن‌دایی مادرم، پس از مدتی بیماری و گرفتاری در بیمارستان، درگذشت ـــ رحمت‌الله علیها، که اهل قرآن بود و ایمان خالصی داشت که از گذشته‌ای می‌آمد که دیگر نیست. چرا آن صفا و سادگی گذشته‌ها دیگر کم‌تر پیدا می‌شود و،گویی، نایاب شده‌است؟

او برای من نمونه‌ی یک‌پیرزن قدیمی بود؛ با آرامشی که در کم‌تر کسی سراغ دارم، و از ایمان پاکی که داشت سرچشمه می‌گرفت. یادم هست زمانی که داشتم برای کنکور آماده می‌شدم، یکی از قوم‌وخویش‌های‌مان، که وضعیت مالی‌شان بسیار خوب بود و، گذشته از امکاناتی که در اختیار داشت، روابطی داشت که بعداً به‌واسطه‌ی همان روابط نیز به‌دانش‌گاه رفت، مشغول رقابت با من بود، و من نیز، بدون آن‌که از امکانات خارق‌العاده‌ای برخوردار باشم، داشتم درسم را می‌خواندم؛ یک‌بار که به‌دیدنش رفته‌بودیم، با لهجه‌ی گیلکی دل‌انگیزش به‌من گفت: «نگران نباش؛ بی‌کَسانِ کَس، خداست» ـــ خدا یار ِ بی‌کَسون‌ه.

او از زمان‌های دوری می‌آمد که مناسبات انسانی تا این اندازه به‌پول آغشته نبود؛ به‌رایگان و، حتا، با تهیه‌ی ناهار و شام، به‌آشنا و غریبه خیاطی یاد می‌داد؛ ملزم بود که اگر غذایی خوش‌مزه پخته که می‌داند در خانواده کسی دوست دارد، حتماً ظرفی برای او بفرستد و، البته، در فرازونشیب روزگار، قانع و راضی بود. چرا به‌نظر می‌رسد نسل این آدم‌ها در حال منقرض‌شدن است؟ آن‌ها چه‌آب‌ونانی خورده‌بودند که چنین بی‌ریا و ساده و صبور بودند؟ سر کدام سفره بزرگ شده‌بودند و نزد چه‌کسی درس زندگی آموخته‌بودند که تا این اندازه «انسان» بودند؟

وقتی شنیدم او به‌رحمت خدا رفته‌است، ناخودآگاه یاد مادربزرگ خودم، «مامانی»، و خاله‌ی مادرم، «خاله‌رَشتی»، افتادم که هردو درگذشته‌اند؛ آن‌ها نیز، جلوه‌ی روشنی از محبت‌ورزی صمیمانه بودند: انسان‌هایی که دنیای کوچک و ساده‌ای داشتند، و می‌توانستند خودشان را به‌تمامی وقف خانواده‌ی‌شان کنند؛ بی‌آن‌که حساب‌وکتابی بابت محبت‌های‌شان داشته‌باشند. وقتی به‌آن‌ها فکر می‌کنم، دنیای روشن و پُرنور و گرمی پیش چشمم می‌آید که واقعی و به‌غایت خواستنی بود، و دیگر اثری از آن همه نور و روشنی نمانده‌است.

روزهای سرد زمستان یادم می‌آید که با رادیو، هم‌راه همیشگی‌ام، پشت به‌مخدّه و کنار بخاری گرم خانه‌ی «مامانی» می‌نشستم، و حواسم بود به‌قابلمه‌ی پتوپیچ کنار بخاری برخورد نکنم، که ماست خوش‌مزه‌ی خانگی در حال عمل‌آمدن در آن بود؛ در حالی که آفتاب نیمه‌جان ظهر زمستان روی فرش قرمزرنگ لاکی‌شان افتاده‌بود، و داشتم روزنامه می‌خواندم: آن‌سوتر، «خاله‌رَشتی» داشت یک‌ژاکت سبزرنگ را با طمأنینه‌ای خاص خودش، و عینک تَه‌استکانی‌ای که تقریباً تمام صورت پُرچینش را می‌پوشاند، می‌بافت؛ گاه به‌گاه هم به‌درختان برهنه‌ی حیاط نگاه می‌کردم، و سرشار از آرامشی می‌شدم که دیگر نظیرش را تجربه نکرده‌ام.

چه‌چیزی عوض شد که دیگر خبری از آن آرامش نیست؟ راستش نمی‌دانم این ناآرامی در من است که از دَری‌چه‌ی چشمم دنیا را نیز ناآرام می‌بینم؛ یا واقعاً آرامش از همه‌چیز رخت بربسته‌است: زندگی پُر از دل‌شوره‌ای که ـــ تا جایی که من می‌بینم ـــ حتا آن‌ها که بهره‌ای از دنیا برده‌اند را نیز، در خود می‌کشد. به‌راستی ما را چه می‌شود؟

۱ نظر ۰۹ آذر ۹۷ ، ۱۳:۳۹
محمدعلی کاظم‌نظری

قبلاً درباره‌ی قراردادهای «رهن و اجاره» نوشته‌بودم؛ اینک می‌خواهم در همان راستا به«فروش اقساطی» بپردازم و، از این ره‌گذر، گریزی هم به‌کلیتی عام‌تر بزنم.

حتماً تجربه‌ی خرید اقساطی دارید: بخشی از قیمت کالا را نقداً پرداخت می‌کنید؛ مابقی را طی چند قسط می‌پردازید، که قیمت کالا را در مجموع نسبت به‌این‌که همه‌ی مبلغ را نقداً پرداخت کنید افزایش می‌دهد. این شکل از خریدوفروش شرعاً جایز است؛ زیرا گزاره‌ی فقهی ظاهراً مورد اجماعی وجود دارد که می‌گوید: «للأجل قسط من‌الثّمن (مهلت بخشی از بهای معامله است)» و، بر این اساس، میزان پرداخت غیرنقدی می‌تواند بیش‌تر از پرداخت نقدی باشد، و مابه‌التفاوت پرداخت‌های نقدی و غیرنقدی آن چیزی‌ست که در برابر مهلت پرداخت قرار می‌گیرد.

اصلاً چرا باید این قاعده وجود داشته‌باشد؟ پاسخ این است که این قاعده یکی از «حیله‌های ربا»ست؛ راهی برای فرار از آن‌که معامله‌ای ماهیتاً ربوی، محکوم به‌ربا باشد: زیرا در هر دو معامله‌ی نقد و غیرنقد، یک‌جنس دارد معامله می‌شود، و تعادل کالا و قیمت، با اعلام دو عدد برای پرداخت‌های نقد و غیرنقد بر هم می‌خورد و، اصطلاحاً «شُبهه»ی ربای «مُعاملی» پدید می‌آید، که در جریان آن، دو کالای یک‌سان مورد معامله قرار می‌گیرند، ولی مقدارشان یک‌سان نیست.

برای دوری از این موضوع، می‌گویند وقتی پرداختْ غیرنقدی‌ست، گویی زمان هم علاوه بر کالا دارد خریداری می‌شود و، در نتیجه، مبلغ پرداختی در جریان فروش غیرنقدی می‌تواند افزایش یابد (این‌جاست که خیلی پیش‌تر از تولد سرمایه‌داری، یکی از ارکان آن، که معادله‌ی زمان و پول است، در فقه اسلامی پدیدار می‌شود)؛ بدین‌ترتیب، شُبهه‌ی ربا(ی مُعاملی) از میان می‌رود، و خرید غیرنقدی شرعاً تجویز می‌شود: زیرا در واقع یک‌کالا با دو قیمت معامله نمی‌شود؛ بلکه جمعاً دو کالا در حال معامله با دو قیمت است: یکی کالای مربوط، یکی کالای مربوط به‌هم‌راه زمان پرداخت ـــ از این رو، این‌که این دو کالا قیمت‌های متفاوتی داشته‌باشند ظاهراً فاقد اشکال است.

اما بازار این دادوستد را این‌گونه نمی‌بیند: آن‌چه بازار می‌بیند این است که فروشنده با چشم‌پوشی از دریافت مبلغ نقد، در واقع دارد همان مبلغ را به‌خریدار قرض می‌دهد؛ در نتیجه، خریدار باید آن مبلغ را با بهره‌اش به‌فروشنده بازگرداند ـــ اَماره‌ی این موضوع هم آن است که نرخ افزایش قیمت در خرید غیرنقدی، با نرخ بهره‌ی بازار («صدی سه» نسبت به‌مابقی مبلغ) یک‌سان است. در واقع، به‌نظر می‌رسد فقه اسلامی برای تطابق با اقتضائات ربوی کار بازار ناگزیر شده‌است با ترفندهایی زیرکانه درون مناسبات بازار زنده بماند: یکی از جنبه‌های پیوند ارگانیک «حوزه» و «بازار»؛ تأمین جریان نقدی («وجوهات») برای «مدرسه»، در مقابل ِ برسازی ابزارهایی برای تمیزماندن و تمیزشدن پول‌های بازاری.

این ماجرایی‌ست که تا همین امروز هم دوام یافته‌است: یکی از شگفت‌انگیزترین روی‌دادهای تاریخ فقه اسلامی، که به‌واسطه‌ی فقدان نگاه روش‌مند و، البته، برخی ملاحظات پُراهمیت، تقریباً هیچ توجه و تأملی درباره‌ی آن صورت نگرفته‌است، همین است که چطور می‌شود نهادِ ذاتاً ربوی ِ «بانک» درون دست‌گاه فقاهت جای‌گیر شود؛ آن هم با توجیه‌های شرعی قدرت‌مند درباره‌ی بسیاری از عملیات بانکی، که اصولاً با مبانی دینی اسلام معارضه دارند (تقریباً تمام قراردادهای بانکی بهره‌ای از ربا برده‌اند؛ چنان‌که تمامی‌شان از توجیه شرعی نیز برخوردار هستند).

این‌جاست که باید از بزرگ‌مرد تاریخ ایران، عطامَلِک جُوِینی، نقل‌قولی درباره‌ی آن «ملاحظات پُراهمیت» ذکر کنم؛ او، در «تاریخ جهان‌گشای»، درباره‌ی ایامی که مغول مشغول تاخت‌وتازی جان‌کاه در زمین و اندیشه ایرانیان بود، پس از توصیف صحنه‌ای به‌غایت تکان‌دهنده درباره‌ی تعرض این قوم به‌مساجد، به‌گفت‌وگوی دو تن از علماء اشارتی می‌کند بدین‌مضمون: «در این حالت، امیر امام جلال‌الدین علی‌بن‌الحسن‌الرّندی، که مقدّم و مقتدای سادات ماوراءالنهر بود در زُهد و وَرع، روی به‌امام عالم رکن‌الدین امام‌زاده، که از افاضل علمای عالم بود، آورده و گفت: "مولانا چه‌حالت است این‌که می‌بینم؛ به‌بیداری‌ست یا رب؟ یا به‌خواب؟". مولانا امام‌زاده گفت: "خاموش باش! باد بی‌نیازی خداوند است که می‌وزد؛ سامان سخن‌گفتن نیست!"».

پی‌نوشتِ عجالتاً بی‌ربط: فاجعه‌ی حمله‌ی مغول، خصوصاً با دلالت‌های روشنی که داشت، می‌توانست همان کارکردی را برای اندیشه‌ی ایران داشته‌باشد که فاجعه‌ی زمین‌لرزه‌ی لیسبون برای اندیشه‌ی اروپا داشت، و یکی از عوامل نهضت روشن‌گری شد؛ پرسش این است که: «چرا نشد؟» ـــ به‌این پرسش در مجال مبسوط‌تری باید پرداخت.

۰ نظر ۰۷ آذر ۹۷ ، ۱۴:۴۱
محمدعلی کاظم‌نظری

یکی از قراردادهایی که در فقه مورد بررسی قرار می‌گیرد «مزارعه» است؛ قراردادی که میان مالک زمین و مالک بذر منعقد می‌شود تا، در ازای کشاورزی این بذرها در زمین، محصول در دوره‌ی زمانی معینی به‌نسبتی که درباره‌ی آن توافق می‌شود میان طرفین تقسیم شود.

از فروع این بحث در دروس فقهی، حالتی‌ست که مزارعه باطل باشد؛ یعنی اساساً به‌درستی منعقد نشده‌باشد ـــ به‌دیگر سخن، صحبت این فرع درباره‌ی موردی‌ست که با تصور وجود قراردادی که به‌طور صحیح منعقد شده‌است، مالک زمین و مالک بذر عملیات کشت‌وزرع را انجام می‌دهند، ولی در نهایت معلوم می‌شود قرارداد به‌علتی باطل بوده‌است؛ یعنی اصلاً منعقد نشده‌است (مثلاً چون مالک بذر مجنون بوده‌است).

ظاهراً مورد اتفاق آقایان است که در چنین حالتی، تمام محصول متعلق به‌مالک بذر است، و او متعهد است اجرت‌المثل سایر عوامل را بپردازد؛ یعنی اجاره‌ی معمول زمین را پرداخت کند، چون از زمین بهره‌مند شده‌است، و فرض می‌شود قرارداد اجاره‌ای میان ایشان موجود بوده‌است؛ چنان‌که باید اجرت معمول کارگران را پرداخت کند، چون از خدمات ایشان منتفع شده‌است، و فرض می‌شود قرارداد اجاره‌ی اشخاص میان ایشان موجود بوده‌است ـــ مالک زمین حقی نسبت به‌محصول کشاورزی ندارد، چون قرارداد مزارعه‌ای در کار نبوده‌است؛ تنها می‌تواند اجاره‌ی زمین را طلب کند.

نکته‌ای را می‌توان در خصوص این فرع مطرح کرد که مستقیماً به‌یکی از مبانی فکری ِ بیان‌نشده‌ی فقه اسلامی بازمی‌گردد: اگر قراردادی در کار نباشد، حاصل هم‌کاری به‌مالک سرمایه برمی‌گردد و در تملک او قرار می‌گیرد، و او باید هزینه‌ی دیگر عوامل را پرداخت کند: اجاره مکان و مزد نیروهای انسانی؛ همان سازوکاری که سرمایه‌داری مدرن در پیش می‌گیرد و، با گرفتن حاصل کار و ذوق و تلاش و ابتکار از کارگر، او را از خود بیگانه می‌کند.

جالب است که وضعیت دیگری هم کاملاً قابل‌تصور است: این‌که حاصل کار در تملک کارگر قرار گیرد، و او سود سرمایه را، مثلاً به‌پِی‌رَوی از منطق «مضاربه»، به‌مالک سرمایه پرداخت کند؛ چنان‌که اجاره‌ی زمین را نیز به‌مالک آن بپردازد. در این حالت، صاحب کار و فرآورده‌ی آن، که با ترکیب نیروی انسانی و سرمایه و زمین و ابزارآلات تولید و اندیشه به‌دست می‌آید، همان کسی‌ست که نیروی جسمی و ذهنی‌اش را برای تولید محصول به‌کار انداخته‌است و، البته، باید هزینه‌ی دیگر عوامل را پرداخت کند.

فرض کنید جامعه‌ای نه بر اساس تعلق محصول کار به‌مالک سرمایه، که بر اساس تعلق این محصول به‌کارگر سامان یابد؛ در این صورت، بدون سلب مالکیت خصوصی، که مترادف تعرض به‌یکی از حیطه‌های شخصیت آدمی‌زاد است و، ضمناً، می‌تواند به‌درآمدی بر بی‌حرمتی به‌دیگر حوزه‌های حریم خصوصی فرد بدل شود، دست‌کم سازوکار منصفانه‌ای امکان حاکمیت بر تعاملات انسانی را خواهدیافت، که مانع ازخودبیگانگی انسان می‌شود.

بدین‌ترتیب، هر انسانی رأساً به‌یک‌بنگاه بدل می‌شود، و می‌تواند با هم‌کاری مالکان سرمایه، زمین و ابزارآلات، آن‌چه را می‌خواهد تولید کند، و مالک آن باشد، تا هر طور که می‌خواهد محصولش را به‌فروش برساند؛ دیگر خبری از قراردادهای کار ِ نابرابر نخواهدبود که عده‌ای بخواهند این قراردادها را که ذاتاً و ماهیتاً غیرمنصفانه‌اند با انواع تدابیر (انعقاد پیمان‌های جمعی، تأمین اجتماعی و...) به‌انصاف نزدیک کنند؛ در حالی که سرمایه‌گذار نیز به‌بهره‌ای که آن را می‌جوید دست می‌یابد، و مالک زمین و ابزارآلات نیز اجاره‌اش را دریافت می‌کند.

این سازوکار، معنای «کارآفرین» را به‌آن بازمی‌گرداند، و به‌جای بیگاری ِ مستتر در «کار ِ مزدی»، خلاقیت و ثمردهی را می‌نشاند.

۱ نظر ۱۲ آبان ۹۷ ، ۱۱:۲۱
محمدعلی کاظم‌نظری

دی‌شب رفتم «گرگ‌بازی» را دیدم؛ حس می‌کردم فیلم خوبی باید باشد، که البته بد هم نبود (اگرچه بازی‌ها در لحظاتی واقعاً باسمه‌ای بودند)، ولی نویسنده آن‌قدر نخ داستان را پیچانده‌بود و گره بر گره افزوده‌بود، که دست‌آخر این نخ از دستش رها شده‌بود، خودش در هزارتوی داستان و گره‌های فراوانش گم شده‌بود، و پایان باز قصه، به‌نوعی پا در هوا رهاکردن تماشاگر، و ازسربازکردن او از جانب نویسنده بود: آن‌چنان که کناردستی ما در سینما، وقتی عنوان‌بندی پایانی روی پرده نقش بست، اعتراض کرد: «چی شد؟! حیف که "اِل‌کلاسیکو" را ندیدیم!».

به‌این بهانه، ذهنم رفت سمت این‌که چقدر نوآوری کار سخت و ارزش‌مندی‌ست و، در عین حال، درآوردن ادای نوآوری واقعاً ساده است: در سینمای ایران، کافی‌ست برخی بازی‌گران (مانند جواهریان، حاتمی، مصفا، محمدزاده، اَبَر، شاید آقاخانی، و دیگرانی که مثلاً بازی‌گر خوب به‌حساب می‌آیند) در فیلمت بازی کنند؛ دوربین را به‌تقلید از فرهادی سر دست بگیری؛ یک‌داستان بی‌سروتهِ تلخ سر هم کنی؛ و یک‌پوستر خوب درست کنی؛ موسیقی متن هم دل‌بخواهی‌ست ـــ این‌طوری می‌شود که اگر لابی بلد باشی، ممکن است برنده‌ی جایزه هم بشوی؛ حتا در جشن‌واره‌های خارجی.

متأسفانه آن‌چه این روزها خیلی با آن روبه‌روییم، درآوردن ادای نوآوری‌ست؛ نه نوآوری راستین: چینی‌جماعت را تمسخر می‌کردیم، که نمونه‌ی باسمه‌ای همه‌چیز را می‌سازد، در حالی که خودمان به‌این درد دچار هستیم؛ آن هم در حالی که چین اندک‌اندک به‌مرز خلق و نوآوری می‌رسد، ولی ما هم‌چنان همان هستیم که بودیم ـــ بی‌شمار کسب‌وکار مشابه، بی‌شمار ایده‌ی تکراری، و بی‌شمار کاری که بارها انجام و شکست‌خورده‌بودنش مکرر ثابت شده‌است؛ ولی باز هم دست‌بردار نیستیم، و مدام مشغول تقلیدیم: «خلق را تقلیدشان بر باد داد / ای دوصد لعنت بر این تقلید باد!».

البته روشن است که تقلید ساده‌ترین کار ممکن است: تاریخ گواهی می‌دهد که کشورهای اروپایی، پیش از آن‌که حقوق مالکیت فکری را برای عقب‌نگه‌داشتن کشورهای دیگر ابداع کنند، متخصص کُپی‌کاری از روی دست یک‌دیگر بودند؛ نکته‌ی مهم این است که در تقلید باقی نماندند، و با انباشت آگاهی و تجربه‌ی ناشی از تقلیدهای مستمر، که می‌تواند یکی از ابزارهای مفید یادگیری باشد، نوآوری را آموختند و به‌کار بستند ـــ یکی از مکاتبِ نسبتاً متروک و، البته، گرامی اخلاق، که «فضیلت‌گرایی» باشد، اساساً از طریق تقلیدی حساب‌شده درست و نادرست را تعلیم می‌دهد، و بازار سنتی، دقیقاً براساس تقلید پیش‌رفت می‌کند (همه‌ی کسبه کارشان را از پادویی برای یک«اوستا» شروع کرده‌اند).

شرایط است که تقلید را در نهایت به‌نوآوری بدل می‌کند: سهل‌گیری سبب می‌شود آدمی در تقلید ماندگار شود؛ در مقابل، سخت‌گیری و گوش‌زدکردن اشتباهات، و رقابتِ بی‌امان، در کنار تشویق استقلال فکری، کاری می‌کند نوآوری از خاکستر تقلید برخیزد ـــ البته این حرف‌ها برای مرز پرگهر نیست که ابر و باد و مَه و خورشید آن در کارند، تا بدون جدیت کار کنند و خوش باشند؛ برای جاهای دیگری‌ست که هدف‌مند زندگی می‌کنند، و تأمل در امور را سرلوحه‌ی‌شان ساخته‌اند.

۰ نظر ۰۷ آبان ۹۷ ، ۱۳:۵۷
محمدعلی کاظم‌نظری

دی‌شب، وقتی ساعت ۱۱ به‌خانه رسیدم، شام خوردم و تلویزیون را روشن کردم: گمان می‌کردم گشت کوتاهی در شبکه‌های تلویزیون می‌زنم و بعد می‌روم بخوابم؛ ولی نشان به‌همین نشان که تا ساعت ۱ونیم بعد از نیمه‌شب بیدار ماندم ـــ آن هم در حالی که بسیار خسته و کوفته بودم؛ ولی اثری هنری دیده‌بودم که تکانم داده‌بود.

یکی از شبکه‌های تلویزیون فیلمی پخش می‌کرد به‌نام «شنا در زمستان»؛ اثر محمد کاسبی (راننده‌ی کامیون «خوش‌رکاب»!)، با بازی مجید مجیدی در نقش اصلی (معلم روستا، آقای مرتضایی‌نسب). فیلم داستان و فُرم بسیار ساده‌ای دارد: معلمی به‌روستای دورافتاده و محرومی می‌رود و معلم مدرسه‌ای می‌شود که دانش‌آموزانش در نداری مطلق به‌سر می‌برند؛ مدیر این مدرسه شخصیتی معتدل دارد، ولی ناظم مدرسه خشن و سخت‌گیر است ـــ اگرچه فیلم مراقب است که به‌دام کلیشه نیافتد، و از ناظم هیولا نسازد.

آقای مرتضایی‌نسب از درد بچه‌ها رنج بسیار می‌کشد؛ هم‌راه و هم‌دل‌شان می‌شود، و غذایش را با خود سر کلاس می‌آورَد و آن را با بچه‌ها تقسیم می‌کند. او در برابر سخت‌گیری‌ها و تنبیه‌های ظالمانه‌ی ناظم می‌ایستد و، در نهایت، با گزارش ناظم در خصوص درگیری‌ای که آقای مرتضایی‌نسب با ناظم در خصوص تنبیه یکی از بچه‌ها پیدا می‌کند، دست‌گیر می‌شود و از مدرسه می‌رود. کل داستان فیلم در دوران پهلوی دوم می‌گذرد؛ تمامی بچه‌های مدرسه از کانون اصلاح و تربیت آمده‌اند، و سال تولید فیلم ۱۳۶۸ است.

روشن است که این خط داستانی می‌تواند بسیار شعاری باشد؛ اما شکوه فیلم در این است که هیچ‌گاه حتا به‌شعاردادن نزدیک هم نمی‌شود: چنان‌که ناظم مدرسه وقتی نیروهای امنیتی برای بازداشت آقای مرتضایی‌نسب مراجعه می‌کنند، باورش نمی‌شود که به‌این راحتی یکی را ببرند، و وقتی آقای مرتضایی‌نسب فداکارانه به‌پای بچه‌ها می‌سوزد، معلمان میان‌مایه و خسته و غرغرویی را نیز می‌بینیم که در حاشیه مشغول ورّاجی‌اند و بودونبودشان تفاوتی ایجاد نمی‌کند. تصویر جان‌سوز فقر در تمامی لایه‌های فیلم موج می‌زند؛ حتا وقتی آقای مرتضایی‌نسب می‌خواهد غذایش را با بچه‌ها سهیم شود، از غذا با لفظ جایزه یاد می‌کند.

فیلم در ارائه‌ی تصویری از آقای مرتضایی‌نسب به‌عنوان یک«معلم» بسیار موفق است: تصویری از نمازخواندن آقای مرتضایی‌نسب نمی‌بینیم، او در خانه‌اش تلویزیون دارد (اگرچه سیمش را از برق کشیده‌است)، هیچ نشان مذهبی‌ای (مثل ریش) هم ندارد، ولی مشاهده‌ی رنج بچه‌ها را با خواندن کتاب قطوری توأم می‌کند که حین خواندنش زار می‌زند، و این کتاب «نهج‌البلاغه» است، که هنگام بازداشت آن را به‌یکی از شاگردان هدیه می‌کند ـــ ایمان به‌خدمت صادقانه به‌خلق خدا، به‌دور از ریاکاری‌های مرسوم. فیلم در کمال آرامش و سادگی، تصویر سترگی از آزادگی و اخلاص را به‌نمایش می‌گذارد، که در فُرم شدیداً متأثر از ساخته‌های کیارستمی‌ست؛ تا آن‌جا که در لحظاتی حتا به‌نظر می‌رسد بچه‌های مدرسه اصلاً نقش بازی نمی‌کنند و دارند بی‌توجه به‌دوربین زندگی‌شان را می‌کنند.

در تمام لحظات فیلم، فکرم مشغول این بود که واقعاً معلمی عجیب‌ترین کار دنیاست؛ معلم، خصوصاً معلم سال‌های ابتدایی تحصیل، می‌تواند زندگی آدمی را دگرگون کند: یک‌معلم همان‌قدر که می‌تواند دانش‌آموزش را سعادت‌مند و محقق و اندیش‌مند بار بیاورد، همان‌قدر هم می‌تواند با تحقیر و توهین و بی‌سوادی‌اش او را به‌انسانی تبدیل کند که ظرف وجودش بشکند و در همان کودکی بپژمُرَد. وقتی به‌تمام معلم‌هایی که داشته‌ام فکر می‌کنم، چه آن‌ها که رسماً معلم بوده‌اند و چه یکایک آن‌هایی که از حرف‌ها و کارهای‌شان آموخته‌ام، می‌بینم اگر آن‌ها نبودند تقریباً همه‌ی چیزی که می‌دانم و هستم زایل می‌شد و از میان می‌رفت.

به‌نظرم زندگی را از دو چشم‌انداز می‌توان دید: یکی دادوستد، دیگری آموزش؛ هر دو، شیوه‌ی تأثیر و تأثر متقابل آدمیان بر یک‌دیگر و از یک‌دیگرند، که زندگی را در ابعاد خُرد و کلانش می‌سازند ـــ مردمان اغلب به‌اولی توجه می‌کنند و اولویت‌شان این است که دادوستدهای‌شان مفید و مؤثر باشد (ضرر نکنند، سود کنند)؛ در حالی که اثر راستین متعلق به‌آموزشی‌ست که می‌تواند یک‌عمر، یک‌نسل، و یک‌ملت را متحول کند.

۰ نظر ۰۳ آبان ۹۷ ، ۱۲:۰۰
محمدعلی کاظم‌نظری

مادربزرگ خدابیامرزم، که سواد قرآنی داشت، و برخلاف بسیاری از تحصیل‌کرده‌های امروز، به‌غایت «عقل معاش» داشت، و خانواده‌ای را با سرانگشت تدبیرش به‌خوبی می‌گرداند، یک‌بار مرا نصیحتی کرد: «روزی‌ات را از خدا بگیر، نه از بنده‌ی خدا»؛ معنای این سخن در نظر من، این آمد که هرگز برای روزی‌ام دستم را جلوی کسی دراز نکنم و، اصطلاحاً، زیر منت هیچ‌کس نروم ـــ بحمدالله و المنة، تا بدین‌روز هم روی‌هم‌رفته بر این پند مانده‌ام، اما مدتی‌ست به‌نتیجه‌ی دیگری رسیده‌ام؛ به‌معنای دیگری از این پند.

از کارمندی و تمام اَشکال کارِ مزدی نفرت پیدا کرده‌ام: فروش ارزش‌مندترین دارایی‌ات (زمان) به‌دیگری، تا برای آن دیگری تولید کنی؛ نه این‌که زمان و تولیدت برای خودت باشد و، اگر خواستی و دوست داشتی و دلت خواست، فرآورده‌ای را که حاصل دست‌رنج توست، در برابر چیزی که می‌خواهی، به‌دیگری بدهی. کار مزدی، در واقع، معادل آن است که هر آن‌چه داری، برای زنده‌ماندن، و نه زندگی‌کردن، و نه لمس معنای زیستن، در برابر مزدی بدهی، که تنها برای زنده‌ماندنت، البته در سطوح گوناگون چیزی که «رفاه» خوانده می‌شود، به‌تو پرداخت می‌شود.

این سازوکار، ظاهراً، پند مادربزرگم را برآورده می‌سازد: چیزی داری که ارزش‌مند است، و آن را می‌دهی تا، در مقابل، چیز ارزش‌مندی را که به‌دنبالش هستی، به‌تو بدهند؛ معامله‌ای که هر دو طرف آن راضی‌اند و، لذا، منصفانه به‌نظر می‌رسد، و برداشت ساده‌ی من هم، که فکر می‌کردم روزی‌ام را تا بدین‌جا با فروش مهارتم به‌دست آورده‌ام، تا پیش از آن‌که از کار مزدی متنفر شوم، همین بود. نکته‌ی مهم کار مزدی اما این است که در جریان آن، در واقع، داریم خودمان را می‌فروشیم؛ آن‌چه به‌کارفرما عرضه می‌کنیم، نه مهارت‌مان، که بخش چشم‌گیری از هستی و چیستی‌مان است، که در مقابل پولی که برای زنده‌ماندن لازم داریم، به‌تاراج می‌رود، و آن‌چه بر جای می‌ماند، تکه‌ای گندیده از هستی‌ست که فاقد هیچ معنایی‌ست ـــ برای همین هم، عالی‌ترین سطوح رفاه، در چنین وضعیتی، چیزی جز پوچی افاده نمی‌کند و، در بهترین شرایط تفریحی نیز، نوعی خلأ درونی آدمی را از خود می‌ترساند.

تا این‌جای ماجرا، آن‌چه نوشته‌ام مشابه چیزهایی‌ست که کارل مارکس، خصوصاً در نوشته‌های اولیه‌اش، که پایه‌واساس کارهای عمده‌ی بعدی‌اش است، می‌گوید؛ اما جالب است که از منظر دیگری هم به‌موضوع بنگریم: کارفرما. رویّه‌ی غالب این بوده که او را عامل بدی معرفی کنند؛ شخصی که پول (یا دیگر چیزهای عموماً ارزش‌مندی که آناً قابل‌تبدیل به‌پول هستند: زمین، ابزار تولید، و غیر ذالک) دارد و، با بهره‌کشی از کارگران، تنها به‌دنبال بیشینه‌سازی سودش است، و این بیشینه‌سازی سود تنها هدفی‌ست که از فعالیت اقتصادی دنبال می‌کند. این تصویر، تا اندازه‌ی زیادی، کامل است، ولی برای مقصودی که من به‌دنبالش هستم، از برخی جزئیات مهم بی‌بهره است.

واقعیت آن است که از منظر اقتصادی، کارفرما عقلانی رفتار می‌کند و می‌خواهد سودش را بیشینه کند؛ اما آن‌چه نوعاً از آن غفلت می‌شود، این است که او ناچار است چنین کند: به‌عبارت دیگر، همان‌گونه که کارگر برای زنده‌ماندن باید تن به‌فروش مهارت و زمانش بدهد، کارفرما نیز برای آن‌که از بازی خارج نشود و، به‌اصطلاح، نمیرد، ناگزیر است که علی‌الدوام سود کند. پیوستگی سود کارفرما اگر زمانی خدشه‌دار شود، و او از نرخ بهره ـــ این یگانه رکن اقتصاد ـــ پس بیافتد، نمی‌تواند دیونش را اَداء کند، و معنای ورشکستگی همواره همین بوده‌است: تاجری که نمی‌تواند دیونش را اَداء کند، و همه‌ی نظام‌های حقوقی بزرگ دنیا، چنین تاجری را از نظر حقوقی «مُرده» قلم‌داد می‌کنند (این یکی از نمودهای چشم‌گیر ذات طُفیلی دانشی‌ست که به‌نام «حقوق» می‌شناسیم؛ مهارتی که چونان پادویی مشغول پوشاندن نظم عقلانی به‌مناسبات انسانی‌ست، تا ماهیت ظالمانه‌ی‌شان هویدا نشود).

بدین‌ترتیب، با تمام تفاوت‌هایی که کارگر و کارفرما با یک‌دیگر دارند، در یک‌موضوع مشترک‌اند: برای زنده‌ماندن، باید مطابق مناسباتی عمل کنند که یکی‌شان را وادار می‌کند تا سرحد مرگ چیزی را بفروشد که دیگران تولید کرده‌اند، و دیگری را وامی‌دارد تا سرحد مرگ چیزی را بفروشد که موهبتی الاهی‌ست و عبارت از وقت و مهارت و دست‌رنجش؛ هر دو درون زندانی مثلاً زندگی می‌کنند که «مناسبات» برساخته‌اند، و اصلاً نادیدنی‌ست و آن‌چنان انتزاعی، که صِرفِ عینیت‌بخشیدن بِدان، بخش مهمی از هر مبارزه‌ای‌ست که برای رهایی انسان بخواهد آغاز شود و ادامه یابد.

این مناسبات را «سرمایه‌داری» می‌خوانند؛ نوعی شیوه‌ی تولید، که در واقع امر، شیوه‌ی سازمان‌دِهی، کنترل، هدایت، و مهندسی جامعه‌ای‌ست، که با زوال کلیسا، به‌هزاران تکه فروپاشیده‌بود: تجلی تام‌وتمام غریزه‌ی قدرت / ثروت‌طلبی انسان، که در غیاب هر سنتی که بتواند او را مهار کند، خودْ دست‌به‌کار ساختن سنتی شد که تمام وجوه هستی آدمیان را به‌سیطره‌ی خود درآورد و، در واقع، همان تمامیتی را که کلیسا، با قرائت متألهانش از متن مقدس، با برابرنهادن «امت» و «بدن عیسا»، پِی می‌جُست، به‌گونه‌ای عُرفی و بدون هیچ صِبغه‌ی قدسی‌ای، پدید آورَد.

من فکر می‌کنم اگر به‌دنبال رهایی هستیم، باید صرفاً به‌دنبال مرئی‌ساختن این مناسبات باشیم؛ نابودساختن این مناسبات و برپاکردن مناسبات دیگری که در عین مشاهده‌پذیری، ظالمانه نباشد، کاری‌ست که مردمان خود متکفل آن خواهندبود.

۱ نظر ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۱۴
محمدعلی کاظم‌نظری

یکم

فیلم‌های با مایه‌ی «تبعیض مثبت»، معمولاً با اقبال قابل‌ملاحظه‌ای روبه‌رو می‌شوند؛ روایت تبعیض علیه سیاه‌پوستان، به‌عنوان یک‌نمونه، غالباً جوایز متنوعی را درو می‌کند و، شدیداً، مورد توجه رسانه‌ها قرار می‌گیرد ـــ حتا بعید نیست توجه فراوان به‌فیلم‌هایی که بحث‌های مرتبط با هم‌جنس‌گرایی را مطرح می‌کنند نیز از همین زاویه قابل مُداقّه باشد؛ اگرچه درباره‌ی این موضوع و، به‌طور کلی، امر جنسی، تأمل بیش‌تری لازم است.

فیلم‌های سیاه‌پوستی، مانند «۱۲ سال بردگی»، «برو بیرون»، «مَه‌تاب» (که البته دوزیست است، و تلفیقی از ژانرهای سیاه‌پوستی و هم‌جنس‌گرایی به‌شمار می‌رود) و، این آخری، «دیترویت»، معمولاً خوب دیده می‌شوند، تا این پیام به‌دنیا مخابره شود: ما دیگر تبعیض‌های نژادی را کنار گذارده‌ایم، و داریم «تمدن» را با گفت‌وگو درباره‌ی ناهنجاری‌هایش در گذشته متعالی‌تر می‌کنیم (کمی بعدتر درباره‌ی «دیترویت» می‌نویسم؛ روایت واقعی این فیلم با بقیه‌ی هم‌سنخ‌هایش تا حد زیادی متفاوت است).

ولی نکته‌ی مهم این است که به‌هر چیزی که زیاد دیده می‌شود باید تردید روا داشت؛ وقتی رسانه‌ها و دست‌گاه‌های تولید سرگرمی روی موضوعی متمرکز می‌شوند، به‌قول فوکوی فقید در «اراده به‌دانستن» و، با درپیش‌گرفتن نگاهی تبارشناختی، باید اولاً پرسید اصلاً چرا درباره‌ی این موضوع صحبت می‌شود؟ تمام گفت‌وگوهای دیگر ـــ مثلاً این‌که «رفع همه‌ی اَشکال تبعیض» چیز خوبی‌ست ـــ مترتب بر پرسشی‌ست که معمولاً مغفول واقع می‌شود: اصلاً چرا درباره‌ی این موضوع خاص صحبت می‌شود و به‌نقطه‌ی تمرکز بحث‌ها تبدیل می‌شود؟ چرا موضوع رفتار با سیاهان باید محل بحث قرار گیرد و، به‌عبارت دیگر، به‌اُبژه‌ای برای تولید سرگرمی بدل شود؟

به‌نظر می‌رسد اجمالاً بتوان خطر کرد و ماجرا را ناظر به‌کنترل دانست؛ یعنی خوی تمامت‌گرای دولت مدرن نمی‌خواهد هیچ‌چیزی، از جمله شیوه‌ی رفتار با سیاهان، به‌عنوان یکی از هزاران اُبژه‌ی مطالعه و بررسی، از نگاه سراسربینَش در امان بماند: در واقع، دولت مدرن به‌سیاه‌پوست‌جماعت به‌عنوان مسئله‌ای می‌نگرد که باید حل شود؛ چنان‌که امر جنسی مسئله‌ای‌ست که باید دائماً در معرض دید باشد، و با پُرگویی و تشویق هرچه بیش‌تر به‌پُرگویی، مورد تسلط دولت باشد، و کنترل شود: در غیر این صورت، ممکن است کژکارکردی‌ای چون فاجعه‌ی دیترویت در ۱۹۶۷ به‌وقوع بپیوندد.

دوم

من قبلاً درباره‌ی «چهره‌های پنهان» نوشته‌بودم که آمریکا توانسته چنان دولتی باشد که مردم و، حتا، تبعیض‌شده‌ترین قشر این مردم، یعنی سیاهان، به‌ساختارهای اجتماعی ـ سیاسی‌اش به‌قدری اعتماد داشته‌باشند، که مسئله‌ی تبعیض را نیز درون همان ساختارها حل کنند، و زیر میز نزنند.

اکنون گمان می‌کنم آن‌چه نوشتم نیازمند تکمیل و، تا حدی، تصحیح است: اگرچه کنترل دولت بر ملت تا اندازه‌ای با شیوه‌ها و ابزارهای تبلیغاتی به‌دست آمده‌است، و عقلانیت مستقر با برآورد نسبتاً صحیحی از سود و زیان به‌این نتیجه رسیده‌است که فرقی میان سیاه و سفید نیست، اما سرکوب و قوه‌ی قهریه نیز عنداللزوم به‌کار رفته‌است، و یکی از خشن‌ترین سرکوب‌هایی از این جنس، که حتا پای ارتش را نیز به‌میان کشید، سرکوب دیترویت است، که در فیلم «دیترویت»، ساخته‌ی کاترین بیگلو به‌تصویر کشیده شده‌است؛ سرکوبی که نشان می‌دهد برخلاف روایت مسلط، که می‌کوشد با برجسته‌ساختن حرکت مسالمت‌آمیز مارتین لوترکینگ، اولاً رفع نسبی تبعیض علیه سیاه‌پوستان را نتیجه‌ی آن نشان دهد و، ثانیاً، به‌مردم این پیام را منتقل کند که تنها شیوه‌ی پذیرفته‌شده‌ی اعتراض شکل مسالمت‌آمیز آن است، تا مانع از بروز اعتراضات مؤثرشان به‌مناسبات ظالمانه‌ای شود که به‌گونه‌ای کاملاً عقلانی مهارشان می‌کند، آن‌چه زمینه‌ساز رفع نسبی این تبعیض‌ها شده‌است اعتراض خشونت‌بار دیترویت بوده‌است (نظیر همان روایتی که از هندوستان و آفریقای جنوبی مکرر است و زمانی به‌تفصیل درباره‌ی دو قهرمان ادعایی این روایت ـــ مهاتما گاندی و نلسون ماندلا ـــ خواهم‌نوشت).

ماجرای دیترویت را می‌توانید فی‌الجمله در این‌جا و مفصل در این‌جا دنبال کنید (متأسفانه تا این لحظه مدخل این قضیه در ویکی‌پدیای فارسی به‌وجود نیامده‌است)؛ موضوع این است که حمله‌ی پلیس به‌یک‌میهمانی سیاه‌پوستان سبب آغاز شورشی پنج‌روزه در شهر دیترویت می‌شود، که در جریان آن حمله‌ای وحشیانه نیز به‌یک‌مُتِل رخ می‌دهد، و همین حمله دست‌مایه‌ی ساخت فیلم «دیترویت» شده‌است. این‌که فیلم خوب ساخته شده‌است، و در کوشش برای دورماندن از استریوتایپ‌های خواسته و یا ناخواسته موفق عمل کرده‌است، و وجوه تکنیکی فیلم نیز در سطح قابل‌قبولی‌ست، موضوع این بخش نیست؛ موضوع این بخش نوشتار، تصویر نسبتاً دقیقی‌ست که از نهادهای عدالت کیفری در جامعه عرضه می‌کند، که اصولاً همان خشونتی را به‌نمایش می‌گذارند که در هر برخورد خشونت‌آمیزی هست ـــ با این تفاوت که این خشونت‌ورزی به‌دقت و ظرافت هرچه تمام‌تر عقلانی شده‌است.

در دیترویت، که روایتی مستندگونه دارد و، تعمداً، از هرگونه پرداخت دراماتیکی دوری کرده‌است، شاهد برخوردهای وحشیانه‌ی پلیسی هستیم، که البته به‌روشنی مغایر قوانین است و، در ادامه، برخوردی قانونی را در قالب یک‌دادگاه با حضور هیئت‌منصفه تماشا می‌کنیم، که با جزئیاتی مشابه یک‌تئاتر، و با صحنه‌گردانی دو وکیل، عرصه‌ی حُقنه‌ی قانون، به‌عنوان ابزار عقلانی سلطه و کنترل، به‌سیاه‌پوستانی می‌شود که می‌کوشند اعتراض‌شان را به‌فرآیندی که حس می‌کنند ظالمانه است، ولی نمی‌دانند چرا، و نمی‌توانند هم به‌گونه‌ای «متمدنانه» ابرازش کنند، به‌هر صورتی نشان دهند؛ یادآور آن دیالوگ درخشان شخصیت «حجت» در «جدایی نادر از سیمین»، که به‌قاضی اعتراض می‌کرد «این [نادر] فقط می‌تونه خوب حرف بزنه!».

در «بازی عدالت»، بازنده‌ها همان کسانی‌اند که این بازی با داعیه‌ی صیانت از آن‌ها طراحی و اجراء می‌شود.

۰ نظر ۱۸ فروردين ۹۷ ، ۱۱:۰۷
محمدعلی کاظم‌نظری

سالی که تازه شروع شده‌است، دهمین‌سالی‌ست که در دانش‌گاه مشغول درس‌خواندن هستم؛ دوسال و خُرده‌ای در «برق ِ شریف»، و نزدیک به‌هفت سال در «حقوق ِ تهران» ـــ آن هم پس از دوازده‌سال درس‌خواندن بی‌حاشیه و مستمر و پرتلاش و پُراضطراب در مدرسه: به‌عبارت دیگر، امسال بیست‌ودومین سال درس‌خواندنم را جشن می‌گیرم؛ انسان بیست‌وهشت‌ساله‌ای که بیست‌ودوسال از عمر شیرینش را در مدرسه و دانش‌گاه گذرانده‌است و، علاوه بر همه‌ی این سال‌ها، در ساعت‌های تعطیلی مدرسه و دانش‌گاه نیز، یا درس خوانده‌است، و یا کتاب‌های غیردرسی؛ بدون آن‌که ثانیه‌ای «رفیق‌بازی» کند، یا «دختربازی»، تا بِدان‌جا که اصطلاحی مانند «جوانی‌کردن» در نظرش بی‌معنی می‌آید، و یا این‌که به‌هیچ صورت دیگری وقتش را «به‌بطالت» نگذرانده‌است (بی‌شمار دفعاتی که حتا از خوابیدن ِ بیش از اندازه عذاب وجدان گرفته‌ام، و بی‌شمار کتاب‌هایی که هم‌زمان خواندم‌شان تا بازدهی‌ام در یادگیری پایین نیاید، از جلوی چشمم رژه می‌روند). من با نخستین دختری که آشنا شدم ازدواج کردم، و پس از ازدواج نیز، شبانه‌روز صادقانه و خالصانه دویدم تا زنده بمانم؛ علاوه بر همه‌ی درس‌خواندن‌ها و کتاب‌خواندن‌هایی که می‌کوشیدم در اندک‌زمان‌ها و مکان‌های تنفس، البته با حدتی کم‌تر از پیش، دنبال کنم.

اما امروز، مورخ ۱۴ فروردین‌ماه ۱۳۹۷ هجری خورشیدی، برابر با سوم آوریل ۲۰۱۸ میلادی، و ۱۶ رجب ۱۴۳۹ هجری قمری، با بغضی فروخفته در گلو، به‌این نتیجه رسیده‌ام که اشتباه کرده‌ام؛ اگرچه دیر، ولی یقین دارم که عمرم را تباه کردم. با معلوماتی به‌مراتب فراتر از همه‌ی اطرافیانم، با دانشی که این توان را به‌من می‌دهد نقادانه به‌تأمل درباره‌ی هر موضوعی بپردازم، و با روحیاتی اکیداً غیرمعمول که در بسیاری از اوقات مایه‌ی زحمت دیگران است، و با ذهن ساختارمندی که برای آموختن به‌هر طریق و از هر جایی برنامه‌ریزی شده‌است، در زمانه‌ای که کم و یا زیاد شبیه همه‌ی زمان‌های دیگری‌ست که مصرع عنوان این نوشتار هم در یکی از همان زمان‌ها سروده شده‌است، و در آن، مطلق ِ «هنر» خفیف‌ترین ِ چیزهاست، کاملاً از اختصاص این بیست‌ودوسال گذشته به‌آموختن مداوم پشیمان‌ام.

وقتی می‌بینم کسانی را که بی‌هیچ دانش و سوادی، بدون هیچ توانایی ویژه‌ای، البته به‌جز ریزه‌خواری، چاپلوسی و زیرآب‌زنی، دورویی، میان‌مایگی، تباه‌شدگی، و دیگر صفات قبیحی که دست‌کم از زمان عُبید زاکانی ِ بزرگ، با آن نگاه طناز و تیزبین در رساله‌ی شاه‌کار «اخلاق‌الأشراف»، قبحی ندارند و بدل به‌حُسن شده‌اند، کام‌یابی و کام‌روایی و شیرینی و لذت و، حتا، سعادت و نیک‌نامی و عاقبت‌به‌خیری را یک‌جا فراچنگ می‌آورند، و من و چون منی که مثلاً «درستی» پیشه کرده‌ایم، هم‌چنان اندر خم یک‌کوچه‌ایم، می‌خواهم زار بزنم؛ در این تاریک‌ترین لحظات انحطاطی که دست‌کم شش‌سده است دیر پاییده‌است، و عرصه‌ی تاخت‌وتاز «شاخ‌های اینِستا»، «گولاخ‌های خرمایه»، «داف‌های پلنگ»، و همه‌ی دیگرانی‌ست که چونان گوساله‌ی سامری تماماً طلایی‌اند و آن‌چنان چشم‌رُبا و دل‌رُبا که مورد پرستش، زارزدن هم مانند فریاد از گلویی‌ست که دیگر صدایی ندارد.

تنها فارق انسان و حیوان، از دید من، این است که انسان گمان می‌کند «مختار» است؛ یعنی می‌تواند انتخاب کند: در حالی که حقیقت این است که اختیاری وجود ندارد؛ این تنها زاییده‌ای‌ست از اوهامی گنگ، که درندگان این جنگل ابداع کرده‌اند، تا بره‌ها را ساده‌تر و بدون مقاومت بدرند و، دفاع بره‌ها را از خودشان نیز، هو کنند و به‌ابتذال بکشند؛ «از شما بعید است!». شما ببینید که عُبید بزرگ، نزدیک به‌شش‌سده پیش از این، چقدر خوب این تاریکی درازدامن را به‌وصف کشیده‌است، و تاریکی یعنی همین که این عبارت پرمغز تنها موضوع درس‌هایی چون متون نظم و نثر دبیرستانی و دانش‌گاهی‌ست: «مقصود از حیات دنیا لعب و لهو و زینت و تفاخر و جمع‌کردن مال و غلبه‌ی نسل است. می‌فرمایند که لهو و لعب بی فسق و آلات مناهی امری ممتنع است، و جمع‌کردن مال بی‌رنجاندن مردم و ظلم و بهتان و زبان در عرض دیگران دراز کردن محال؛ پس ناچار هرکه عفت ورزد از این‌ها محروم باشد، و او را از زندگان نتوان شمرد، و حیات او عبث باشد» ـــ راست است؛ ما مُرده‌ایم: «آن‌کس را که وقتی او را عفیف و پاک‌دامن و خویشتن‌دار گفتندی، اکنون کون خر و مندبور و دم‌سرد می‌خوانند». حقا که درست می‌گوید، صد رحمت به«کون ِ خر»!

این‌همه دقت برای آموختن، برای بهترین بودن، برای بهره‌گیری از هر ثانیه از عمرم، اینک در نظرم تباه و پوچ می‌آید؛ وقتی می‌بینم علاف‌ها و هرزه‌ها و بی‌ادب‌ها و نامردها نه‌تنها به‌زندگی مشغول‌اند، که لُپ‌هایی گل‌انداخته دارند و سرخوش و خندان‌اند، بی آن‌که دغدغه‌ای داشته‌باشند و اصلاً بدانند این‌که «زندگی تأمل‌ناشده ارزشی ندارد» اصلاً چه‌معنایی می‌تواند داشته‌باشد، و من برای پوشاندن فکرها و غصه‌ها و روان آشفته‌ام، که مبادا مورد انگولک اغیار قرار گیرد، ناگزیر از درآوردن ادای خوش‌حالی و بهجت و سرور، آن هم هرچه واقعی‌تر و باورپذیرتر، هستم، قلبم به‌هم فشرده می‌شود، و فکر می‌کنم اگر فقط ذره‌ای از جادوی بی‌خردی بهره داشتم، زندگی سعادت‌مندانه‌تری می‌داشتم، می‌خواهم جان دهم.

۲ نظر ۱۴ فروردين ۹۷ ، ۱۴:۱۱
محمدعلی کاظم‌نظری

در میان دردهایی که بشر بِدان مبتلا می‌شود، یقیناً دردی سهم‌گین‌تر از بی‌کسی وجود ندارد؛ این‌که تنها باشی و تنها بمانی و نتوانی با هیچ‌کسی حرف بزنی ـــ نه از این رو که کسی نیست؛ اتفاقاً ممکن است در میان آدم‌ها باشی و، هم‌زمان، تنها بمانی: نکته این است که کسی حرفت را نمی‌فهمد و، ای‌بسا، تو هم حرف دیگران را نمی‌فهمی. بدین‌ترتیب، گفت‌وگویی شکل نمی‌گیرد؛ به‌تدریج یاد می‌گیری با تکلم صامت ـــ کتاب و دفتر ـــ خو بگیری، حفاظی دورت تعبیه کنی که دیگران را بِدان راهی نباشد، و به‌تنهایی درونی حفاظی خودساخته عادت کنی. حفاظ برخی در این میان جوشیدن با هر تَنابنده‌ای‌ست؛ آدم‌های خوش‌مَشرَبی که با هر موجود زنده‌ای می‌جوشند، و روابطی به‌غایت سطحی ولی خوش‌رنگ با دیگران برقرار می‌کنند، تا کسی نفهمد اصلاً حفاظی وجود دارد و انزوایی؛ گویی یک‌پرده‌ی خوش‌گِل روی نرده‌های سرد حفاظ‌شان انداخته‌اند و، به‌جِد، مراقب‌اند که لو نروند: آن‌ها چنان تنشی را در نتیجه‌ی این فرآیند در خلوت‌شان تجربه می‌کنند، که به‌نظر می‌رسد پرده در نهایت با حفاظ یکی شود؛ یعنی دیگر اثری از حفاظ نمانَد و، تدریجاً، در جمعی که هیچ علاقه و حرمتی برایش قائل نبوده، و هیچ درکی از ذهنیاتش نداشته، مُستَحیل می‌شود. اما حفاظ برخی دیگر انزواست؛ دوری از هرکس و هر چیزی که ممکن است پا درون محوطه‌ی امن‌شان بگذارد، و زندگی هراس‌ناک در میان جماعتی که هر لحظه باید مراقب باشد متعرض قفل‌های محوطه‌ی عزیزش نشوند، و امان از روزی که این آدم بی‌پناهِ تنها عاشق شود: بی‌احتیاطی می‌کند و حفاظ مقفّل را بر روی یک‌انسان دیگر می‌گشاید، و این بزرگ‌ترین خطری‌ست که در زندگی می‌پذیرد ـــ اگر آنی که عاشقش شده‌است هیچ درکی از محوطه‌ی مقدسی که به‌آن پا گذارده‌است نداشته‌باشد، محوطه را لجن‌مال می‌کند؛ اصلاً نمی‌داند و نمی‌فهمد که چه‌امانت گران‌بهایی را دارد مُلَوّث می‌کند و، در یک‌کلام، آن را به‌گند می‌کشد: با تمام ابتذالی که بیرون از حفاظ بوده و، اصلاً، برای دوری از همین ابتذال هم چنین حفاظی بنا شده‌است، محوطه‌ی آرام را دچار تشویش و ناآرامی می‌کند تا، سرانجام، فروبریزد و ویران شود. کمینه‌نیرویی که برای زیستن لازم است، و در اختیار چنین فردی قرار دارد، آن حفاظ ایمنی‌ست که روانش را از فروپاشی مصون می‌دارد، و می‌تواند در آن به‌عریان‌ترین وجهی به‌تماشای خود بنشیند، تأمل کند، و با کاغذهایش به‌گفت‌وگو بپردازد و، زمانی که این حصار به‌دست معشوﻗ(ﻪی) بی‌وفا به‌نابودی کشیده می‌شود، دیگر چیزی ندارد که با آن نفس بکشد: سرگشته و آشفته و ویران، باید حصار دیگری برپا کند، تا دوباره نیرویی برای زندگی بیابد؛ اگر هم نیابد، چنان فرومی‌پاشد که گویی اصلاً وجود نداشته‌است.

۱ نظر ۱۶ بهمن ۹۶ ، ۱۰:۰۳
محمدعلی کاظم‌نظری

یک
خبرگزاری رویترز تصاویری از پدیده‌ای شگفت‌آور منتشر کرده‌است: عده‌ای در صف‌های طولانی به‌انتظار خریدن تازه‌ترین مدل آی‌فون ایستاده‌اند و، حتا، شب را در برابر فروش‌گاه گذرانده‌اند. این ولع سیری‌ناپذیر به‌مصرف، به‌جلوتربودن از بقیه در مصرف، تنها هنجاری‌ست که باهَماد (جعلی که برای اشاره به‌مفهوم مستقلی به‌نام «جامعه» برساخته‌اند، تا بگویند این تنها «فرد» است که اصالت و موجودیت دارد) سرمایه‌داری برای مصرف‌کننده به‌رسمیت می‌شناسد؛ چنان‌که بیشینه‌سازی سود، تنها هنجاری‌ست که برای تولیدکننده به‌رسمیت می‌شناسد.

دو
فیلم کوتاهی از آخرین لحظات حیات دو دختر اصفهانی پیش از خودکُشی دست به‌دست می‌چرخد؛ این فیلم را ندیده‌ام، ولی از آن‌ها که دیده‌اند شنیده‌ام که جریان از چه‌قرار است، و به‌نظر می‌رسد سرنوشت این فیلم هم تفاوت چندانی با دیگر محتویات رسانه‌ای مجازی نداشته‌باشد: پخش می‌شود، مدتی روی بورس است، تا محتوای دیگری توجه‌ها را به‌خود جلب کند و، بدین‌ترتیب، این فیلم هم به‌فراموش‌خانه‌ی ذهن‌های‌مان منتقل شود. برخلاف آن‌چه پیش‌تر گفته‌اند، ماجرای خودکشی این دختران کم‌ترین ارتباطی با بازی موهومی به‌نام «نهنگ آبی» ندارد؛ محل اصلی نزاع، دقیقاً همان‌جایی‌ست که مشتریانِ منتظر آی‌فون ایستاده‌اند: بی‌هنجاری جامعه‌ای که زیر سنگین‌ترین لطمات تعرض مدرنیته و، پارادایم مستقر آن، یعنی سرمایه‌داری افسارگسیخته است.

سه
ابراهیم نبوی، چندی پیش از این، توییتی منتشر کرد با این مضمون که نام کودکانی که مورد شکنجه و سوءرفتارهای جنسی و غیرجنسی قرار گرفته‌اند، نام‌های سنتی نیست، و نام همه‌ی‌شان در زُمره‌ی نام‌های نو و آشفته‌ای هستند که این روزها بر وجه غالب بر کودکان گذارده می‌شود. همین توییت چنان گردوخاکی به‌راه انداخت، که توییت‌های ایضاحی بعدی نبوی اصلاً دیده نشد؛ در حالی که او دست روی معضل اصلی گذاشته‌بود، و حالا که گردوخاک‌های دوستان کج‌فهم تا اندازه‌ای فرونشسته‌است، تا این ـــ به‌قول نادر فَتوره‌چی ـــ «جامعه‌ی مدنی قُلابی» موضوع دیگری را مُلَوَّث کند، فرصت خوبی‌ست تا به‌این موضوع بپردازیم.

چهار
هر جامعه‌ای، در گذر زمان، بر اثر رویارویی با انواع مسائل و معضلاتی که ممکن است با آن مواجه شود، به‌طور ناخودآگاه به‌مجموعه‌ای از چیزهای ارزش‌مند، به‌مجموعه‌ای از باید/نبایدهای رفتاری، و به‌مجموعه‌ای از باورها، که قاعدتاً از دو مجموعه‌ی پیش‌گفته پشتی‌بانی می‌کند، دست می‌یابد، و این سه‌مجموعه، در گذر سده‌ها، در ذهن تاریخ‌مند مردمان آن جامعه رسوب می‌کند، تا بقا و دوام جامعه تضمین شود و، متدرجاً، بدل به‌سنتی شود که نیاندیشیده بِدان عمل می‌شود، و آدمیان چنان در هوای این سنت نفس می‌کشند، که اصلاً قادر به‌پرسش از آن نیستند.

پنج
مدرنیته با برخورد خودآگاهانه با این سنت آغاز شد: سنتی که با عُرفی‌شدن کلیسا فروپاشیده‌بود و، از مدتی پیش، انسانِ تنها آغاز به‌اندیشیدن خودآگاه به‌وضعیت خود کرده‌بود، تا باهَمادی تهی از هر چیز ارزش‌مند بسازد؛ همان باهَمادی که، به‌تشخیص دقیق مارکس، ارزش چیزها نه به‌واسطه‌ی باورهای مردمان، که به‌واسطه‌ی ارزش‌شان در دادوستدهای بازاری تعیین می‌شود، و تنها مرجع صالح تعیین چیزهای ارزش‌مند آن، بازاری شد که هیچ هنجاری، جز آن‌چه در آغاز این نوشتار گفتیم، ندارد ـــ بازاری که بیش و پیش از هر چیز به‌جنگلی می‌مانَد، که دیو کَریهِ قدرت، به‌عنوان تنها چیز اصیل، با اندام‌های برهنه‌اش در آن قدم می‌زند.

شش
انسانِ این جنگل، به‌قول پلوتوس، «گرگِ انسان» است؛ بنابراین به‌دنبال گسترش قلم‌رو خود، وَلو با به‌بردگی‌کشاندن دیگر انسان‌ها برمی‌آید. ورود مدرنیته به‌جوامعی که بی‌بهره از این «موهبت» بودند، با همین روی‌کرد صورت گرفت: زدودن همه‌ی سنت‌ها، برای استوارکردن بنایی به‌نام «بازار آزاد»، که می‌گفتند ریشه‌ی همه‌ی توفیق‌های بشری‌ست، ولی هیکلی بزک‌کرده از همان هیولای کَریه‌المنظر بود. انسانی که سنت را از او ربوده‌اند، نمی‌تواند آگاهانه در مورد وضعیتش تأمل کند؛ چرا که این تأمل بیرون از هوای سنت اصلاً امکان‌پذیر نیست، و همین تهی‌بودگی از چیزهای ارزش‌مند، از باید/نبایدها، از آن‌چه بِدان باور داریم، سبب می‌شود حتا مرگ، این قدرت‌مندترین محرک تأمل در همه‌ی دوران‌ها نیز، بدل به‌مفهومی مسخره شود: آن‌گونه که دختران اصفهانی این به‌سخره‌کشیدن را با انتحار به‌نمایش می‌گذارند.

هفت
سیدمحمدحسین طباطبایی (رضوان‌الله علیه)، در جلد بیستم تفسیر المیزان، صفحه‌ی ۳۶۳، درباره‌ی ماجرای حمله‌ی اَبرَهَةبن صَبّاح (پادشاه یمن) به‌مکه در سال ۵۷۰ میلادی می‌نویسد، که با سپاهی از فیل‌سواران قصد ویران‌کردن کعبه را داشت، و در قرآن (سوره‌ی مبارک فیل، آیه‌ی ۱) با عبارت «اصحاب فیل» به‌آن‌ها اشاره شده‌است. این سپاه، در نزدیکی مکه، به‌شترانی برخورد، و دویست‌شتر متعلق به‌عبدالمطّلب‌بن هاشم، جد محمدبن عبدالله (صلوات‌الله علیه)، را به‌غنیمت گرفت. خبر که به‌عبدالمطّلب رسید، برای بازپس‌گیری شترهایش نزد ابرهه رفت، و در برابر شگفتی ابرهه از این‌که عبدالمطّلب درخواستی برای دفاع از کعبه مطرح نمی‌کند، چنین گفت: «أنا ربّ‌الإبِل، و للبیت ربّ (من پروردگار شترها هستم، و خانه خودْ پروردگاری دارد)». زعیم مکه شتران را پس گرفت، و صاحب کعبه خانه‌اش را محفوظ داشت؛ چه‌کسی جامعه‌ی ما را، دنیای ما را، نگاه می‌دارد؟

۰ نظر ۱۳ آبان ۹۶ ، ۱۲:۲۲
محمدعلی کاظم‌نظری